اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رهاکنم؟ درد رنگ و بوی غنچه ی دل است پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را زبرگهای تو به توی آن جدا کنم؟ دفتر مرا دست درد می زند ورق شعر تازه ی مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف میزنم؟ درد، ...
نوشته اصلی توسط Mohammad صداي قدمهايت را هنوز هم ميشنوم.!.. آنروزها عاشقانه با هم گام برميداشتيم. شبها ستاره بوديم در آسمان، .. و هر صبح ميرفتيم تا رسيدن به خورشيد. آنروزها در کنار هم، به شمارهي قدمهامان فکر نميکرديم. آنروزها هيچچيز اهميت نداشت!!!!!!! هيچچيز به اندازهي تو اهميت نداشت.!.. اما.. اينروزها سکوت را حس ميکنم.!.. و ميدانم که فاصلهها را دوست ندارم. در اينروزها من تمام ...
دلم برای کسی تنگ است / که آفتاب صداقت را / به مهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوانش را به باد ها می داد / و دست های سپیدش را به آب می بخشید دلم برای کسی تنگ است / که چشمهای قشنگش را / به عمق آبی دریای واژگون می دوخت و شعر های خوشی چون پرنده می خواند دلم برای کسی تنگ است / که همچو کودک معصومی / دلش برای دلم می سوخت ...
كجا بودی وقتی برات شكستم يخ زده بود شاخه گل تو دستم كجا بودی وقتی غريبی و درد داشت من تنها رو ديوونه می كرد كجا بودی وقتی كنار عكسات شبا نشستم به هوای چشمات كجا بودی ببينی من می سوزم عين چشات ساهه رنگ روزم سرزنشهای مردم را ...
زندگی چیست ؟؟؟ خونه دل خوردن اولش رنج و اخرش مردن