1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هزار و یک شب از جلد یک تا اخر...!

شروع موضوع توسط ATENA ‏21/2/12 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,164
    تشکر شده:
    5,303
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    سلام
    می خوام براتون کتاب هزارو یک شب ( ترجمه : عبدالطیف تسوجی ) براتون بذارم .
    داستان های جالبی از زبان شهرزاد
    دو جلده امیدوارم خوشتون بیاد .
     
    Hgfd-ahmadreza و Marziyeh hosseini از این پست تشکر کرده اند.
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,164
    تشکر شده:
    5,303
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : هزار و یک شب از جلد یک تا اخر...!

    حکایت کنند که یکی از ملوک آل ساسان ؛ سلطان جزایر هندوچین بود و دو پسر دلیر و دانشمند داشت به نام های شهریار و شاهزمان . شهریار که برادر بزرگتر بود به داد ودلیری جهان بگرفت و شاهزمان پادشاه سمرقند بود هر دو بیست سال تمام در مقر سلطنت خود به شادی حکومت می کردند و پس از آن شهریار آرزوی دیدار برادر کرده وزیر خود را به دیدار او فرمان داد وزیر برفت تا پیغام شهریار را به شاهزمان برساند .
    شاهزمان فردای همان روز مملکت به وزیر خود سپرد و با وزیر برادر از شهر بیرون رفت ودر لشگرگاه فرود آمد . شبانگاه یادش آمد گوهری که برای هدیه به برادر برگزیده بود ؛ بر جای مانده است و با دو تن از خادمان به شهر بازگشت و به داخل قصر رفت . خاتون را دید که با غلامک زنگی در آغوش یکدیگر خفته اند .جهان در نظرش تیره وتار شد . تیغ برکشیده هر دو را بکشت و به لشگرگاه بازگشت . صبح فردا شاهزمان که بسیار ناراحت بود ؛ برای دیدار برادر حرکت کرد و در راه فقط به خیانت ملکه فکر می کرد تا به مقر حکومت برادرش شهریار رسید شهریار با روی بسیار خوش به استقبالش آمد و با ابراز خوشحالی از آمدن برادر از هر دری با وی سخن گفت تا احساس تنهایی نکند . اما شاهزمان که از رفتار همسرش بسیار غمگین بود ناراحت و خاموش کنار برادر نشسته اصلا حرف نمی زد تا اینکه شهریار متوجه حال برادرش شد و از شاهزمان پرسید :
    چرا غمگینی برادر ؟ ما که بعد از بیست سال همدیگر را دیده ایم ؛ دیگر جای ناراحتی و نگرانی نیست ؛ باید بینهایت خوشحال و شادمان باشیم . دوست ارم شما نیز از این ملاقات خرسند باشید .
    در این حال شاهزمان لب به سخن گشوده و گفت :
    گر من ز غمم حکایت آغاز کنم
    با خود دل خلقی به غم انباز کنم
    خون در دل من فسرده بینی ده توی
    چون غنچه اگر من سر دل باز کنم
    شهریار گفت : با این حال بهتر است به شکارگاه برویم ؛ شاید دل را نشاط پدید آید .
    شهریار گفت :
    گر روی زمین تمام شادی گیرد
    ما را نبود به نیم جو بهره از آن
    شهریار چون از موضوع آگاه شد ناراحت گشته خود به تنهایی به شکارگاه رفت و شاهزمان در قصر تنها ماند .در باغ قصر غمگین قدم می زد که ناگهان همسر برادرش را در میان کنیزان زیبا رو دید که تفرج کنان جامه ها از تن در آورده در آن حال غلامی سیاه و قوی هیکل را صدا زد ؛ خاتون با او هم آغوش گشت و کنیزکان دیگر نیز با غلامان درآمیختند .
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,164
    تشکر شده:
    5,303
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : هزار و یک شب از جلد یک تا اخر...!

    زنگی گهران میان گلزار اندر
    لب بر لب لعبتان فرخار اندر
    گفتی که به گلشن اندرون زاغانند
    برگ گل سرخشان به منقار اندر
    چون شاهزمان آن حالت بدید بسیار ناراحت و غمگین شد و ناراحتی خود را فراموش کرد چون برادرش از شکارگاه بازگشت با روی خوش به استقبالش رفت شهریار تعجب کنان از حالش پرسید و گفت دیگر غم در چهره ات نمی بینم و سبب خوشحالی تو را نمی فهمم . شاهزمان گفت ای برادر سبب غم اندوهم این است و سپس ماجرای زن خویش و غلام زنگی و کشتن هر دو را برایش گفت . اما می خواهم اسراری را نیز برایت آشکار سازم که آن خیانت خاتون زن تو می باشد و شاهزمان ماجرای زن و کنیزکان را با غلامان زنگی که در باغ دیده بود برای شهریار تعریف کرد شهریار نتوانست باور کند .شاهزمان سوگند یاد کرد .
    شهریار گفت : من به خاتون اعتماد دارم و آنچه تو می گویی به گمانم خیال و افسانه ای بیش نیست که به ذهنت خطور کرده است . سرای من را با سرای خود اشتباه گرفته ای و به همه چیز بدبین شده ای . شاهزمان دوباره سوگند خورد وو نشانه ها داد و شهریار گفت : ای برادر شاید راست بگویی ؛ اما من تا با چشم خود نبینم باور نمی کنم . شاهزمان گفت :ثابت کردن این کار بسیار آسان است . به خاتون بگو امشب با لشکر خود می خواهی به مدت طولانی به شکار بروی و طبق معمول لشکر را به شکار بفرست و خودت پیش من بمان تا ما جرا را از نزدیک با چشم خودت ببینی و بر تو ثابت شود .
    شهریار آنچه شاهزمان گفته بود انجام داد و همه ماجرا را با چشم خود دید . نزد شاهزمان آمد و گفت دیگر پادشاهی کردن شایسته ما نیست و باید این قصر با شکوه را با همه عظمت و بزرگی آن رها کرده سر به بیابان بگذاریم و آن دو رفتند و رفتند تا به ساحل دریای عمان رسیدند و کنار چشمه ای زیبا زیر درختی نشستند . لحظه ای نگذشته بود که عفریتی بلند قامت با صندوقی آهنین از ته دریا سر بر آورد و پادشاهان از ترس عفریت به بالای درختی پناه بردند و از همان جا به عفریت نگاه می کردند . عفریت کنار چشمه آمد و صندوق را باز کرد . از درون صندوق دختری زیبا بیرون آمد و عفریت به او گفت :
    ای پری روی آدمی پیکر
    رنج نقاش و آفت بتگر
    ترا شب زفاف از کنار داماد ربودم و دل به تو سپردم و اکنون مرا هنگام خواب است .پس عفریت سر بر زانوی دختر گذاشت و خوابید . دختر در این هنگام پادشاهان را در بالای درخت بدید و سر عفریت را به آرامی بر زمین گذاشت و پادشاهان را به پایین آمدن از درخت اشارت کرد .
    آن ها به دختر فهماندند که جرات پایین آمدن ندارند . دختر به پادشاهان گفت که عفریت در خواب عمیقی فرو رفته به زودی بیدار نمی شود . آن ها پایین آمدن و در کنار دختر زیبا نشستند و گرم صحبت شدند . دختر بندی ابریشم درآورد که پانصد وهفتاد انگشتری در آن بود و گفت : می دانید این انگشترها چیستند ؟ پادشاهان فراری گفتند : از کجا بدانیم ؟ دخترک گفت : صاحبان این ها در پیش این عفریت با من آنچه شما کردید ؛ کردند و انگشتر به یادگار سپردند . شما نیز انگشتر به من بسپارید و بدانید که عفریت مرا در شب نخستین از بر داماد ربوده و در صندوق گذاشته و در میان این دریای بی پایان از من نگهداری می کند ؛ غافل از اینکه :
    ما را به دم پیر نگه نتوان داشت
    در خانه دلگیر نگه نتوان داشت
    آن را که سر زلف چون زنجیر بود
    در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت
    پادشاهان از دیدن وشنیدن داستان عفریت که از ماجرای آن ها عجیب تر و آموزنده تر بود ؛ به فکر فرو رفتند و باعث صبر و شکیبایی آن ها شد و غم وغصه خود را فراموش کرده تصمیم گرفتند به شهر خود بازگردند . پس از این ماجراها ؛ شاهزمان تصمیم گرفت از زندگی مادی دور جسته برای همیشه تنهایی را انتخاب کند . اما شهریار ؛ خاتون ؛ کنیزکان و غلامان را به شمشیر سپرد و جلوی سگان انداخت تا به سزای عمل زشتشان برسند و مایه عبرت دیگران شوند . پس از مدتی شهریار تصمیم گرفت هر شب با دختر باکره ای ازدواج کرده پس از شب زفاف ؛ صبحدم آن دختر بیچاره را به دست جلاد بسپرد . حدود سه سال به همین منوال گذشت و مردم به ستوه آمده ؛ تمام دختران از شهر فراری شده بودند . با این حال شهریار از وزیر خود دختر می خواست . در این میان وزیر شهریار ؛ دو دختر بسیار زیبا به نام شهرزاد و دنیازاد داشت . شهریار هر روز خواسته خود را تکرار می کرد و وزیر از عهده این کار بر نمی آمد و همیشه ناراحت و غمگین بود . شبی از شبها شهرزاد ؛ دختر بزرگتر که به دانایی و زیرکی بین شعرا و ادبا و مردمان شهر مشهور و معروف بود ؛ سبب حزن و اندوه پدر را جویا شد . پدر تمام ماجرا را برای او تعریف کرد . شهرزاد داوطلب شد که به ازدواج شهریار درآید و به پدر گفت : یا من کشته می شوم و یا دختران را از این مصیبت نجات می دهم . وزیر گفت : این کار درستی نیست ؛ خود را فدا نکن ؛ چون شهریار بسیار بی رحم و بی گذشت است و من می ترسم حکایت آن زن دهقان برای تو رقم بخورد . شهرزاد گفت حکایت آن زن دهقان چیست ؟
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,164
    تشکر شده:
    5,303
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : هزار و یک شب از جلد یک تا اخر...!

    حکایت دهقان و زنش

    وزیر گفت : دهقانی بود که مال ومنال زیادی داشت و زبان جانوران را نیز می دانست . شب برای انجام کاری به طویله رفت و گاو را دید که سر در گوش الاغ نهاده و با او دردو دل می کند و دهقان فهمید که گاو به زندگی الاغ حسادت می کند و به او می گوید که و به او می گوید خوشا به حالت که در نازو نعمت هستی و من همیشه در رنج و عذابم ؛ گاهی شخم می زنم و گاهی به آسیاب می روم و کارهای دیگری می کنم وتو راحت و آسوده هستی ؛ فقط گاهی به خواجه سواری می دهی و سپس می خوری و می خوابی .
    تو را شب به عیش وطرب می رود
    ندانی که بر ما چه شب می رود
    درازگوش گفت : ای گاو ؛ تو هم اگر بخواهی می توانی چنین روزگاری داشته باشی . گاو گفت : چگونه ؟ درازگوش گفت : این بسیار ساده است . من به شما یاد میدهم . اگر فردا صبح برای شخم زدن و شیار انداختن دنبال تو آمدند از جا بیدار نشو و تکان نخور . هر چه تو را زدند حرکت نکن و آنچه آوردند نخور ؛ اگر یک روز به همین منوال باشی ؛ دیگر باتو کاری نخواهند داشت و تو آسوده و راحت خواهی شد . پس از یک روز خادم به طویله آمد و گاو را دید که نه چیزی خورده و نه رمقی دارد و خادم جریان گاو را به خواجه گفت و خواجه تبسمی کرد و فرمان داد از امروز دارازگوش را به کار وادارید و شخم زدن و کارهای دیگر را به او محول کنید .
    درازگوش غروب خسته و ناتوان نزد گاو آمد و گاو از او تشکر کرد . اما الاغ ناراحت و پشیمان بود و همین کار ؛ روز دیگر نیز با الاغ تکرار شد . الاغ که توان چنین کاری را نداشت ؛ فهمید که چه اشتباهی کرده ؛ پس به گاو گفت : می دانی که من دوست و خیرخواه تو هستم ؛ به تو پندی دیگر می دهم و تو باید آن را انجام بدهی . گاو قبول کرد و درازگوش دوباره سر در گوش گاو کرد و گفت : از خواجه شنیدم که به خادم می گفت : فردا صبح گاو را به صحرا ببر و اگر گاو سستی و تعلل کرد ؛ او را بکش و پوستش را بکن و چشمش راا در بیاور و چنین و چنان کن . گاو به محض آگاه شدن از این خبر گفت : چون تو دوست من هستی ؛ باید کمک کنی و مرا از کشتن نجات دهی . درازگوش گفت باید فردا وقتی خواجه به طویله آمد ؛ خود را چالاک و سبک جلوه دهی تا از کشته شدن نجات پیدا کنی . خواجه نیز این گفتگو را گوش می داد . روز بعد خواجه با زنش وارد طویله شد و گاو را سبک و چست و چالاک دید و از این کار بسیار خنده اش گرفت و از خنده بر پشت افتاد . زنش علتش را پرسید ؛ خواجه گفت : در این کار سری نهفته است و داستان آن را برایت خواهم گفت ولی پس از گفتن این ماجرا دیگر زنده نخواهم ماند . بنابراین خواجه فرزندان و خویشاوندان خود را حاضر کرد و وصیت نمود و سپس برای وضو گرفتن داخل باغی شد که یک سگ و یک خروس و یک مرغ خانگی در آن باغ بودند . خواجه شنید که سگ به خروس می گوید : وای بر تو که خواجه ما به سوی مرگ می رود و تو شادمانی ! خروس گفت : صاحب ما کم عقل است ؛چون من پنجاه زن دارم و با هر کدام رفتاری دارم که همه راضی هستند ؛ اما خواجه یک زن دارد و نمی داند با او چگونه رفتار کند . چرا چوبی بر نمی دارد تا زنش را چنان بزند تا بمیرد و یا توبه کند و رازهای خواجه را از او سوال نکند . در این حال خواجه چوبی برداشت و خاتون را چنان بزد که خاتون از حال برفت و چون به هوش آمد عذر خواهی کرد و پای خواجه را بوسید تا او را ببخشد .
    حال ای شهرزاد ؛ دخترم می ترسم پادشاه همان کاری را که خواجه با زنش کرد با تو بکند و بر تو همان رود که بر زن خواجه رفت . شهرزاد گفت : (( دست از طلب ندارم تا کام من برآید )) و آنقدر اصرار و پافشاری کرد که وزیر ناچار شد نزد پادشاه برود و داستان دخترش شهرزاد را برای او بگوید . اما شهرزاد خواهر کوچکتر خود دنیازاد را نزد خود فرا خواند و به او گفت : چون مرا پیش پادشاه بردند ؛من از پادشاه تقاضا می کنم که تو را پیش من بیاورند . وقتی به قصر آمدی از من تقاضای قصه بکن و بگو شهرزاد قصه های بسیار زیبایی می داند تا من برای پادشاه قصه بگویم ؛ شاید با قصه گفتن بتوانم دختران شهر را از ظلم و ستم این پادشاه نجات دهم . چون شب شد دختر وزیر را آرایش کرده نزد پادشاه بردند و به عقد پادشاه درآمد و با او به حجله رفت . خواست که نقاب از چهره شهرزاد بردارد ؛ شهرزاد گریستن آغاز کرد و گفت : ای ملک خواهر کوچکتری دارم که همیشه مرا یارو غمگسار بوده ؛ می خواهم او را بخواهی تا من با او وداع کنم . پادشاه دنیازاد را بخواست و با شهرزاد به حجله رفتند .پس از آن شهرزاد از تخت پایین آمده در کنار دنیازاد نشست . دنیازاد گفت : ای شهرزاد من خوابم نمی برد تا تو برایم قصه نگویی . شهرزاد گفت:اگر پادشاه اجازه دهد ؛ برایت قثه خواهم گفت .
    دنیازاد به پادشاه گفت : ای پادشاه ؛ اگر بدانید که شهرزاد چه داستان های زیبا و دلنشینی می داند ! پادشاه گفت اگر شهرزاد چنین داستان های زیبایی در ذهن دارد من حاضر به گوش دادن آن هستم و شهرزاد شروع به داستان گفتن کرد .
     
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,164
    تشکر شده:
    5,303
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : هزار و یک شب از جلد یک تا اخر...!

    آغاز داستان های هزارو یک شب

    چون شب اول برآمد

    حکایت بازرگان و عفریت
    شهرزاد قصه گو گفت :
    ای ملک جوانبخت ، شنیده ام بازرگانی دنیا دیده و تلخ وشیرین روزگار چشیده ، سفر به شهرهای دور و دریاهای پرشور می کرد . وقتی او را سفری پیش آمد .از خانه بیرون شد و همی رفت تا از گرمی هوا خسته شده ، به سایه ی درختی پناه برد که ساعتی استراحت کند . پس قرص نانی و چند دانه خرما از خورجینی که با خود داشت ، در آورده بخورد و تخم خرما را به زمین انداخت. در همان حال عفریتی تیغ برکشیده نمودار شد و گفت : چون تخم خرما بینداختی ، بر سینه فرزند من فرود آمد و همان لحظه بمرد ؛ اکنون باید تورا قصاص کنم .
    بازرگان گفت : ای عفریت ، من مال بسیار و فرزندان زیادی دارم . اکنون که قصد کشتن من داری ، مهلت ده که به خانه بازگردم و مال به فرزندانم تقسیم کرده ، وصیت های خود بگزارم و پس از یک سال نزد تو آیم . عفریت خواهش او را پذیرفت .
    بازرگان به خانه بازگشت . مال به فرزندان تقسیم کرد و ماجرای خویش را چنان که با عفریت رفته بود با فرزندان خود در میان گذاشت . چون سال به پایان آمد ، به هان بیابان بازگشت و در پای درخت نشسته وبر حال خود میگریست که پیری پیدا شد و غزالی در زنجیر داشت . به بازرگان سلام داده پرسید که تو کیستی و تنها در اینجا چکار می کنی ؟ بازرگان ماجرا را باز گفت . پیر را عجب آمد و بر او افسوس خورد و گفت : از این خطر نخواهی رستن . پس پهلوی بازرگان بنشست و گفت : از اینجا بر نمی خیزم تا ببینم که انجام کار تو چگونه خواهد شد .
    بازرگان به خویشتن مشغول بود که پیری دیگر با دو سگ سیاه سر رسید و سلام داده و پرسید : در اینجا چرا نشسته اید ؟ ایشان ماجرا را باز گفتند . هنوز پیر دیگر ننشسته بود که پیر اسب سواری سر رسید سلام کرده ، سبب بودن در آنجا را پرسید . ایشان ماجرا بیان کردند . ناگاه گردی برخاست و از میان گرد همان عفریت تیغ برکشیده پدیدار شد ، دست بازرگان بگرفت تا او را بکشد ، بازرگان بگریست و آن هر سه پیر بر حال او گریان شدند . پیر نخستین که غزال در زنجیر داشت ، برخاست و دست عفریت بوسه داده گفت : ای امیر عفریتان ، میان من واین غزال حکایت شگفت انگیزی است . می خوام آن را بازگویم اگر ترا خوش آمد از خون او درگذر عفریت گفت بگو
     
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,164
    تشکر شده:
    5,303
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : هزار و یک شب از جلد یک تا اخر...!

    حکایت پیر و غزال


    پیر گفت ای امیر عفریتان ، این غزال مرا دختر عم و سی سال همسرم بود ، فرزندی نیاورد . کنیزکی گرفتم . آن کنیز پسری بزاد . چون پسر پانزده ساله شد ، مرا سفری پیش آمد . از بهر تجارت به شهری دیگر سفر کردم و دختر عم من که همین غزال است ،در خردسالی ساحری آموخته بود . پس کنیزو پسر مرا با جادو ، گاو و گوساله کرده به شبان سپرده بود . پس از چندی که من از سفر آمدم از کنیز و پسرم جویا شدم . گفت : کنیز بمرد و پسر بگریخت . من از این سخن گریان شدم و سالی اندوهگین بنشستم تا عید قربان سر رسید .به پیش شبان رفتم و گاوی فربه خواستم که قربانی کنم .
    شبان گاوی فربه آورد که کنیز من بود . من آستین بالا زده کاردی گرفتم که آن را قربانی کنم ، گاو بگریست . بر او رحم آوردم و خود از کشتن آن گذشتم . شبان را گفتم که او را بکشت چون پوست از او برگرفت . استخوانی دیدم بی گوشت . از کشتن آن گاو پشیمان شدم . پس آن را به شبان داده گفتم : گوساله ای فربه برای من بیاور . شبان گوساله ای آورد که آن پسر من بود . چون گوساله مرا دید ، افسار پاره کرده پیش من آمد و بر خاک غلتیده خروشان همی می گریست . من بدو رحمت آوردم و به شبان گفتم : این را رها کن گاوی دیگر بیاور .
    چون قصه بدینجا رسید ، بامداد شد و شهرزاد لب ازداستان گفتن فرو بست . دنیازاد گفت : ای خواهر ، چه داستان خوبی گفتی ! شهرزاد گفت : اگر امروز ملک مرا نکشد ، شب آینده خوش تر از این حدیث می گویم . ملک با خود گفت : این را نمی کشم تا باقی داستان را بشنوم .
    چون روز شد ، ملک به دیوان برنشست آن روز تا شامگاه به کار مملکت خود مشغول بود . وزیر که همه ی روز منتظر کشته شدن دختر ایستاده بود ، هیچ خبر نشنید و در عجب شد . پس ملک از دیوان برخاسته به حرمسرا رفت و با دختر وزیر به سخن گفتن پرداخت .
     
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,164
    تشکر شده:
    5,303
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : هزار و یک شب از جلد یک تا اخر...!

    چون شب دوم برآمد

    پس به خوابگاه رفتند و شهریار از دختر وزیر کامجویی کرد . پس از آن دختر از تخت پایین آمده در پای تخت بنشست . دنیازاد گفت : ای خواهر ، داستان بازرگان و عفریت را بگو . شهرزاد گفت : اگر ملک اجازه دهد ، باز گویم . ملک اجازه داد . شهرزاد گفت : ای ملک جوانبخت ، صاحب غزال به عفریت گفت : ای امیر عفریتان ، چون گوساله بگریست ، به شبان گفتم : این گوساله را رها کن همین غزال که دختر عم من است ، نزد من ایستاده نگاه می کرد و در کشتن گوساله می کوشید و می گفت : همین گوساله را بکش که گوساله ای است فربه ، ولی من به کشتن گوساله راضی نشدم و گوساله را به شبان دادم . شبان گوساله را گرفت و رفت .
    روز دیگر شبان پیش من آمد و گفت : مرا دختری است که در خردسالی از پیر زالی جادوگری آموخته بود . چون من گوساله به خانه بردم ، آن دختر روی خود پوشانده بگریست . پس از آن بخندیدو گفت : ای پدر ، چرا مرد بیگانه به خانه آوردی ؟ گفتم : مرد کدام است و گریه و خنده تو از بهر چه بود ؟ دختر گفت : این گوساله بازرگان زاده ای است که زن پدرش او را با مادرش با جادوگری گاو و گوساله کرده است و سبب خنده من همین بود . اما گریستم از برای این بود که مادر او را پدرش سر بریده است .
    ای امیر عفریتان ، چون این را از شبان شنیدم ، از خانه بیرون آمدم و از نشاط سر از پای نشناختم و همی رفتم تا به خانه شبان رسیدم . دختر شبان بر من سلام داد و دست مرا ببوسید . پس از آن همان گوساله پیش آمد و روی بر زمین مالیده بر خاک غلتید . من به دختر شبان گفتم : آنچه از این گوساله گفته ای راست است ؟ گفت : آری ، این فرزند تو است . گفتم : اگر او را از این رنج خلاص کنی ، چندان مال به تو بدهم که بی نیاز شوی . دختر تبسمی کرده گفت : مرا بحال دنیا حاجتی نیست . اما با من عهد کن که اگر من ازاین گوساله جادو بردارم ، مرا به عقد او درآوری و اجازت دهی که جادو کننده او را جادو کنم و گرنه از بد او ایمن نخواهم بود . گفتم : خون دختر عم خود را بر تو حلال کردم ، آنچه دانی بکن . پس کاسه ای پر از آب کرده افسونی بر آن خواند و بر گوساله پاشید . فورا گوساله به صورت انسان درآمد . من او را در آغوش کشیده به چشمش بوسه دادم و دختر شبان را به زنی او درآوردم . او نیز دختر عم مرا با جادو به غزالی تبدیل کرد . او همین غزال است که به هر سو می روم آن را با خود می برم .
    ای امیر عفریتان ، این است حکایت من و این غزال . امیر عفریتان از کشتن بازرگان صرف نظر کرد .

    حکایت پیر دوم و دو سگش


    در آن هنگام پیرمرد دوم ، با سگن شکاری ، پیش آمد و گفت : ای امیر عفریتان ، این دو سگ برادران من بودند . چون پدر من درگذشت ، سه هزار دینار زر به میراث گذاشت . من در دکانی به دادو ستد پرداختم و برادر دیگرم به سفر رفت . پس از سالی تهیدست باز آمد . من او را به دکان برده ، هزار دینار سرمایه بدو دادم . چند روزی با هم بودیم . پس از آن هر دو برادر عازم سفر کردند و از من همراهی خواستند. من به سفر مایل نبودم ، عازم سفر نشدم و رنج و زیان سفر را برایشان گفتم . آنها نیز ترک سفر کردند .
    شش سال بدان منوال گذشت ، هر یک جداگانه ، در دکانی بنشستیم . پس از آن من نیز با آنها موافقت کرده دارایی خود را محاسبه کردیم ؛ شش هزار دینار بود . من گفتم : نیمه ای از این به زیر خاک پنهان کنیم که اگر به بضاعت ما آسیبی رسد ، آن را سرمایه کنیم و نیمه دیگر آن را از بهر تجارت برداریم . تدبیر من ایشان را پسند افتاد . بدان سان کردند که من گفتم . آن گاه به کشتی برنشستیم و سفر کردیم .
    یک ماه در کشتی بودیم ، تا به شهری رسیدیم . کالای خود را به بهای گران فروخته یک به ده سود کردیم . پس از آن به کنار دریا شدیم . دختری در آنجا دیدم که جامه ای کهن در برداشت و به من گفت : می توانی با من خوبی کنی و پاداش نیکو بگیری ؟ گفتم : آری ، با تو خوبی می کنم . گفت : پس مرا عقد کن و به شهر خود ببر ، مرا بر او رحمت آمد .
    او را برداشته به کشتی آوردم . جامه های گرانبها برایش خریدم و در محل نیکو جایش دادم و دل به مهرش بنهادم و از برادران دور شدم ، شب و روز با او بسر می بردم . برادران بر من حسد بردند و درمالم طمع کردند و به کشتنم پیمان بستند . هنگامی که من با دختر خفته بودم ، مرا با او به دریا انداختند .
    آن دختر به شکل پری درآمده مرا برداشته به جزیره ای دور برد و ساعتی از من پنهان گشته ، پس از آن پیش من آمد و گفت : من از پریانم که ایمان به رسول خدا آورده ام چون مهر تو در دلم جای گرفته بود ، به صورت آدمیان پیش تو آمدم . اکنون بدان که برادرانت را به مکافات بد کرداری با ما خواهد کشت . مرا سخن او عجب آمد . او را از کشتن برادران منع کرده سوگندش دادم و گفتم : آنها در هر حال برادران من هستند . پس از آن پری مرا ربوده به هوا رفت و به یک چشم بر هم زدن مرا بر فراز خانه ی خود گذاشت . من در بگشودم و آن سه هزار دینار را که در زیر خاک پنهان بود ، گرفته بهدکان بنشستم . هنگام شام که از دکان به خانه آمدم ، این دو سگ را به زنجیر دیدم . چون این ها را چشم به من افتاد ، بردامنم بیاویختند و اشک از چشم فرو ریختند و من از حقیقت حال آگاه نبودم . ناگاه آن دختر پیش آمده گفت : اینان برادران تو هستند و تا ده سال بر این صورت خواهند بود . پس من این دو سگ را برداشته همی گردانیدم که ده سال را به انجام برسد تا آنها خلاص شوند . چون بدینجا رسیدم ، ماجرای این جوان را شنیدم . از اینجا نگذشتم تا ببینم پایان کار او به کجا خواهد رسید .
    چون پیر سخن را بدینجا رسانید ، عفریت گفت داستان جالبی گفتی از خون او گذشتم .
     
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,164
    تشکر شده:
    5,303
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : هزار و یک شب از جلد یک تا اخر...!

    حکایت پیر و استر

    چون قصه پیر دوم تمام شد ، پیر سوم ، صاحب استر ، به عفریت گفت : مرا نیز حکایتی است شگفت تر از حکایت هر دو ؛ اجازت ده تا بگویم . اگر ترا پسند افتد ، از خون جوان در گذر . عفریت گفت : باز گو . پیر گفت : ای امیر عفریتان ، این استر زن من بود . مرا سفری افتاد . یک سال در شهرها سفر کردم . پس از یک سال بازگشته نیمه شب بود که به خانه خویش آمدم . زن خود را دیدم که با غلامکی سیاه خفته است . چون زن را چشم بر من افتاد ، برخاسته کوزه آبی گرفت وافسونی بر آن دمیده به من بپاشید . من در حال سگی شدم ، مرا از خانه براند
    . من آواره شدم . در کوچه و بازار همی رفتم تا به دکان قصابی رسیده استخوان خوردن گرفتم . چون قصاب خواست به خانه برود ، من نیز به دنبال او بشتافتم . چون به خانه رسیدم ، دختر قصاب مرا بدید . روی از من نهان کرده گفت : ای پدر ، چرا مرد بیگانه به خانه آوردی ؟ قصاب گفت : مرد بیگانه کدام است ؟ دختر گفت : همین سگ مردی است که زنش به جادویی او را بدین صورت کرده و من می توانم او را به صورت نخست بازگردانم . قصاب خواهان خلاصی من گشته سوگندش داد . دختر کوزه آبی گرفته فسونی بر آن دمید و بر من پاشید . من به صورت اصلی خویش درآمدم و دست و پای دختر را بوسیدم و درخواست کردم که زن مرا به جادو استری کند . از آن آب اندکی به من داده گفت : چون زن خود را در خواب ببینی ، این آب بر روی وی بپاش . هر آنچه که خواهی ، همان گردد . پس من آب را گرفته بر او پاشیدم و خواستم که استری شود . در حال استر گردید و آن استر این است . عفریت از قصه او در عجب شد و از استر پرسید : این حکایت راست است ؟ استر سر بجنبانید و به اشارت بر صدق کلام او گواهی داد . عفریت از غایت تعجب هیجان زده شد و از خون بازرگان درگذشت .
    چون شهرزاد قصه بدینجا رسید ، بامداد شد و لب از داستان فرو بست . خواهر کوچکترش دنیازاد ، گفت : ای خواهر ،طرفه حکایتی گفتی : شهرزاد گفت : اگر از هلاک رهایی یابم و ملک مرا نکشد ، در شب آینده حکایت صیاد ، که بسی خوش تر از این حکایت است ، گویم . ملک با خود گفت : که این را نکشم تا باقی داستان بشنوم .
    چون روز شد ، ملک به دیوان نشست و کار مملکت بگذرانید . هنگام غروب آفتاب از دیوان بر خاسته به حرمسرای شد .
     
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,164
    تشکر شده:
    5,303
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : هزار و یک شب از جلد یک تا اخر...!

    چون شب سوم برآمد
    حکایت صیاد


    شهرزاد گفت : ای ملک جوانبخت ، صیادی سالخورده ، بی چیز و پریشان روزگار بود . همه روزه به کنار دریا می رفت و چهار دفعه بیشتر دام در دریا نمی انداخت .
    روزی دام برداشته به کنار دریا رفت . دام در آب انداخته ، ساعتی بایستاد . پس از آن خواست که دام را بیرون آورد ، دید که سنگین است . هر چه زور زد نتوانست . در کنر دریا میخی کوفته دام فرو بست و خود در آب افتاده با توانایی تمام دام از آب درآورد ، دید که در دام خری است مرده . غمگین شد و گفت : سبحان الله ، امروز عجب روزی نصیب من شد . پس دوباره دام در آب انداخت و زمانی بایستاد . چون خواست بیرونش آورد ، دید که سنگین تر از نخست است . گمان کرد که ماهی بزرگ است . خود در آب فرو رفت و به مشقت تمام بیرونش آورد ، دید که خمره ای است بزرگ ؛ پر از ریگ و گل . پس خمره را بشکست و دام به دریا انداخت . پس از زمانی دام بیرون کشیده دید که سفالی و شیشه شکسته ای در دام است پس این بیت برخواند :
    به جٌد و جهد چو کاری نمی رود از پیش
    به کردگار رها کرده به مصالح خویش
    آن گاه سر به سوی آسمان کرده گفت : خداوندا ، من بیش از چهار دفعه تور در آب نمی انداختم و همین دفعه چهارم است . پس نام خدا بر زبان رانده دام در آب انداخت .
    پس از زمانی خواست بیرون آورد ، دید که بسی سنگین است . بند دام را به میخ فروبسته خود را به دریا انداخت . به زور دام را بیرون آورده دید که خمره ای است رویین که ارزیز بر سر آن ریخته ، به خاتم حضرت سلیمان علیه السلام مهرش کرده اند . چون صیاد این را بدید ، شاد شد و با خود گفت که راز این بباید گشود . پس کارد گرفته ارزیز از سر آن خمره دور ساخت و آن را سرنگون کرده و تکان داد که اگر چیزی در میان داشته باشد ، فرو ریزد . دودی از آن خمره بیرون آمده به سوی آسمان رفت .

    صیاد را عجب آمد و حیران همی بود تا آنکه دود عفریتی ظاهر شد که سر به آسمان داشت . چون صیاد او را بدید ، از نهایت ترس بلرزید و آب در دهانش بخشکید . اما عفریت چون صیاد را بدید ، به یگانگی خدا و پیغمبری سلیمان زبان گشوده گفت : ای پیغمبر خدا ، مرا مکش پس از این از فرمان تو سر پیچی نمی کنم . صیاد گفت : ای عفریت ، اکنون آخر الزمان است و سلیمان هزاروهشتصد سال است سپری شده ، حکایت خویش بازگوی . چون عفریت سخن صیاد بشنید ، گفت : ای مرد آماده ی مرگ باش . صیاد گفت : سزای من که تو را از چنین زندان رها کردم این خواهد بود ؟ عفریت گفت : آری ترا از مرگ چاره نیست . اکنون بگو که ترا چگونه بکشم ؟ صیاد گفت : گناه من چیست که باید ناچار کشته شوم ؟ عفریت گفت : حکایت مرا بشنو . صیاد گفت : بازگوی ولکن سخن دراز مکن که نزدیک است از بیم ، جان از تنم جدا شود
    عفریت گفت که من عصیان سلیمان کرده و به خدای او ایمان نیاوردم . او وزیر خود را نزد من فرستاد و مرا پیش سلیمان برد . از من پرستش و فرمانبرداری خواستند . من سر پیچی نمودم . همین خمره ی رویین را بخواست و مرا در اینجا به زندان کرده سر آن بیندود و مهر کرده فرمود مرا بدین دریا انداختند .
    هفصد سال در قعر دریا بماندم و در دل داشتم که هر که مرا خلاص کند ، او را تا ابد از مال دنیا بی نیاز گردانم . کسی مرا از آن ورطه خلاص نکرد . هفتصد سال دیگر بماندم با خود گفتم : هر که مرا رها کند ، گنج های زمین را از بهر او بگشایم کسی مرا نرهاند . چهار صد سال دیگر بماندم با خود گفتم : هر کس مرا برهاند او را ه گونه که خود خواهد ، بکشم . در این فکر بودم که تو مرا بیرون آورده مهر از خمره برداشتی . اکنون بازگو که تو را چگونه بکشم ؟
    چون صیاد این را بشنید متحٌیر شد و بگریست و او را سوگند داده بخشایش خواست . عفریت گفت : به جز کشته شدن چاره نداری .
    چون صیاد مرگ را عیان بدید گفت :
    ای دوستی نموده و پیوسته دشمنی
    در شرط ما نبود که با من تو این کنی
    بر دوستی تو چو مرا بود اعتماد
    هرگز گمان نبردم بر تو که دشمنی
    عفریت گفت : به حیات نیندیش که به جز مرگ چاره نداری . صیاد با خود گفت : تو آدمیزاد هستی و این از جنیٌان است . تو باید در هلاک این تدبیری کنی . پس به عفریت گفت : اکنون که مرا خواهی کشت ، ترا به خدای بزرگ سوگند می دهم که راست بگو که تو را با این هیکل بزرگ در این خمره چگونه جای گرفته بودی ؟ عفریت گفت : مگر ترا گمان این است که من در خمره نبودم ؟
    چون قصه بدینجا رسید ، بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست .
     
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,164
    تشکر شده:
    5,303
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : هزار و یک شب از جلد یک تا اخر...!

    چون شب چهارم بر آمد


    گفت : ای ملک جوانبخت ، چون صیاد به عفریت گفت تا آشکارا نبینم ، باور نکم ، عفریت دودی گشته بر هوا بلند شد و به خمره فرود آمد . فورا صیاد مهر بر سر خمره گذاشته بانگ بر عفریت زد که اکنون با تو چکار کنم ؟
    عفریت خواست که بیرون آید ، نتوانست و دانست که صیاد او را در زندان کرده مهر سلیمان نبی بر آن نهاده است .
    پس صیاد خمره رویین را گرفته به کنار دریا رفت . عفریت گفت : چه خواهی کردن ؟ گفت ترا : به دریا خواهم افکند که تا ابد در آنجا بمانی .
    عفریت بنالید و گفت : مرا رها کن که به پاداش نیکو خواهی رسید . صیاد گفت : دروغ گویی و مثل من و تو مثل وزیر ملک یونان و حکیم رویان است .


    حکایت ملک یونان و حکیم رویان

    در سرزمین فرس و رویان ملکی بود که ملک یونانش می گفتند و در تن آن ملک ناخوشی برص بود . روزی حکیمی سالخورده به آن شهر آمد که لغت یونانی و فارسی و رومی و عربی ، و خاصیت گیاهان نیک بدانستی .
    پس حکیم چند روزی در آن جا بماند و شنید که تن ملک برص دارد و اطبا در علاج آن عاجز شده اند . برخاسته به پیش ملک یونان شد و طبیبی خود را بر ملک عرضه نمود . گفت : ای ملک ، من می خواهم که ترا معالجت کنم بی آنکه ترا شربتی بخورانم و روغنی بمالم .
    ملک یونان در عجب شد و گفت : چگونه می توانی بی دارو و شربت معالجت کنی ؟ اگر چنین کنی ، آنچه که آرزو داری برآورم . اما چه روز و چه هنگام معالجه خواهی کرد ؟ ای حکیم در این کار بشتاب ،حکیم رویان تعظیم کرده به منزل بازگشت و به معالجت آماده شد .
    روز دیگر پیش ملک آمده گفت : امروز با گوی و چوگان به میدان رو ، چون ملک با گوی و چوگان به میدان رفت ، حکیم رویان پیش آمد و چوگان گرفته به ملک داد و گفت : چنین بگیر و به قوت بازو بر گوی بزن تا دست و تنت عرق کند و دارو بر دست تو نفوذ کرده تنت را فرا گیرد . آن گاه به خانه بازگشته به گرمابه شو و پس از گرمابه زمانی بخواب که بهبودی یابی و السٌلام .
    فورا ملک به خانه رفته چنین کرد . پس از آن بخسبید . چون از خواب برخاست ، دید تنش از ناخوشی پاک گشته ، شادمان و خرسند گردید .
    روز دیگر جکیم به بارگاه شد و زمین بوسید و گفت :
    تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
    وجود نازکت آزرده گزند مباد
    سلامت همه آفاق در سلامت توست
    به هیچ حادثه شخص تو دردمند مباد
    ملک برپاخاسته او را در آغوش گرفت و در پهلوی خویشتن بنشاند . پس از آن سفره های طعام بنهادند و خوردنی بخوردند و تا شامگاه به صحبت بنشستند . آن گاه ملک دوهزار دینار زر و هدیه های گرانبها به حکیم داد . حکیم به خانه بازگشت و ملک خرسند نشسته ، به کردار نیک حکیم ، سپاس می گفت .
    چون روز دیگر شد ، ملک به دیوان برنشست و حکیم نیز به بارگاه آمد . ملک او را پهلوی خود جای داد . چون حکیم خواست بازگردد . ملک هزار دینار زر با خلعت ها و هدایا بدو داد .
    اما وزیر ملک مردی بخیل و بدخواه بود . چون بخشش های ملک یونان را به حکیم رویان بدید ، بدو حسد ورزید و دشمنی او در دل گرفت و به پیشگاه ملک یونان رفته تعظیم کرد و گفت : ای ملک بر بندگان درگاه واجب است که ملک را از آنچه بینند ، آگاه کنند و پندی را که سودمند است ، بازگویند . ملک گفت : بازگوی . وزیر گفت : پیشینیان گفته اند هر که در عاقبت کارها اندیشه نکند ، به رنج افتد ، پادشاه راه ناصواب برگزیده است که بر دشمن خویش چندین عطا و بخشش می کند و از این کار بسی هراس دارم . ملک چون این بشنید ، رنگش پرید و از وزیر پرسید پرسید که : بد خواه کیست ؟ وزیر گفت : حکیم رویان دشمن جان ملک است . ملک گفت : چگونه بد خواه است که بی زحمت معالجت ، مرا از رنج چنان نا خوشی خلاص کرد ؟ اگر من او را شریک مملکت و پادشاهی خود کنم ، هنوز پاداش یک صدم نیکویی او نخواهد بود . گمان دارم که تو این سخن را از حسد گفتی و همی خواهی که من او را کشته پشیمان شوم ؛ بدان سال که ملک سند باد پشیمان شد .
    چون قصه بدینجا رسید ، بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست .
     
    فرشت از این پست تشکر کرده است.