نوشته اصلی توسط Mohammad صداي قدمهايت را هنوز هم ميشنوم.!.. آنروزها عاشقانه با هم گام برميداشتيم. شبها ستاره بوديم در آسمان، .. و هر صبح ميرفتيم تا رسيدن به خورشيد. آنروزها در کنار هم، به شمارهي قدمهامان فکر نميکرديم. آنروزها هيچچيز اهميت نداشت!!!!!!! هيچچيز به اندازهي تو اهميت نداشت.!.. اما.. اينروزها سکوت را حس ميکنم.!.. و ميدانم که فاصلهها را دوست ندارم. در اينروزها من تمام دقايق و ثانيهها را ميشمارم، تا رسيدن به تو...
Facebook Twitter
اخه خیلی نازه ممنون بازم از این چیزای رمانتیک بزار محمد جون ممنون
ممنون اتنا خانم ...