+ پاسخ به موضوع + ارسال موضوع جدید
صفحه 2 از 2 نخستنخست 1 2
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 13 , از مجموع 13

موضوع: داستانهای واقعی!!

  1. #1

    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    شماره عضویت
    5063
    محل سکونت
    ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲ ̴̡ı
    عنوان کاربر
    ناظم انجمن
    شغل
    ؟؟
    نوشته ها
    15,707
    میانگین پست در روز
    40.29
    نوشته های وبلاگ
    107
    تشکر
    5,744
    تشکر شده: 4,541 بار در 2,252 پست
    حالت من : Sarbezir

    پیش فرض داستانهای واقعی!!

    از بیل گیتس پرسیدن از تو ثروت مند تر هم هست؟
    در جواب گفت بله فقط یک نفر

    پرسیدن کی هست؟

    در جواب گفت: من سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه های در حقیقت طراحی ماکروسافت تو ذهنم داشتم پی ریزی میکردم، در فرودگاهی در نیویورک بودم قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت.

    گفتم آخه من پول خورد ندارم. گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت، سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت، گفتم پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم روزنامه بهم بخشیدی، تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!

    پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم. گفت به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه.

    گفت زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد و پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم. اکیپی رو تشکیل دادم. بعد از 19 سال گفتم که برید و در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخت یک ماه و نیم مطالعه کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست است که الان دربان یک سالن تئاتره خلاصه دعوتش کردن اداره.

    بیل گیتس ازش پرسید من میشناسی گفت بله جناب عالی آقای بیلگیتس معروف که دنیا میشناسدتون.

    سال های پیش زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم.

    گفت که طبیعی این حس و حال خودم بود.

    بیل گیتس گفت میدونی چه کارت دارم؟

    گفت که میخوام جبران کنم اون محبتی که به من کردی.

    گفت که به چه صورت؟

    بیل گیتس گفت هر چیزی که بخوای بهت میدم. (خود بیلگیتس میگه خود این جوونه مرتب میخندید وقتی با من صحبت میکرد)

    پسره سیاه پوست گفت هر چی بخوام بهم میدی؟

    بیل گیتس گفت هرچی که بخوای.

    گفت هر چی بخوام؟

    گفت آره هر چی که بخوای بهت میدم.

    من به 50 کشور افریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو میبخشم.

    گفت آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی.

    گفتم یعنی چی نمیتونم یا نمیخوام؟

    گفت نه تواناییش رو داری اما نمیتونی جبران کنی.

    پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟

    پسره سیاه پوست گفت که: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو تو اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه.

    اصلا جبران نمیکنه با این نمیتونی آروم بشی لطف تو ام که از سر ما زیاده.

    بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروت مند تر از من کسی نیست جز این جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست
    من آن غریبه ی دیروز آشنایامروز وفراموش شده ی فردایم در آشنایی امروز می نویسم تا در فراموشی فردا یادم کنی. برای سالها می نویسم ... سالها بعد که چشمان توعاشق می شوند ... افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود... که همیشه یکی بود یکی نبود


    "روزگاريست شيطان فرياد ميزند آدم پيدا كنيد سجده خواهم كرد"



    دیدی آخر مرا لمس کردی...

    ولی چه فایده؟

    سنگ قبرم احساس نداره...


  2. # ADS
    دیده شوید، موفق شوید
    تاریخ عضویت
    -
    محل سکونت
    -
    نوشته ها
    -
     

  3. #11

    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    شماره عضویت
    5063
    محل سکونت
    ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲ ̴̡ı
    عنوان کاربر
    ناظم انجمن
    شغل
    ؟؟
    نوشته ها
    15,707
    میانگین پست در روز
    40.29
    نوشته های وبلاگ
    107
    تشکر
    5,744
    تشکر شده: 4,541 بار در 2,252 پست
    حالت من : Sarbezir

    پیش فرض پاسخ : داستانهای واقعی!!

    نامه آبراهام لینكلن به معلم پسرش:
    به پسرم درس بدهید
    او باید بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید كه به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود . به او بیاموزید، كه در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم كه وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با كار و زحمت خویش، یك دلار كاسبی كند بهتر از آن است كه جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید كه از باختن پند بگیرد. از پیروز شدن لذت ببرد.
    او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.
    اگر می توانید، به او نقش موثر كتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق كند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل های درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز می كنند، دقیق شود.
    به پسرم بیاموزید كه در مدرسه بهتر این است كه مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن كش ها، گردن كش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند.
    به پسرم یاد بدهید كه همه حرف ها را بشنود و سخنی را كه به نظرش درست می رسد انتخاب كند.
    ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید كه در اوج اندوه تبسم كند. به او بیاموزید كه از اشك ریختن خجالت نكشد.
    به او بیاموزید كه می تواند برای فكر و شعورش مبلغی تعیین كند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.
    به او بگویید كه تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.
    در كار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یك نازپرورده نسازید. بگذارید كه او شجاع باشد، به او بیاموزید كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زیادی است اما ببینید كه چه می توانید بكنید، پسرم كودك كم سال بسیار خوبی است.
    من آن غریبه ی دیروز آشنایامروز وفراموش شده ی فردایم در آشنایی امروز می نویسم تا در فراموشی فردا یادم کنی. برای سالها می نویسم ... سالها بعد که چشمان توعاشق می شوند ... افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود... که همیشه یکی بود یکی نبود


    "روزگاريست شيطان فرياد ميزند آدم پيدا كنيد سجده خواهم كرد"



    دیدی آخر مرا لمس کردی...

    ولی چه فایده؟

    سنگ قبرم احساس نداره...


  4. # ADS
    دیده شوید، موفق شوید
    تاریخ عضویت
    -
    محل سکونت
    -
    نوشته ها
    -
     

  5. #12

    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    شماره عضویت
    5063
    محل سکونت
    ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲ ̴̡ı
    عنوان کاربر
    ناظم انجمن
    شغل
    ؟؟
    نوشته ها
    15,707
    میانگین پست در روز
    40.29
    نوشته های وبلاگ
    107
    تشکر
    5,744
    تشکر شده: 4,541 بار در 2,252 پست
    حالت من : Sarbezir

    پیش فرض پاسخ : داستانهای واقعی!!

    در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آنها میشد. بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد. این روال سالها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد. سالها بعد استاد بزرگ در گذشت. گربه هم مرد. راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند .سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای در باره ی اهمیت بستن گربه به درخت در هنگام مراقبه نوشت .
    من آن غریبه ی دیروز آشنایامروز وفراموش شده ی فردایم در آشنایی امروز می نویسم تا در فراموشی فردا یادم کنی. برای سالها می نویسم ... سالها بعد که چشمان توعاشق می شوند ... افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود... که همیشه یکی بود یکی نبود


    "روزگاريست شيطان فرياد ميزند آدم پيدا كنيد سجده خواهم كرد"



    دیدی آخر مرا لمس کردی...

    ولی چه فایده؟

    سنگ قبرم احساس نداره...


  6. #13

    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    شماره عضویت
    5063
    محل سکونت
    ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲ ̴̡ı
    عنوان کاربر
    ناظم انجمن
    شغل
    ؟؟
    نوشته ها
    15,707
    میانگین پست در روز
    40.29
    نوشته های وبلاگ
    107
    تشکر
    5,744
    تشکر شده: 4,541 بار در 2,252 پست
    حالت من : Sarbezir

    پیش فرض پاسخ : داستانهای واقعی!!

    اولین طلاق پس از حادثه 11 سپتامبر مربوط می شه به مردی که محل کارش طبقه 103 برج تجارت جهانی بوده، ولی در روز حادثه به جای اینکه سر کارش باشه، خونه دوست دخترش خواب بوده! تلویزیون رو هم ندیده بوده که بدونه چه خبره! خانمش زنگ می زنه. آقا گوشی رو بر می داره. خانمش می پرسه عزیزم حالت خوبه؟ کجایی؟ آقا جواب می ده: سر کارم هستم تو دفترم !!!
    من آن غریبه ی دیروز آشنایامروز وفراموش شده ی فردایم در آشنایی امروز می نویسم تا در فراموشی فردا یادم کنی. برای سالها می نویسم ... سالها بعد که چشمان توعاشق می شوند ... افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود... که همیشه یکی بود یکی نبود


    "روزگاريست شيطان فرياد ميزند آدم پيدا كنيد سجده خواهم كرد"



    دیدی آخر مرا لمس کردی...

    ولی چه فایده؟

    سنگ قبرم احساس نداره...


+ پاسخ به موضوع
صفحه 2 از 2 نخستنخست 1 2

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

     

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید