تبلیغات شما
صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 46

موضوع: .. !لیلی و مجنون !.. متن کامل

  1. Top | #1
    کاربر متخصص


    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    محل سکونت
    TeyrOon :))
    نوشته ها
    3,665
    می پسندم
    717
    مورد پسند : 1,152 بار در 729 پست
    حالت من : Ghafelgir
    میزان امتیاز
    513

    Icon10 .. !لیلی و مجنون !.. متن کامل

    یکی از مشهورترین داستان ها و اشعار زیان فارسی که تا کنون نوشته شده روایت لیلی و مجنون است که در ذیل متن کامل این داستان در دسترس شما قرار دارد. :gol2:


  2. # ADS
    دیده شوید، موفق شوید
    تاریخ عضویت
    -
    محل سکونت
    -
    نوشته ها
    -

    تبلیغات شما
     

  3. Top | #2
    کاربر متخصص


    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    محل سکونت
    TeyrOon :))
    نوشته ها
    3,665
    می پسندم
    717
    مورد پسند : 1,152 بار در 729 پست
    حالت من : Ghafelgir
    میزان امتیاز
    513

    پیش فرض پاسخ : .. !لیلی و مجنون !.. متن کامل

    به نام ایزد بخشاینده

    ای نام تو بهترینسرآغاز
    بی‌نام تو نامه کی کنمباز
    ای یاد تو مونس روانم
    جز نام تو نیست برزبانم
    ای کار گشای هر چههستند
    نام تو کلید هر چهبستند
    ای هیچ خطی نگشته زاول
    بی‌حجت نام تو مسجل
    ای هست کن اساس هستی
    کوته ز درت دراز دستی
    ای خطبه تو تبارکالله
    فیض تو همیشه بارکالله
    ای هفت عروس نه عماری
    بر درگه تو به پردهداری
    ای هست نه بر طریقچونی
    دانای برونی و درونی
    ای هرچه رمیدهوارمیده
    در کن فیکون توآفریده
    ای واهب عقل و باعثجان
    با حکم تو سهت و نیستیکسان
    ای محرم عالم تحیر
    عالم ز تو هم تهی و همپر
    ای تو به صفات خویشموصوف
    ای نهی تو منکر امرمعروف
    ای امر تو را نفاذمطلق
    وز امر تو کائناتمشتق
    ای مقصد همت بلندان
    مقصود دل نیازمندان
    ای سرمه کش بلندبینان
    در باز کن دروننشینان
    ای بر ورق تو درسایام
    ز آغاز رسیده تا بهانجام
    صاحب توئی آن دگرغلامند
    سلطان توئی آن دگرکدامند
    راه تو به نورلایزالی
    از شرک و شریک هر دوخالی
    در صنع تو کامد از عددبیش
    عاجز شده عقل علتاندیش
    ترتیب جهان چنانکهبایست
    کردی به مثابتی کهشایست
    بر ابلق صبح و ادهمشام
    حکم تو زد این طویلهبام
    گر هفت گره به چرخدادی
    هفتاد گره بدو گشادی
    خاکستری ار ز خاکسودی
    صد آینه را بدانزدودی
    بر هر ورقی که حرفراندی
    نقش همه در دو حرفخواندی
    بی‌کوه کنی ز کاف ونونی
    کردی تو سپهر بیستونی
    هر جا که خزینهشگرفست
    قفلش به کلید این دوحرفست
    حرفی به غلط رهانکردی
    یک نکته درو خطانکردی
    در عالم عالم آفریدن
    به زین نتوان رقمکشیدن
    هر دم نه به حقدسترنجی
    بخشی به من خراب گنجی
    گنج تو به بذل کمنیاید
    وز گنج کس این کرمنیاید
    از قسمت بندگی و شاهی
    دولت تو دهی بهر کهخواهی
    از آتش ظلم و دودمظلوم
    احوال همه تراستمعلوم
    هم قصه نانموده دانی
    هم نامه نانوشتهخوانی
    عقل آبله پای و کویتاریک
    وآنگاه رهی چو مویباریک
    توفیق تو گر نه رهنماید
    این عقده به عقل کیگشاید
    عقل از در تو بصرفروزد
    گر پای درون نهدبسوزد
    ای عقل مرا کفایت ازتو
    جستن ز من و هدایت ازتو
    من بددل و راهبیمناکست
    چون راهنما توئی چهباکست
    عاجز شدم از گرانیبار
    طاقت نه چگونه باشد اینکار
    می‌کوشم و در تنم تواننیست
    کازرم تو هست باک از آننیست
    گر لطف کنی و گر کنیقهر
    پیش تو یکی است نوش یازهر
    شک نیست در اینکه مناسیرم
    کز لطف زیم ز قهرمیرم
    یا شربت لطف دار پیشم
    یا قهر مکن به قهرخویشم
    گر قهر سزای ماست آخر
    هم لطف برای ماست آخر
    تا در نقسم عنایتیهست
    فتراک تو کی گذارم ازدست
    وآن دم که نفس به آخرآید
    هم خطبه نام تو سراید
    وآن لحظه که مرگ رابسیجم
    هم نام تو در حنوطپیچم
    چون گرد شود وجودپستم
    هرجا که روم تو راپرستم
    در عصمت اینچنینحصاری
    شیطان رجیم کیست باری
    چون حرز توام حمایلآمود
    سرهنگی دیو کی کندسود
    احرام گرفته‌ام بهکویت
    لبیک زنان به جستجویت
    احرام شکن بسی استزنهار
    ز احرام شکستنمنگهدار
    من بیکس و رخنهانهانی
    هان ای کس بیکسان تودانی
    چون نیست به جز تودستگیرم
    هست از کرم توناگزیرم
    یک ذره ز کیمیایاخلاص
    گر بر مس من زنی شومخاص
    آنجا که دهی ز لطف یکتاب
    زر گردد خاک و در شودآب
    من گر گهرم و گرسفالم
    پیرایه توست روی مالم
    از عطر تو لافدآستینم
    گر عودم و گر درمنهاینم
    پیش تو نه دین نه طاعتآرم
    افلاس تهی شفاعت آرم
    تا غرق نشد سفینه درآب
    رحمت کن و دستگیر ودریاب
    بردار مرا که اوفتادم
    وز مرکب جهل خودپیادم
    هم تو به عنایت الهی
    آنجا قدمم رسان کهخواهی
    از ظلمت خود رهائیمده
    با نور خود آشنائیمده
    تا چند مرا ز بیم وامید
    پروانه دهی به ماه وخورشید
    تا کی به نیاز هرنوالم
    بر شاه و شبان کنیحوالم
    از خوان تو با نعیم‌ترچیست
    وز حضرت تو کریمترکیست
    از خرمن خویش دهزکاتم
    منویس به این و آنبراتم
    تا مزرعه چو من خرابی
    آباد شود به خاک وآبی
    خاکی ده از آستانخویشم
    وابی که دغل برد زپیشم
    روزی که مرا ز منستانی
    ضایع مکن از من آنچهمانی
    وآندم که مرا به من دهیباز
    یک سایه ز لطف بر منانداز
    آن سایه نه کز چراغ دوراست
    آن سایه که آن چراغنوراست
    تا با تو چو سایه نورگردم
    چون نور ز سایه دورگردم
    با هر که نفس برآرماینجا
    روزیش فروگذارم اینجا
    درهای همه ز عهدخالیست
    الا در تو کهلایزالیست
    هر عهد که هست درحیاتست
    عهد از پس مرگبی‌ثباتست
    چون عهد تو هستجاودانی
    یعنی که به مرگ وزندگانی
    چندانکه قرار عهدیابم
    از عهد تو رویبرنتابم
    بی‌یاد توام نفسنیاید
    با یاد تو یاد کسنیاید
    اول که نیافریده بودم
    وین تعبیه‌ها ندیدهبودم
    کیمخت اگر از زمیمکردی
    با زاز زمیم ادیمکردی
    بر صورت من ز رویهستی
    آرایش آفرین تو بستی
    واکنون که نشانه گاهجودم
    تا باز عدم شود وجودم
    هرجا که نشاندیمنشستم
    وآنجا که بریم زیردستم
    گردیده رهیت من در اینراه
    گه بر سر تخت و گه بنچاه
    گر پیر بوم و گرجوانم
    ره مختلف است و منهمانم
    از حال به حال اگربگردم
    هم بر رق اولین نوردم
    بی‌جاحتم آفریدی اول
    آخر نگذاریم معطل
    گر مرگ رسد چرا هراسم
    کان راه بتستمی‌شناسم
    این مرگ نه، باغ وبوستانست
    کو راه سرای دوستانست
    تا چند کنم ز مرگفریاد
    چون مرگ ازوست مرگ منباد
    گر بنگرم آن چنان کهرایست
    این مرگ نه مرگ نقلجایست
    از خورد گهی بهخوابگاهی
    وز خوابگهی به بزمشاهی
    خوابی که به بزم تستراهش
    گردن نکشم ز خوابگاهش
    چون شوق تو هست خانهخیزم
    خوش خسبم و شادمانهخیزم
    گر بنده نظامی از سردرد
    در نظم دعا دلیرییکرد
    از بحر تو بینم ابرخیزش
    گر قطره برون دهدمریزش
    گر صد لغت از زبانگشاید
    در هر لغتی ترا ستاید
    هم در تو به صد هزارتشویر
    دارد رقم هزار تقصیر
    ور دم نزند چو تنگحالان
    دانی که لغت زبانلالان
    گر تن حبشی سرشته تست
    ور خط ختنی نبشته تست
    گر هر چه نبشته‌ایبشوئی
    شویم دهن از زیادهگوئی
    ور باز به داورمنشانی
    ای داور داوران تودانی
    زان پیش کاجل فرا رسدتنگ
    و ایام عنان ستاند ازچنگ
    ره باز ده از رهقبولم
    بر روضه تربت رسولم





  4. Top | #3
    کاربر متخصص


    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    محل سکونت
    TeyrOon :))
    نوشته ها
    3,665
    می پسندم
    717
    مورد پسند : 1,152 بار در 729 پست
    حالت من : Ghafelgir
    میزان امتیاز
    513

    پیش فرض پاسخ : .. !لیلی و مجنون !.. متن کامل

    نعت پیغمبر اکرم (ص)

    ای شاه سوار ملک هستی
    سلطان خرد به چیرهدستی
    ای ختم پیمبران مرسل
    حلوای پسین و ملح اول
    نوباوه باغ اولین صلب
    لشکرکش عهد آخرین تلب
    ای حاکم کشور کفایت
    فرمانده فتوی ولایت
    هرک آرد با توخودپرستی
    شمشیر ادب خورد دودستی
    ای بر سر سدره گشتهراهت
    وی منظر عرش پایگاهت
    ای خاک تو توتیایبینش
    روشن بتو چشم آفرینش
    شمعی که نه از تو نورگیرد
    از باد بروت خودبمیرد
    ای قائل افصح القبایل
    یک زخمی اوضح الدلایل
    دارنده حجت الهی
    داننده راز صبحگاهی
    ای سید بارگاه کونین
    نسابه شهر قاب قوسین
    رفته ز ولای عرش والا
    هفتاد هزار پرده بالا
    ای صدر نشین عقل و جانهم
    محراب زمین و آسمانهم
    گشته زمی آسمان زدینت
    نی‌نی شده آسمانزمینت
    ای شش جهه از تو خیرهمانده
    بر هفت فلک جنیبهرانده
    شش هفت هزار سال بوده
    کین دبدبه را جهانشنوده
    ای عقل نواله پیچخوانت
    جان بنده نویس آستانت
    هر عقل که بی تو عقلبرده
    هر جان که نه مرده تومرده
    ای کینت و نام توموید
    بوالقاسم وانگهی محمد
    عقل ارچه خلیفه شگرفاست
    بر لوح سخن تمام حرفاست
    هم مهر مویدی ندارد
    تا مهر محمدی ندارد
    ای شاه مقربان درگاه
    بزم تو ورای هفتخرگاه
    صاحب طرف ولایت جود
    مقصود جهان جهانمقصود
    سر جوش خلاصه معانی
    سرچشمه آب زندگانی
    خاک تو ادیم روی آدم
    روی تو چراغ چشم عالم
    دوران که فرس نهادهتست
    با هفت فرس پیاده تست
    طوف حرم تو سازد انجم
    در گشتن چرخ پی کندگم
    آن کیست که بر بساطهستی
    با تو نکند چو خاکپستی
    اکسیر تو داد خاک رالون
    وز بهر تو آفریده شدکون
    سر خیل توئی و جملهخیلند
    مقصود توئی همهطفیلند
    سلطان سریر کایناتی
    شاهنشه کشور حیاتی
    لشگر گه تو سپهر خضرا
    گیسوی تو چتر و غمزهطغرا
    وین پنج نماز کاصل توبهاست
    در نوبتی تو پنج نوبهاست
    در خانه دین به پنجبنیاد
    بستی در صد هزاربیداد
    وین خانه هفت سقفکرده
    بر چار خلیفه وقفکرده
    صدیق به صدق پیشوابود
    فاروق ز فرق هم جدابود
    وان پیر حیائی خداترس
    با شیر خدای بودهمدرس
    هر چار ز یک نوردبودند
    ریحان یک آبخوردبودند
    زین چار خلیفه ملکشدراست
    خانه به چهار حدمهیاست
    ز آمیزش این چهارگانه
    شد خوش نمک اینچهارخانه
    دین را که چهار ساقدادی
    زینگونه چهار طاقدادی
    چون ابروی خوب تو درآفاق
    هم جفت شد این چهار وهمطاق
    از حلقه دست بند اینفرش
    یک رقص تو تا کجاست تاعرش
    ای نقش تو معرج معانی
    معراج تو نقل آسمانی
    از هفت خزینه درگشاده
    بر چهار گهر قدمنهادن
    از حوصله زمانه تنگ
    بر فرق فلک زدهشباهنگ
    چون شب علم سیاهبرداشت
    شبرنگ تو رقص راهبرداشت
    خلوتگه عرش گشت جایت
    پرواز پری گرفت پایت
    سر برزده از سرایفانی
    بر اوج سرای ام هانی
    جبریل رسید طوق دردست
    کز بهر تو آسمان کمربست
    بر هفت فلک دو حلقهبستند
    نظاره تست هر چههستند
    برخیز هلا نه وقتخوابست
    مه منتظر تو آفتابست
    در نسخ عطارد ازحروفت
    منسوخ شد آیت وقوفت
    زهره طبق نثار بر فرق
    تا نور تو کی برآید ازشرق
    خورشید به صورت هلالی
    زحمت ز ره تو کردهخالی
    مریخ ملازم یتاقت
    موکب رو کمترین وشاقت
    دراجه مشتری بدان نور
    از راه تو گفته چشم بددور
    کیوان علم سیاه بردوش
    در بندگی تو حلقه درگوش
    در کوکبه چنین غلامان
    شرط است برون شدنخرامان
    امشب شب قدرتست بشتاب
    قدر شب قدر خویشدریاب
    ای دولتی آن شبی که چونروز
    گشت از قدم تو عالمافروز
    پرگار به خاک درکشیدی
    جدول به سپهر برکشیدی
    برقی که براق بودنامش
    رفق روش تو کرد رامش
    بر سفت چنان نسفتهتختی
    طیاره شدی چو نیکبختی
    زآنجا که چنان یک اسبهراندی
    دوران دواسبه رابماندی
    ربع فلک از چهارگوشه
    داده ز درت هزار خوشه
    از سرخ و سپید دخل آنباغ
    بخش نظر تو مهر مازاغ
    بر طره هفت بام عالم
    نه طاس گذاشتی نهپرچم
    هم پرچم چرخ را گسستی
    هم طاسک ماه را شکستی
    طاوس پران چرخ اخضر
    هم بال فکنده با تو همپر
    جبریل ز همرهیت مانده
    (الله معک) ز دورخوانده
    میکائیلت نشانده برسر
    واورده به خواجه تاشدیگر
    اسرافیل فتاده در پای
    هم نیم رهت بماندهبرجای
    رفرف که شده رفیقراهت
    برده به سریر سدرهگاهت
    چون از سر سدره برگذشتی
    اوراق حدوث در نوشتی
    رفتی ز بساط هفت فرشی
    تا طارم تنگبار عرشی
    سبوح زنان عرش پایه
    از نور تو کرده عرشسایه
    از حجله عرش بر پریدی
    هفتاد حجاب را دریدی
    تنها شدی از گرانیرخت
    هم تاج گذاشتی و همتخت
    بازار جهت بهم شکستی
    از زحمت تحت وفوقرستی
    خرگاه برون زدی زکونین
    در خیمه خاص قابقوسین
    هم حضرت ذوالجلالدیدی
    هم سر کلام حق شنیدی
    از غایت وهم و غورادراک
    هم دیدن وهم شنودنتپاک
    درخواستی آنچه بودکامت
    درخواسته خاص شد بهنامت
    از قربت حضرت الهی
    باز آمدی آنچنانکهخواهی
    گلزار شکفته از جبینت
    توقیع کرم در آستینت
    آورده برات رستگاران
    از بهر چو ماگناهکاران
    ما را چه محل که چون توشاهی
    در سایه خود کندپناهی
    زآنجا که تو روشنآفتابی
    بر ما نه شگفت اگرنتابی
    دریای مروتست رایت
    خضرای نبوتست جایت
    شد بی تو به خلق برمروت
    بر بسته‌تر از درنبوت
    هر که از قدم توسرکشیده
    دولت قلمیش در کشیده
    وان کو کمر وفات بسته
    بر منظره ابد نشسته
    باغ ارم از امید وبیمت
    جزیت ده نافه نسیمت
    ای مصعد آسمان نوشته
    چون گنج به خاکبازگشته
    از سرعت آسمان خرامی
    سری بگشای بر نظامی
    موقوف نقاب چند باشی
    در برقع خواب چندباشی
    برخیز و نقاب رخبرانداز
    شاهی دو سه را به رخدرانداز
    این سفره ز پشت باربرگیر
    وین پرده ز روی کاربرگیر
    رنگ از دو سیه سفیدبزدای
    ضدی ز چهار طبع بگشای
    یک عهد کن این دو بی‌وفارا
    یک دست کن این چهار پارا
    چون تربیت حیات کردی
    حل همه مشکلات کردی
    زان نافه به باد بخشطیبی
    باشد که به ما رسدنصیبی
    زان لوح که خواندی ازبدایت
    در خاطر ما فکن یکآیت
    زان صرف که یافتیشبی‌صرف
    در دفتر ما نویس یکحرف
    بنمای به ما که ما چهنامیم
    وز بت گر و بت شکنکدامیم
    ای کار مرا تمامی ازتو
    نیروی دل نظامی از تو
    زین دل به دعا قناعتیکن
    وز بهر خدا شفاعتی کن
    تا پرده ما فروگذارند
    وین پرده که هست برندارند


  5. Top | #4
    کاربر متخصص


    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    محل سکونت
    TeyrOon :))
    نوشته ها
    3,665
    می پسندم
    717
    مورد پسند : 1,152 بار در 729 پست
    حالت من : Ghafelgir
    میزان امتیاز
    513

    پیش فرض پاسخ : .. !لیلی و مجنون !.. متن کامل

    برهان قاطع در حدوث آفرینش

    در نوبت بار عام دادن
    باید همه شهر جامدادن
    فیاضه ابر جود گشتن
    ریحان همه وجود گشتن
    باریدن بی‌دریغ چونمل
    خندیدن بی‌نقاب چونگل
    هرجای چو آفتاب راندن
    در راه ببدره زرفشاندن
    دادن همه را به بخششعام
    وامی و حلال کردن آنوام
    پرسیدن هر که در جهانهست
    کز فاقه روزگار چونرست
    گفتن سخنی که کاربندد
    زان قطره چو غنچه بازخندد
    من کین شکرم در آستیناست
    ریزم که حریف نازنیناست
    بر جمله جهان فشانم ایننوش
    فرزند عزیز خود کندگوش
    من بر همه تن شومغذاساز
    خود قسم جگر بدو رسدباز
    ای ناظر نقش آفرینش
    بر دار خلل ز راهبینش
    در راه تو هر کراوجودیست
    مشغول پرستش وسجودیست
    بر طبل تهی مزن جرسرا
    بیکار مدان نوای کسرا
    هر ذره که هست اگرغباریست
    در پرده مملکتبکاریست
    این هفت حصار برکشیده
    بر هزل نباشد آفریده
    وین هفت رواق زیرپرده
    آخر به گزاف نیستکرده
    کار من و تو بدیندرازی
    کوتاه کنم که نیستبازی
    دیباچه ما که در نورداست
    نز بهر هوی و خواب و خورداست
    از خواب و خورش بهاربتابی
    کین در همه گاو و خربیابی
    زان مایه که طبعهاسرشتند
    ما را ورقی دگرنوشتند
    تا در نگریم و رازجوئیم
    سررشته کار باز جوئیم
    بینیم زمین و آسمانرا
    جوئیم یکایک این و آنرا
    کاین کار و کیائی از پیچیست
    او کیست کیای کار اوکیست
    هر خط که برین ورق کشیداست
    شک نیست در آنکه آفریداست
    بر هر چه نشانهطرازیست
    ترتیب گواه کارسازیست
    سوگند دهم بدان خدایت
    کین نکته به دوسترهنمایت
    کان آینه در جهان که دیداست
    کاول نه به صیقلی رسیداست
    بی‌صیقلی آینه محالاست
    هردم که جز این زنی وبالاست
    در هر چه نظر کنی بهتحقیق
    آراسته کن نظر بهتوفیق
    منگر که چگونه آفریدهاست
    کان دیده‌وری ورای دیدهاست
    بنگر که ز خود چگونهبرخاست
    وآن وضع به خود چگونه شدراست
    تا بر تو به قطع لازمآید
    کان از دگری ملازمآید
    چون رسم حواله شدبرسام
    رستی تو ز جهل و من زدشنام
    هر نقش بدیع کایدتپیش
    جز مبدع او در اومیندیش
    زین هفت پرند پرنیانرنگ
    گر پای برون نهی خوریسنگ
    پنداشتی این پرندپوشی
    معلوم تو گردد اربکوشی
    سررشته راز آفرینش
    دیدن نتوان به چشمبینش
    این رشته قضا نه آنچنانتافت
    کورا سررشته وا توانیافت
    سررشته قدرت خدائی
    بر کس نکند گره گشائی
    عاجز همه عاقلان وشیدا
    کین رقعه چگونه کردپیدا
    گرداند کس که چون جهانکرد
    ممکن که تواند آنچنانکرد
    چون وضع جهان ز مامحالست
    چونیش برون‌تر ازخیالست
    در پرده راز آسمانی
    سریست ز چشم ما نهانی
    چندانکه جنیبه رانمآنجا
    پی برد نمی‌توانمآنجا
    در تخته هیکل رقومی
    خواندم همه نسخهنجومی
    بر هر چه از آن برونکشیدم
    آرام گهی درون ندیدم
    دانم که هر آنچه سازکردند
    بر تعبیه‌ایش بازکردند
    هرچ آن نظری در او توانبست
    پوشیده خزینه‌ای در آنهست
    آن کن که کلید آنخزینه
    پولاد بود نه آبگینه
    تا چون به خزینه درشتابی
    شربت طلبی نه زهریابی
    پیرامن هر چهناپدیدست
    جدول کش خود خطیکشیدست
    وآن خط که ز اوج برگذشته
    عطفیست به میلبازگشته
    کاندیشه چو سر به خطرساند
    جز باز پس آمدن نداند
    پرگار چو طوف سازگردد
    در گام نخست باز گردد
    این حلقه که گرد خانهبستند
    از بهر چنین بهانهبستند
    تا هر که ز حلقه بر کندسر
    سرگشته شود چو حلقه بردر
    در سلسله فلک مزن دست
    کین سلسله را هم آخریهست
    گر حکم طبایع استبگذار
    کو نیز رسد به آخرکار
    بیرون‌تر ازین حوالهگاهیست
    کانجا به طریق عجزراهیست
    زان پرده نسیم ده نفسرا
    کو پرده کژ نداد کسرا
    این هفت فلک به پردهسازی
    هست از جهت خیال بازی
    زین پرده ترانه ساختنتوان
    واین پرده به خود شناختنتوان
    گر پرده شناس ازینقیاسی
    هم پرده خودنمی‌شناسی
    گر باربدی به لحن وآواز
    بی‌پرده مزن دمی بر اینساز
    با پرده دریدگانخودبین
    در خلوت هیچ پردهمنشین
    آن پرده طلب که چوننظامی
    معروف شوی به نیکنامی
    تا چند زمین نهادبودن
    سیلی خود خاک و بادبودن
    چون باد دویدن از پیخاک
    مشغول شدن به خار وخاشاک
    بادی که وکیل خرجخاکست
    فراش گریوه مغاکست
    بستاند ازین بدانسپارد
    گه مایه برد گهیبیارد
    چندان که زمیست مرز برمرز
    خاکیست نهاده درز بردرز
    گه زلزله گاه سیلخیزد
    زین ساید خاک و زانبریزد
    چون زلزله ریزد آبساید
    درزی زخریطه واگشاید
    وان درز به صدمه‌هایایام
    وادی کده‌ای شودسرانجام
    جوئی که درین گلخرابست
    خاریده باد و چاکآبست
    از کوی زمین چو بگذریباز
    ابر و فلک است در تک وتاز
    هر یک به میانه دگرشرط
    افتاده به شکل گوی درخرط
    این شکل کری نه در زمیناست
    هر خط که به گرد او چنیناست
    هر دود کزین مغاکخیزد
    تا یک دو سه نیزه برستیزد
    وآنگه به طریق میلناکی
    گردد به طواف دیرخاکی
    ابری که برآید ازبیابان
    تا مصعد خود شودشتابان
    بر اوج صعود خودبکوشد
    از حد صعود بر نجوشد
    او نیز طواف دیر گیرد
    از دایره میلمی‌پذیرد
    بینیش چو خیمهایستاده
    سر بر افق زمین نهاده
    تا در نگری به کوچ وخیلش
    دانی که به دایره استمیلش
    هر جوهر فردکو بسیطاست
    میلش به ولایت محیطاست
    گردون که محیط هفت موجاست
    چندان که همی‌رود در اوجاست
    گر در افق است و گر دراعلاست
    هرجا که رود به سویبالاست
    زآنجا که جهان خرامیاوست
    بالائی او تمامی اوست
    بالا طلبان که اوججویند
    بالای فلک جز ایننگویند
    نز علم فلک گرهگشائیست
    خود در همه علمروشنائیست
    گرمایه جویست ورپشیزی
    از چار گهر در اوستچیزی
    اما نتوان نهفت آنجست
    کین دانه در آب و خاک چونرست
    گرمایه زمین بدورساند
    بخشیدن صورتش چه داند
    وآنجا که زمین به زیرپی‌بود
    در دانه جمال خوشه کیبود
    گیرم که ز دانه خوشهخیزد
    در قالب صورتش کهریزد
    در پرده این خیالگردان
    آخر سببی است حالگردان
    نزدیک تو آن سبب چه چیزاست
    بنمای که این سخن عزیزاست
    داننده هر آن سبب کهبیند
    داند که مسبب آفریند
    زنهار نظامیا در اینسیر
    پابست مشو به دام ایندیر






  6. Top | #5
    کاربر متخصص


    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    محل سکونت
    TeyrOon :))
    نوشته ها
    3,665
    می پسندم
    717
    مورد پسند : 1,152 بار در 729 پست
    حالت من : Ghafelgir
    میزان امتیاز
    513

    پیش فرض پاسخ : .. !لیلی و مجنون !.. متن کامل

    سبب نظم کتاب

    روزی به مبارکی وشادی
    بودم به نشاط کیقبادی
    ابروی هلالیم گشاده
    دیوان نظامیم نهاده
    آیینه بخت پیش رویم
    اقبال به شانه کردهمویم
    صبح از گل سرخ دستهبسته
    روزم به نفس شدهخجسته
    پروانه دل چراغ بردست
    من بلبل باغ و باغسرمست
    بر اوج سخن علم کشیده
    در درج هنر قلم کشیده
    منقار قلم به لعلسفتن
    دراج زبان به نکتهگفتن
    در خاطرم اینکه وقت کاراست
    کاقبال رفیق و بخت یاراست
    تا کی نفس تهی گزینم
    وز شغل جهان تهینشینم
    دوران که نشاط فربهیکرد
    پهلو ز تهی روان تهیکرد
    سگ را که تهی بود تهیگاه
    نانی نرسد تهی در اینراه
    برساز جهان نوا توانساخت
    کانراست جهان که با جهانساخت
    گردن به هوا کسیفرازد
    کو با همه چون هوابسازد
    چون آینه هر کجا کهباشد
    جنسی به دروغ برتراشد
    هر طبع که او خلافجویست
    چون پرده کج خلافگویست
    هان دولت گر بزرگواری
    کردی ز من التماسکاری
    من قرعه زنان به آنچنانفال
    واختر به گذشتن اندرانحال
    مقبل که برد چنان بردرنج
    دولت که دهد چنان دهدگنج
    در حال رسید قاصد ازراه
    آورد مثال حضرت شاه
    بنوشته به خط خوبخویشم
    ده پانزده سطر نغزبیشم
    هر حرفی از او شکفتهباغی
    افروخته‌تر ز شبچراغی
    کای محرم حلقه غلامی
    جادو سخن جهان نظامی
    از چاشنی دم سحر خیز
    سحری دگر از سخنبرانگیز
    در لافگه شگفت کاری
    بنمای فصاحتی که داری
    خواهم که به یاد عشقمجنون
    رانی سخنی چو درمکنون
    چون لیلی بکر اگرتوانی
    بکری دو سه در سخننشانی
    تا خوانم و گویم اینشکربین
    جنبانم سر که تاج سربین
    بالای هزار عشق نامه
    آراسته کن به نوکخامه
    شاه همه حرفهاست اینحرف
    شاید که در او کنی سخنصرف
    در زیور پارسی و تازی
    این تازه عروس راطرازی
    دانی که من آن سخنشناسم
    کابیات نو از کهنشناسم
    تا ده دهی غرایبت هست
    ده پنج زنی رها کن ازدست
    بنگر که ز حقه تفکر
    در مرسله که می‌کشیدر
    ترکی صفت وفای مانیست
    ترکانه سخن سزای مانیست
    آن کز نسب بلند زاید
    او را سخن بلند باید
    چون حلقه شاه یافتگوشم
    از دل به دماغ رفتهوشم
    نه زهره که سر ز خطبتابم
    نه دیده که ره به گنجیابم
    سرگشته شدم درانخجالت
    از سستی عمر و ضعفحالت
    کس محرم نه که رازگویم
    وین قصه به شرح بازگویم
    فرزند محمد نظامی
    آن بر دل من چو جانگرامی
    این نسخه چو دل نهاد بردست
    در پهلوی من چو سایهبنشست
    داد از سر مهر پای منبوس
    کی آنکه زدی بر آسمانکوس
    خسروشیرین چو یادکردی
    چندین دل خلق شادکردی
    لیلی و مجنون ببایدتگفت
    تا گوهر قیمتی شودجفت
    این نامه نغز گفتهبهتر
    طاووس جوانه جفتهبهتر
    خاصه ملکی چو شاهشروان
    شروان چه که شهریارایران
    نعمت ده و پایگاهسازست
    سرسبز کن و سخننوازست
    این نامه به نامه از تو درخواست
    بنشین و طراز نامه کنراست
    گفتم سخن تو هست برجای
    ای آینه روی آهنینرای
    لیکن چه کنم هوا دورنگست
    اندیشه فراخ و سینهتنگست
    دهلیز فسانه چون بودتنگ
    گردد سخن از شد آمدنلنگ
    میدان سخن فراخ باید
    تا طبع سواریی نماید
    این آیت اگرچه هستمشهور
    تفسیر نشاط هست ازودور
    افزار سخن نشاط و نازاست
    زین هردو سخن بهانه سازاست
    بر شیفتگی و بند وزنجیر
    باشد سخن برهنه دلگیر
    در مرحله‌ای که رهندانم
    پیداست که نکته چندرانم
    نه باغ و نه بزمشهریاری
    نه رود و نه می نهکامکاری
    بر خشکی ریگ و سختیکوه
    تا چند سخن رود دراندوه
    باید سخن از نشاطسازی
    تا بیت کند به قصهبازی
    این بود کز ابتدایحالت
    کس گرد نگشتش ازملالت
    گوینده ز نظم او پرافشاند
    تا این غایت نگفت زانماند
    چون شاه جهان به من کندباز
    کاین نامه به نام منبپرداز
    با اینهمه تنگی مسافت
    آنجاش رسانم از لطافت
    کز خواندن او به حضرتشاه
    ریزد گهر نسفته برراه
    خواننده‌اش اگر فسردهباشد
    عاشق شود ار نمردهباشد
    باز آن خلف خلیفهزاده
    کاین گنج به دوست درگشاده
    یک دانه اولین فتوحم
    یک لاله آخرین صبوحم
    گفت ای سخن تو همسرمن
    یعنی لقبش برادر من
    در گفتن قصه‌ای چنینچست
    اندیشه نظم را مکنسست
    هرجا که بدست عشقخوانیست
    این قصه بر او نمکفشانیست
    گرچه نمک تمام دارد
    بر سفره کباب خامدارد
    چون سفته خارش توگردد
    پخته به گزارش توگردد
    زیبا روئی بدین نکوئی
    وانگاه بدین برهنهروئی
    کس در نه به قدر او فشاندهاست
    زین روی برهنه رویمانداست
    جانست و چو کس به جاننکوشد
    پیراهن عاریت نپوشد
    پیرایه جان ز جان توانساخت
    کس جان عزیز رانینداخت
    جان بخش جهانیان دمتست
    وین جان عزیز محرمتست
    از تو عمل سخن گزاری
    از بنده دعا ز بختیاری
    چون دل دهی جگر شنیدم
    دل دوختم و جگر دریدم
    در جستن گوهر ایستادم
    کان کندم و کیمیاگشادم
    راهی طلبید طبع کوتاه
    کاندیشه بد از درازیراه
    کوته‌تر از این نبودراهی
    چابکتر از این میانهگاهی
    بحریست سبک ولی رونده
    ماهیش نه مرده بلکهزنده
    بسیار سخن بدین حلاوت
    گویند و ندارد اینطراوت
    زین بحر ضمیر هیچغواص
    بر نارد گوهری چنینخاص
    هر بیتی از او چه رسته‌ایدر
    از عیب تهی و از هنرپر
    در جستن این متاعنغزم
    یک موی نبود پای لغزم
    می‌گفتم و دل جوابمی‌داد
    خاریدم و چشمه آبمی‌داد
    دخلی که ز عقل درجکردم
    در زیور او به خرجکردم
    این چار هزار بیتاکثر
    شد گفته به چار ماهکمتر
    گر شغل دگر حرام بودی
    در چاره شب تمام بودی
    بر جلوه این عروسآزاد
    آبادتر آنکه گویدآباد
    آراسته شد به بهترینحال
    در سلخ رجب به‌ثی و فیدال
    تاریخ عیان که داشت باخود
    هشتاد و چهار بعدپانصد
    پرداختمش به نغز کاری
    و انداختمش بدینعماری
    تا کس نبرد به سوی اوراه
    الا نظر مبارک شاه


  7. Top | #6
    کاربر متخصص


    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    محل سکونت
    TeyrOon :))
    نوشته ها
    3,665
    می پسندم
    717
    مورد پسند : 1,152 بار در 729 پست
    حالت من : Ghafelgir
    میزان امتیاز
    513

    پیش فرض پاسخ : .. !لیلی و مجنون !.. متن کامل

    در مدح شروانشاه اختسان بن منوچهر

    سر خیل سپاه تاجداران
    سر جمله جملهشهریاران
    خاقان جهان ملک معظم
    مطلق ملک الملوک عالم
    دارنده تخت پادشاهی
    دارای سپیدی و سیاهی
    صاحب جهت جلال وتمکین
    یعنی که جلال دولت ودین
    تاج ملکان ابوالمظفر
    زیبنده ملک هفت کشور
    شروانشه آفتاب سایه
    کیخسرو کیقباد پایه
    شاه سخن اختسان کهنامش
    مهریست که مهر شدغلامش
    سلطان به ترک چترگفته
    پیدا نه خلیفه نهفته
    بهرام نژاد و مشتریچهر
    در صدف ملک منوچهر
    زین طایفه تا به دوراول
    شاهیش به نسل دلمسلسل
    نطفه‌اش که رسیده گاه برگاه
    تا آدم هست شاه برشاه
    در ملک جهان که باد تادیر
    کوته قلم و درازشمشیر
    اورنگ نشین ملکبی‌نقل
    فرمانده بی‌نقیصه چونعقل
    گردنکش هفت چرخ گردان
    محراب دعای هفت مردان
    رزاق نه کاسمان ارزاق
    سردار و سریر دارآفاق
    فیاضه چشمه معانی
    دانای رموز آسمانی
    اسرار دوازده علومش
    نرمست چنانکه مهرمومش
    این هفت قواره ششانگشت
    یک دیده چهار دست و نهپشت
    تا بر نکشد ز چنبرشسر
    مانده است چو حلقه سر بهچنبر
    دریای خوشاب نام دارد
    زو آب حیات وام دارد
    کان از کف او خرابگشته
    بحر از کرمش سرایگشته
    زین سو ظفرش جهانستاند
    زان سو کرمش جهانفشاند
    گیرد به بلا رک روانه
    بخشد به جناح تازیانه
    کوثر چکد از مشامبختش
    دوزخ جهد از دماغلختش
    خورشید ممالک جهانست
    شایسته بزم و رزم ازآنست
    مریخ به تیغ و زهره باجام
    بر راست و چپش گرفتهآرام
    زهره دهدش به جامیاری
    مریخ کند سلیح داری
    از تیغش کوه لعل خیزد
    وز جام چو کوه لعلریزد
    چون بنگری آن دو لعلخونخوار
    خونی و مییست لعلکردار
    لطفش بگه صبوح ساقی
    لطفیست چنانکه بادباقی
    زخمش که عدو به دوستمقهور
    زخمیست که چشم زخم ازودور
    در لطف چو باد صبحتازد
    هرجا که رسد جگرنوازد
    در زخم چو صاعقه استقتال
    بر هر که فتاد سوخت درحال
    لطف از دم صبح جانفشان‌تر
    زخم از شب هجرجانستان‌تر
    چون سنجق شاهیش بجنبد
    پولادین صخره رابسنبد
    چون طره پرچمش بلرزد
    غوغای زمین جوی نیرزد
    در گردش روزگار دیراست
    کاتش زبر است و آب زیراست
    تا او شده شهسوارابرش
    بگذشت محیط آب از آتش
    قیصر به درش جنیبهداری
    فغفور گدای کیست باری
    خورشید بدانگشاده‌روئی
    یک عطسه بزم اوستگوئی
    وان بدر که نام او منیراست
    در غاشیه داریش حقیراست
    گویند که بود تیر آرش
    چون نیزه عادیان سنانکش
    با تیر و کمان آنجهانگیر
    در مجری ناوک افتد آنتیر
    گویند که داشت شخصپرویز
    شکلی و شمایلی دلاویز
    با گرد رکابش ارستیزد
    پرویز به قایمی بریزد
    بر هر که رسید تیغتیزش
    بربست اجل ره گریزش
    بر هر زرهی که نیزهرانده
    یک حلقه در آن زرهنمانده
    زوبینش به زخم نیمخورده
    شخص دو جهان دو نیمکرده
    در مهر چو آفتاب ظاهر
    در کینه چوروزگارقاهر
    چون صبح به مهر بی‌نظیراست
    چون مهر به کینه شیر گیراست
    بربست به نام خود به ششحرف
    گرد کمر زمانه شش طرف
    از شش زدن حروف نامش
    بر نرد شده ندب تمامش
    گر دشمن او چو پشه جوشد
    با صرصر قهر او نکوشد
    چون موکب آفتاب خیزد
    سایه به طلایه خودگریزد
    آنجا که سمند او زندسم
    شیر از نمط زمین شودگم
    تیرش چو برات مرگراند
    کس نامه زندگی نخواند
    چون خنجر جزع گونبرآرد
    لعل از دل سنگ خونبرآرد
    چون تیغ دو رویه برگشاید
    ده ده سر دشمنانرباید
    بر دشمن اگرفراسیابست
    تنها زدنش چو آفتابست
    لشگر گره کمر نبسته
    کو باشد خصم را شکسته
    چون لشگر او بدورسیده
    از لشگر خصم کس ندیده
    صد رستمش ارچه دررکابست
    لشکر شکنیش ازینحسابست
    چون بزم نهد به شهریاری
    پیدا شود ابر نوبهاری
    چندان که وجوه سازبیند
    بخشد نه چنانکه بازبیند
    چندان که به روزی او کندخرج
    دوران نکند به سالهادرج
    بخشیدن گوهرش به کیلاست
    تحریر غلام خیل خیلاست
    زان جام که جم به خودنبخشید
    روزی نبود که صدنبخشید
    سفتی جسد جهان ندارد
    کز خلعت او نشانندارد
    یا جودش مشک قیر باشد
    چینی نه که چین حقیرباشد
    گیرد به جریده حصاری
    بخشید به قصیده دیاری
    آن فیض که ریزد او به یکجوش
    دریاش نیاورد در آغوش
    زر با دل او که بسفراخست
    گوئی نه زر استسنگلاخست
    گر هر شه را خزینهخیزد
    شاه اوست گر او خزینهریزد
    با پشه‌ای آن چنان کندجود
    کافزون کندش ز پیلمحمود
    در سایه تخت پیل سایش
    پیلان نکشند پیل پایش
    دریای فرات شد ولیکن
    دریای روان فرات ساکن
    آن روز که روز بارباشد
    نوروز بزرگوار باشد
    نادیه بگویم از جد وبخت
    کو چون بود از شکوه برتخت
    چون بدر که سر برآرد ازکوه
    صف بسته ستاره گردشانبوه
    یا چشمه آفتاب روشن
    کاید به نظاره گاهگلشن
    یا پرتو رحمت الهی
    کاید به نزول صبحگاهی
    هر چشم که بیند آنچناننور
    چشم بد خلق ازو شوددور
    یارب تو مرا کاویسنامم
    در عشق محمدی تمامم
    زان شه که محمدیجمالست
    روزیم کن آنچه درخیالست





  8. Top | #7
    کاربر متخصص


    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    محل سکونت
    TeyrOon :))
    نوشته ها
    3,665
    می پسندم
    717
    مورد پسند : 1,152 بار در 729 پست
    حالت من : Ghafelgir
    میزان امتیاز
    513

    پیش فرض پاسخ : .. !لیلی و مجنون !.. متن کامل

    خطاب زمین بوس

    ای عالم جان و جانعالم
    دلخوش کن آدمی و آدم
    تاج تو ورای تاجخورشید
    تخت تو فزون ز تختجمشید
    آبادی عالم از تمامیت
    و آزدی مردم ازغلامیت
    مولا شده جمله ممالک
    توقیع ترا به صحذلک
    هم ملک جهان به تومکرم
    هم حکم جهان به تومسلم
    هم خطبه تو طرازاسلام
    هم سکه تو خلیفهاحرام
    گر خطبه تو دمند برخاک
    زر خیزد از او به جایخاشاک
    ور سکه تو زنند برسنگ
    کس در نزند به سیم و زرچنگ
    راضی شده ازبزرگواریت
    دولت به یتاق نیزهداریت
    میرآخوری تو چرخ راکار
    کاه و جو ازان کشد درانبار
    آنچه از جو و کاه اونشانست
    چو خوشه و کاهکهکشانست
    بردی ز هوا لطیف خوئی
    وز باد صبا عبیر بوئی
    فیض تو که چشمهحیاتست
    روزی ده اصل امهاتست
    پالوده راوق ربیعی
    خاک قدم تو از مطیعی
    هرجا که دلیست قاف تاقاف
    از بندگی تو می‌زندلاف
    چون دست ظفر کلاهبخشی
    چون فضل خدا گناهبخشی
    باقیست به ملک درسیاست
    پیش و پس ملک هستپاست
    گر پیش روی چراغ راهی
    ور پس باشی جهانپناهی
    چون مشعله پیش بینموافق
    چون صبح پسین منیر وصادق
    دیوان عمل نشان توداری
    حکم عمل جهان تو داری
    آنها که در این عملرئیسند
    بر خاک تو عبدهنویسند
    مستوفی عقل و مشرفرای
    در مملکت تو کارفرمای
    دولت که نشانه مراداست
    در حق تو صاحب اعتقاداست
    نصرت که عدو ازوگریزد
    از سایه دولت تو خیزد
    گوئی علمت که نور دیدهاست
    از دولت و نصرت آفریدهاست
    با هر که به حکم همنبردی
    بندی کمر هزار مردی
    بی‌آنکه به خون کنی برشرا
    در دامنش افکنی سرشرا
    وآنکس که نظر بدورسانی
    بر تخت سعادتش نشانی
    بر فتح نویسی آیتش را
    واباد کنی ولایتش را
    گرچه نظر تو بر نظامی
    فرخنده شد از بلندنامی
    او نیز که پاسبانکویست
    بر دولت تو خجستهرویست
    مرغی که همای نامدارد
    چون فرخی تمام دارد
    این مرغ که مهر تستمایه‌ش
    نشگفت که فرخستسایه‌ش
    هر مرغ که مرغصبحگاهست
    ورد نفسش دعای شاهست
    با رفعت و قدر نامدارد
    بر فتح و ظفر مقامدارد
    با رفعت و قدر بادجاهت
    با فتح و ظفر سریر وگاهت
    عالم همه ساله خرم ازتو
    معزول مباد عالم ازتو
    اقبال مطیع و یاربادت
    توفیق رفیق کار بادت
    چشم همه دوستان گشاده
    از دولت شاه وشاهزاده





  9. Top | #8
    کاربر متخصص


    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    محل سکونت
    TeyrOon :))
    نوشته ها
    3,665
    می پسندم
    717
    مورد پسند : 1,152 بار در 729 پست
    حالت من : Ghafelgir
    میزان امتیاز
    513

    پیش فرض پاسخ : .. !لیلی و مجنون !.. متن کامل

    سپردن فرزند خویش به فرزند شروانشاه

    چون گوهر سرخ صبحگاهی
    بنمود سپیدی از سیاهی
    آن گوهر کان گشاده من
    پشت من و پشت زاده من
    گوهر به کلاه کانبرافشاند
    وز گوهر کان شه سخنراند
    کاین بیکس را به عقد وپیوند
    درکش به پناه آنخداوند
    بسپار مرا به عهدشامروز
    کو نو قلم است و مننوآموز
    تا چون کرمش کمالگیرد
    اندرز ترا به فالگیرد
    کان تخت نشین که اوجسایست
    خرد است ولی بزرگرایست
    سیاره آسمان ملک است
    جسم ملک است و جان ملکاست
    آن یوسف هفت بزم و نهمهد
    هم والی عهد و همولیعهد
    نومجلس و نو نشاط ونومهر
    در صدف ملک منوچهر
    فخر دو جهان به سربلندی
    مغز ملکان بههوش‌مندی
    میراث‌ستان ماه وخورشید
    منصوبه گشای بیم وامید
    نور بصر بزرگواران
    محراب نماز تاجداران
    پیرایه‌ی تخت و مفخرتاج
    کاقبال به روی اوستمحتاج
    ای از شرف تو شاهزاده
    چشم ملک اختسان گشاده
    ممزوج دو مملکت بهشاهی
    چون سیب دو رنگصبحگاهی
    یک تخم به خسروینشانده
    از تخمه کیقباد مانده
    در مرکز خط هفت پرگار
    یک نقطه نو نشسته برگار
    ایزد به خودت پناهدارد
    وز چشم بدت نگاه دارد
    دارم به خدا امیدواری
    کز غایت ذهن وهوشیاری
    آنجات رساند از عنایت
    کماده شوی بهر کفایت
    هم نامه خسروانبخوانی
    هم گفته بخردان بدانی
    این گنج نهفته را دریندرج
    بینی چو مه دو هفته دربرج
    دانی که چنین عروسمهدی
    ناید ز قران هیچ عهدی
    گر در پدرش نظر نیاری
    تیمار برادرش بداری
    از راه نوازش تمامش
    رسمی ابدی کنی بهنامش
    تا حاجتمند کس نباشد
    سر پیش و نظر ز پسنباشد
    این گفتم و قصه گشتکوتاه
    اقبال تو باد و دولتشاه
    آن چشم گشاده باد از ایننور
    وین سرو مباد ازان چمندور
    روی تو به شاه پشتبسته
    پشت و دل دشمنانشکسته
    زنده به تو شاهجاودانی
    چون خضر به آبزندگانی
    اجرام سپهر اوج منظر
    افروخته باد از این دوپیکر


  10. Top | #9
    کاربر متخصص


    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    محل سکونت
    TeyrOon :))
    نوشته ها
    3,665
    می پسندم
    717
    مورد پسند : 1,152 بار در 729 پست
    حالت من : Ghafelgir
    میزان امتیاز
    513

    پیش فرض پاسخ : .. !لیلی و مجنون !.. متن کامل

    در شکایت حسودان و منکران

    بر جوش دلا که وقت جوشاست
    گویای جهان چرا خموشاست
    میدان سخن مراستامروز
    به زین سخنی کجاستامروز
    اجری خور دسترنجخویشم
    گر محتشمم ز گنجخویشم
    زین سحر سحرگهی کهرانم
    مجموعه هفت سبع خوانم
    سحری که چنین حلالباشد
    منکر شدنش وبال باشد
    در سحر سخن چنانتمامم
    کایینه غیب گشت نامم
    شمشیر زبانم از فصیحی
    دارد سر معجز مسیحی
    نطقم اثر آنچناننماید
    کز جذر اصم زبانگشاید
    حرفم ز تبش چنانفروزد
    کانگشت بر او نهیبسوزد
    شعر آب ز جویبار منیافت
    آوازه به روزگار منیافت
    این بی‌نمکان که نانخورانند
    در سایه من جهانخورانند
    افکندن صید کار شیراست
    روبه ز شکار شیر سیراست
    از خوردن من به کام وحلقی
    آن به که ز من خورندخلقی
    حاسد ز قبول اینروائی
    دور از من و تو به ژاژخائی
    چون سایه شده به پیش منپست
    تعریض مرا گرفته دردست
    گر پیشه کنمغزل‌سرائی
    او پیش نهد دغل درآئی
    گر ساز کنم قصایدیچست
    او باز کند قلایدیسست
    بازم چو به نظم قصهراند
    قصه چه کنم که قصهخواند
    من سکه زنم به قالبیخوب
    او نیز زند ولیکمقلوب
    کپی همه آن کند کهمردم
    پیداست در آب تیرهانجم
    بر هر جسدی که تابد آننور
    از سایه خویش هسترنجور
    سایه که نقیصه سازمردست
    در طنز گری گراننورداست
    طنزی کند و نداردآزرم
    چون چشمش نیست کی بودشرم
    پیغمبر کو نداشت سایه
    آزاد نبود از اینطلایه
    دریای محیط را کهپاکست
    از چرک دهان سگ چهباکست
    هرچند ز چشم زردگوشان
    سرخست رخم ز خونجوشان
    چون بحر کنمکناره‌شوئی
    اما نه ز رویتلخ‌روئی
    زخمی چو چراغ می‌خورمچست
    وز خنده چو شمع می‌شومسست
    چون آینه گر نهآهنینم
    با سنگ دلان چرانشینم
    کان کندن من مبین کهمردم
    جان کندن خصم بین زدردم
    در منکر صنعتم بهینیست
    کالا شب چارشنبهینیست
    دزد در من به جایمزدست
    بد گویدم ارچه بانگدزدست
    دزدان چو به کوی دزدجویند
    در کوی دوند و دزدگویند
    در دزدی من حلال بادش
    بد گفتن من وبال باشد
    بیند هنر و هنر نداند
    بد می‌کند اینقدرنداند
    گر با بصر است بی‌بصرباد
    وز کور شد است کورترباد
    او دزدد و من گدازم ازشرم
    دزد افشاریست این نهآزرم
    نی‌نی چو به کدیه دل نهاداست
    گو خیزد و بیا که در گشاداست
    آن کاوست نیازمندسودی
    گر من بدمی چه چارهبودی
    گنج دو جهان درآستینم
    در دزدی مفلسی چهبینم
    واجب صدقه‌ام به زیردستان
    گو خواه بدزد و خواهبستان
    دریای در است و کانگنجم
    از نقب زنان چگونهرنجم
    گنجینه به بند می‌توانداشت
    خوبی به سپند می‌توانداشت
    مادر که سپندیار دادم
    با درع سپندیار زادم
    در خط نظامی ار نهیگام
    بینی عدد هزار و یکنام
    والیاس کالف بری زلامش
    هم با نود و نه استنامش
    زینگونه هزار و یکحصارم
    با صد کم یک سلیحدارم
    هم فارغم از کشیدنرنج
    هم ایمنم از بریدنگنج
    گنجی که چنین حصاردارد
    نقاب در او چکاردارد؟
    اینست که گنج نیستبی‌مار
    هرجا که رطب بود خار
    هر ناموری که اوجهانداشت
    بدنام کنی ز همرهانداشت
    یوسف که ز ماه عقدمی‌بست
    از حقد برادراننمی‌رست
    عیسی که دمش نداشتدودی
    می‌برد جفای هر جهودی
    احمد که سرآمد عرببود
    هم خسته خار بولهببود
    دیر است که تا جهان چنیناست
    پی نیش مگس کم انگبیناست
    تا من منم از طریقزوری
    نازرد زمن جناح موری
    دری به خوشاب نشستم
    شوریدن کار کس نجستم
    زآنجا که نه من حریفخویم
    در حق سگی بدی نگویم
    بر فسق سگی که شیریمداد
    لاعیب له دلیریمداد
    دانم که غضب نهفتهبهتر
    وین گفته که شد نگفتهبهتر
    لیکن به حساب کاردانی
    بی‌غیرتی استبی‌زبانی
    آن کس که ز شهرآشنائیست
    داند که متاع ماکجائیست
    وانکو به کژی من کشددست
    خصمش نه منم که جز منیهست
    خاموش دلا ز هرزهگوئی
    می‌خور جگری بهتازه‌روئی
    چون گل به رحیل کوسمی‌زن
    بر دست کشنده بوسمی‌زن
    نان خورد ز خون خویشمی‌دار
    سر نیست کلاه پیشمی‌دار
    آزار کشی کن و میازار
    کازرده تو به که خلقبازار





  11. Top | #10
    کاربر متخصص


    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    محل سکونت
    TeyrOon :))
    نوشته ها
    3,665
    می پسندم
    717
    مورد پسند : 1,152 بار در 729 پست
    حالت من : Ghafelgir
    میزان امتیاز
    513

    پیش فرض پاسخ : .. !لیلی و مجنون !.. متن کامل

    در نصیحت فرزند خود محمد نظامی

    ای چارده سالهقره‌العین
    بالغ نظر علوم کونین
    آن روز که هفت سالهبودی
    چون گل به چمن حوالهبودی
    و اکنون که به چاردهرسیدی
    چون سرو بر اوجسرکشیدی
    غافل منشین نه وقتبازیست
    وقت هنر است وسرفرازیست
    دانش طلب و بزرگیآموز
    تا به نگرند روزت ازروز
    نام و نسبت به خردسالیاست
    نسل از شجر بزرگ خالیاست
    جائی که بزرگ بایدتبود
    فرزندی من ندارت سود
    چون شیر به خود سپه‌شکنباش
    فرزند خصال خویشتنباش
    دولت‌طلبی سببنگه‌دار
    با خلق خدا ادبنگه‌دار
    آنجا که فسانه‌ایسکالی
    از ترس خدا مباش خالی
    وان شغل طلب ز رویحالت
    کز کرده نباشدت خجالت
    گر دل دهی ای پسر بدینپند
    از پند پدر شویبرومند
    گرچه سر سروریت بینم
    و آیین سخنوریت بینم
    در شعر مپیچ و در فناو
    چون اکذب اوست احسناو
    زین فن مطلب بلندنامی
    کان ختم شد است برنظامی
    نظم ارچه به مرتبت بلنداست
    آن علم طلب که سودمنداست
    در جدول این خط قیاسی
    میکوش بهخویشتن‌شناسی
    تشریح نهاد خوددرآموز
    کاین معرفتی است خاطرافروز
    پیغمبر گفت علم علمان
    علم الادیان و علمالابدان
    در ناف دو علم بوی طیباست
    وان هر دو فقیه یا طبیباست
    می‌باش طبیب عیسوی هش
    اما نه طبیب آدمی کش
    می‌باش فقیه طاعتاندوز
    اما نه فقیه حیلتآموز
    گر هردو شوی بلندگردی
    پیش همه ارجمند گردی
    صاحب طرفین عهد باشی
    صاحب طرف دو مهد باشی
    می‌کوش به هر ورق کهخوانی
    کان دانش را تمامدانی
    پالان گریی به غایتخود
    بهتر ز کلاه‌دوزی بد
    گفتن ز من از تو کاربستن
    بی کار نمی‌تواننشستن
    با اینکه سخن به لطفآبست
    کم گفتن هر سخنصوابست
    آب ارچه همه زلالخیزد
    از خوردن پر ملالخیزد
    کم گوی و گزیده گوی چوندر
    تا ز اندک تو جهان شودپر
    لاف از سخن چو در توانزد
    آن خشت بود که پر توانزد
    مرواریدی کز اصلپاکست
    آرایش بخش آب و خاکست
    تا هست درست گنج وکانهاست
    چون خرد شود دوایجانهاست
    یک دسته گل دماغ پرور
    از صد خرمن گیاه بهتر
    گر باشد صد ستاره درپیش
    تعظیم یک آفتاب ازوبیش
    گرچه همه کوکبی بهتابست
    افروختگی در آفتابست





صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
صنایع فلزی صانع
Responsive Design
تماس با مدیریت سایت : 09357816755