-
داستان آخرین خون آشام
آخرين خون آشام
داستان اول: دگرديسي
قسمت اول
خانواده ي اسميت
ساعت شش بعد از ظهر بود. اتومبيل شورلت قرمز رنگ قديمي يکه و تنها در جاده به پيش مي رفت. در دو طرف جاده علفهاي بلند زيادي روييده بود. سکوت به ظاهر حکم فرما بود اما چه کسي مي دانست چه تعداد از انواع موجودات کوچک در آن علفهاي بلند زندگي مي کنند.
درون اتومبيل فقط يک نفر نشسته بود. يک مرد جوان بلند قامت با چشمان سبز، پوست روشن، موهاي بلند بلوند و صورتي نسبتاً لاغر. کت و شلوار کهنه ي خود را با کراواتي آبي زينت داده بود و عينکي با فِرِيم نقره اي رنگ بر چشم داشت. در پشت اتومبيل تعداد زيادي چمدان به چشم مي خورد به طوري که هر بيننده اي به راحتي مي توانست حدس بزند كه او به مسافرت مي رود. شايد مسافرتي طولاني.
راديو با صدايي بلند آهنگي قديمي را مي خواند و مرد جوان گاهي اوقات با آن زمزمه مي کرد. نام او جان اسميت بود. بيست و پنج بهار بيشتر از زندگي او نمي گذشت. تازه دانشگاه هنر را با نمرات عالي تمام کردهبود و اکنون براي گذراندن تعطيلات به خانه ي برادر بزرگترش مي رفت. مدت ها قبل از خانه ي پدري اش رفته و در اين مدت برادرش را بسيار کم ديده بود. آن هم فقط در دوران تعطيلات. پدر و مادرشان سال ها پيش از دنيا رفته بودند و او تقريباً ياد گرفته بود، هميشه روي پاي خود بايستد.
کم کم هوا داشت تاريک مي شد و جان بايد پاي خود را بيشتر روي پدال گاز فشار مي داد. هيچ دلش نمي خواست در آن تاريکي در بيابان برهوت تنها رانندگي کند. با اينکه ابتداي تابستان بود، هوا آن روز اندکي سرد به نظر مي رسيد. عقربه ي سرعت شمار از هفتاد و پنج مايل عبور مي کرد. در همين لحظه از جلوي يک پمپ بنزين گذشت. شايد اصلاً متوجه آن نشده بود. يک آبادي ديگر. آرام آرام اتومبيل وارد مناطق آباد روستايي مي شد. کمي جلوتر يک راه فرعي به سمت راست مي پيچيد. جان با سرعت زيادي پيچيد. صداي قهقهه اش در صداي ويراژ اتومبيل گم شد. راديو ديگر آواز نمي خواند و مشغول گفتن اخبار بود.
_ ساعت هفت بعد از ظهر. اينک گوش مي کنيم به اخبار کوتاه: يک هواپيماي مسافربري ديروز در آفريقاي جنوبي سقوط کرد...
نيم ساعت ديگر گذشت. اتومبيل وارد جاده ي فرعي باريک تري شد. جاده ديگر چندان هموار نبود. کاملاً مشخص بود که زياد از آن استفاده نمي شود. اتومبيل با سرعت زيادي به پيش مي رفت و دست اندازها باعث تکان هاي شديدي در آن مي شد اما جان چندان به آن اهميت نمي داد. گويا در رؤيايي تمام نشدني به سر مي برد.
خورشيد کم کم رو به افول مي رفت. در انتهاي جاده دور نمايي از يک عمارت ويلايي به چشم مي خورد. يک ساختمان دو طبقه ي بزرگ. قسمت پايين ساختمان سفيد رنگ و بالاي آن آبي روشن بود. در سمت راست ساختمان يک اصطبل بزرگ ديده مي شد و در سمت چپ يک مرغداري کوچک. در پشت عمارت منظره ي وسيعي به رنگ طلايي بود. يک مزرعه ي بسيار وسيع گندم. چند درخت کهنسال هم اين طرف و آن طرف مزرعه روييده بود.
خورشيد به آرامي در پشت درخت بزرگي مخفي مي شد و انوار سرخ رنگ آن اشباح زيادي به وجود مي آورد. ديگر به انتهاي جاده رسيده بود. دستش را بر روي بوق اتومبيل گذاشت و چند بار آن را به صدا در آورد. در ساختمان باز شد. دختر بچه اي نه ساله با اندامي ظريف بر آستانه ي در ظاهر گرديد. موهاي قهوه اي بلند او با چشمانش هم خواني داشت. جان پايش را محکم بر روي پدال ترمز فشار داد. در همان لحظه دختر بچه به سمت اتومبيل دويد و لحظاتي بعد در آغوش عمويش جاي گرفت.
_ عموجان.
_ عزيزم ديگه براي خودت خانمي شدي ها.
جان دختر بچه را که جوليا نام داشت، بغل کرد و به سمت در ساختمان به راه افتاد. زن و شوهر ميانسالي از در خارج شدند. جان رو به آن دو کرد و با خوشرويي گفت:
_ سلام بيل. حالت چطوره.
و بعد به شوخي اضافه کرد.
_ اميدوارم از ديدنم خيلي ناراحت نشده باشي.
موهاي کوتاه بيل نيز مانند برادرش بلوند و چشمانش سبز رنگ بود. اما صورتي نسبتاً گوشتالو و قد کوتاه تري داشت. بيل جواب داد:
_ البته که نه برادر.
و بعد به آرامي اضافه کرد:
_ به خونه خوش اومدي.
دو برادر به گرمي يکديگر را در آغوش فشردند. جان دست خود را به طرف زن برادرش دراز کرد. مو ها و چشم هايش او مثل دخترش جوليا قهوه اي بود. قد متوسط و اندامي معمولي داشت. جان همانطور که با او دست مي داد، گفت:
_ سلام کِيت. تو اين مدت که من نبودم، برادرم که زياد اذيتت نکرده؟
_ البته که نه، به خونه خوش اومدي جان. بهتره بريم تو. مطمئنم که جان خيلي گرسنه ست.
همگي وارد خانه شدند. داخل خانه نيز همرنگ بيرون آن بود. طبقه ي پايين سفيد رنگ و طبقه ي بالا آبي روشن. سالن بسيار وسيعي در طبقه ي اول خود نمايي مي کرد. وسعت طبقه ي بالا نصف طبقه اول بود و سقف طبقه ي اول به بالاي ساختمان مي رسيد که در آن چلچراغ هاي بزرگي وجود داشت. پله هايي سفيد رنگ از طبقه ي اول به يک تراس بزرگ در طبقه ي دوم مي رسيد که در يک سمت آن اتاق هاي خواب قرار داشت و نرده هاي چوبي سفيد رنگ در سوي ديگر. تراس بر روي طبقه ي اول کاملاً مسلط بود. نماي سالن وسيع از آن بالا بسيار بهتر ديده مي شد. آشپزخانه ي کوچکي به همراه چند سالن و اتاق ديگر در اطراف سالن اصلي قرار داشتند. اما خانه ي اسميت يک فرق اساسي با بقيه ي خانه ها داشت. بر روي ديوار ها انواع سلاح هاي قديمي از جمله شمشير، نيزه، تبر و تير و کمان تفنگي به چشم مي خورد. عجيب تر اينکه تيغه ي تمام اين سلاح ها با آلياژهاي نقره ساخته شده بود و با وجود قدمت همچنان تيز به نظر مي رسيد. جان با لبخند رو به برادرش کرد و گفت:
_ بگو ببينم بيل تا حالا به فکرت رسيده راجع به اين چيز ها با دلال هاي عتيقه صحبت کني؟ مطمئنم وضع همه ي ما رو دگرگون مي کنه.
ناگهان تغييري اساسي در چهره ي بيل ظاهر شد به گونه اي كه همه اعضاي خانواده متوجه اين تغيير شدند. بيل با لحني بسيار جدي به جان پاسخ داد:
_ مطمئن باش برادر، اگر دليلي واقعاً اساسي وجود نداشت، هرگز پدر و پدر بزرگمون ثروت هنگفت خود رو صرف تهيه و ساخت چنين سلاح هايي نمي کردن. يه روز خودت اين موضوع رو خواهي فهميد.
سکوتي سنگين بر فضا حکم فرما شد. لحظاتي دو برادر با خشم به يکديگر چشم دوختند تا اينکه کيت سکوت را شکست.
_ خُب ديگه، شما دو تا آقا نمي خواين دست پخت يه کد بانو رو بچشين؟ بياييد. جوليا عزيزم، نمي خواي در چيدن ميز به مادرت کمک کني؟
ادامه دارد...
من آن غریبه ی دیروز آشنایامروز وفراموش شده ی فردایم در آشنایی امروز می نویسم تا در فراموشی فردا یادم کنی. برای سالها می نویسم ... سالها بعد که چشمان توعاشق می شوند ... افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود... که همیشه یکی بود یکی نبود
"روزگاريست شيطان فرياد ميزند آدم پيدا كنيد سجده خواهم كرد"
دیدی آخر مرا لمس کردی...
ولی چه فایده؟
سنگ قبرم احساس نداره...
-
02-21-2012 04:02 PM
# ADS
-
پاسخ : داستان آخرین خون آشام
آخرین قسمت داستان آخرین خون آشام
<H1 dir=rtl style="MARGIN: 24pt 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"> سرانجام
سوم ماه مِه. اين عنوان در بالاترين جاي روزنامه درج شده بود. بيل اسميت روزنامه را دردستش تکان داد. ساعت از نيمه شب گذشته بود باران به شدت مي باريد. در آن فصل باريدن باران کمي بي موقع بود. همسرش کِيت آن شب به خاطر بيماري مادرش به خانه ي پدري اش رفته بود. دخترش جوليا در طبقه ي بالا خوابيده بود. ولي بيل خوابش نمي برد. مدت ها بود که شب ها نمي توانست درست بخوابد. مدتي قبل خبر مرگ پروفسور اندرسون را به او داده بودند و بيل از آن زمان هميشه شب ها مسلح بود. بلند شد و شروع به قدم زدن کرد. از طبقه ي بالا صدايي آمد. بيل از پله ها بالا رفت. راهرويي از جلوي اتاق خواب ها مي گذشت. نرده هاي سفيد زيبايي در جلوي آن قرار داشت. از آنجا مي شد سالن بزرگ و زيباي طبقه ي اول را ديد. از جلوي اتاق خواب جوليا گذشت. صدا از پنجره ي آخر راهرو بود. نمي دانست اين پنجره چگونه باز شده است. به طرف پنجره رفت و آن را بست. داشت بر مي گشت که صداي پايي شنيد. حالا بيل مي دانست که پنجره چگونه باز شده است. حتماً خودش بود. ناگهان اسلحه ي کمري اش را از غلاف بيرون آورد و برگشت اما به عقب پرتاب شد. اسلحه به طبقه ي پايين افتاد.
_ خب برادر، اين دفعه از تو سريع تر بودم.
اين صداي جان بود. يک دست کت و شلوار سياه به تن داشت. موهاي بلندش کوتاه شده بود. چشم هايش به جاي رنگ سبز کاملاً سرخ و صورتش بسيار سفيد شده بود. بيل به روي زمين افتاده بود و جرأت بلند شدن نداشت.
_ برادر بزرگ تر. برادري که هميشه از من بهتر بود. پسر خوب خانواده. مورد تحسين همه.
لحن صداي جان لحظه به لحظه خشمگين تر مي شد.
_ و کسي که برادرش رو تنها گذاشت. روش رو برگردوند تا ديگران مثل يه حيوون اونو بکُشن.
بيل به سرعت از جايش بلند شد. بر روي ديوار درست در انتهاي راه پله، دو شمشير که تيغه ي آن ها با آلياژ نقره ساخته شده بود، به حالت ضربدر روي ديوار قرار داشت. يکي از آن ها را برداشت. جان با حالت تمسخر رو به برادرش کرد و گفت:
_ خب بيل، بازم مثل هميشه مي خواي برادر کوچک ترتو شکست بدي. يادت مي ياد. بچه هم که بوديم، هميشه تو برنده مي شدي. اما اين دفعه اوضاع يه خورده فرق مي کنه.
جان دست راستش را از فاصله اي دور به طرف شمشير ديگر گرفت و انگشتانش را از هم گشو . شمشير در هوا شناور شد و به صورتي جادويي به سمت جان به حرکت درآمد. لحظاتي بعد در دستان او بود. بيل از شدت ترس و تعجب همينطور مات و مبهوت مانده و جرأت عکس العمل نداشت.
_ خب برادر، منتظر چي هستي؟ شروع کن.
جان پوزخند مي زد و جلو مي آمد. بيل شهامتش را از دست داده بود.
_ زود باش. زود باش.
رعد و برق شديدي زد. صداي آن همه جا پيچيد. يک نفر جيغ زد. بيل همه ي شهامتش را جمع کرد. نعره اي کشيد و با تمام قوا به سمت جان حمله ور شد. صداي برخورد دو شمشير بلند شد. شمشير بيل در هوا چرخيد. بيل به زمين خورد و شمشير جلوي پايش به روي زمين افتاد.
_ پدر!
اين صداي جوليا بود. او در آستانه ي در اتاق خوابش ايستاده بود. لباس خواب سفيدي به تن داشت. جان شمشيرش را بلند کرد.
_ خب ديگه بيل، بايد تمومش کنيم.
يکبار ديگر صداي جيغ جوليا بلند شد. دست جان در هوا خشک شد. او جرأت فرود آوردن ضربه را نداشت زيرا جوليا خود را به روي پدرش انداخته بود.
بيل از اين فرصت استفاده کرد. به سرعت شمشيرش را از روي زمين برداشت و مستقيم در قلب جان فرو برد. فرياد جان به آسمان رفت. رعد و برق پشت سر هم مي زد. بيل جان را به جلو هل داد. پنجره شکست و جان از بالا به پايين پرتاب شد. بيل به بيرون نگاه کرد. جوليا به لب پنجره آمد. جان بر روي علف هاي بيرون افتاده بود. شمشير به صورت عمودي روي سينه اش قرار داشت. دو دستش از دو طرف باز شده بود. آن گاه آتشي غير طبيعي، مثل اينکه از بدنش بيرون زده باشد، از نوک انگشتانش بيرون آمد. صداي جيغ وحشتناکي به گوش رسيد. موجودي در درون جان در حال سوختن بود. صداي غير انساني ضجه اش هر لحظه شديدتر مي شد. آتش از نوک انگشتان جان به جلو آمد، تمام بدن او را در برگرفت و به قلبش ختم شد. آن گاه خاموش گرديد.
جوليا به طرف طبقه ي پايين دويد. بيل فرياد زد:
_ صبر کن... صبر کن...
و به دنبال دخترش دويد. جوليا در را گشود. درست در دو قدمي جان بود که بيل او را گرفت. اشک هاي جوليا جاري شد. بيل صورت او را به سينه اش چسباند. باران شدت گرفته بود. جان دست راستش را بالا آورد و با صداي بسيار لرزاني گفت:
_ برادر... برادر...
بيل اندکي مکث کرد. بعد با ترديد جلو آمد و دست برادرش را گرفت. از کنار دهان جان خون جاري بود. جان با صداي ضعيفي با لکنت گفت:
_ نترس برادر... همه چي تموم شد... آخرين خون آشام هم کشته شد.
پایان داستان دگردیسی</H1>
در ادامه... (البته با کمی وقفه) قسمت دوم داستان آخرین خون آشام، مرد دو چهره
من آن غریبه ی دیروز آشنایامروز وفراموش شده ی فردایم در آشنایی امروز می نویسم تا در فراموشی فردا یادم کنی. برای سالها می نویسم ... سالها بعد که چشمان توعاشق می شوند ... افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود... که همیشه یکی بود یکی نبود
"روزگاريست شيطان فرياد ميزند آدم پيدا كنيد سجده خواهم كرد"
دیدی آخر مرا لمس کردی...
ولی چه فایده؟
سنگ قبرم احساس نداره...
-
02-21-2012 04:17 PM
# ADS
-
پاسخ : داستان آخرین خون آشام
با تشکر از همه همراهان، خواهشمندم هر کس این داستان را خوانده است حتماً نظر خود را راجع به نقاط ضعف و قدرت آن بنویسد.
سپاس و درود، علی پاینده
من آن غریبه ی دیروز آشنایامروز وفراموش شده ی فردایم در آشنایی امروز می نویسم تا در فراموشی فردا یادم کنی. برای سالها می نویسم ... سالها بعد که چشمان توعاشق می شوند ... افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود... که همیشه یکی بود یکی نبود
"روزگاريست شيطان فرياد ميزند آدم پيدا كنيد سجده خواهم كرد"
دیدی آخر مرا لمس کردی...
ولی چه فایده؟
سنگ قبرم احساس نداره...
علاقه مندی ها (Bookmarks)