1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

پسر دیوانه

شروع موضوع توسط pesare rastgoo ‏21/5/14 در انجمن بخش قرنطینه

  1. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,879
    تشکر شده:
    4,291
    امتیاز دستاورد:
    113
    دوست دارم حداقل یک جای این دنیا واقعیت خودم رو اظهار کرده باشم . چه جایی بهتر از این جا...


    به تدریج به پستها اضافه می کنم


    لطف کنید برای دل من نخونید . برای این که کسی رو خوشحال کنید دکمه ی تشکر نزنید .


    برام تفاوتی نداره که می خونید یا نه.
     
    para3to، AftabGardoon، سارونه و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,879
    تشکر شده:
    4,291
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : پسر دیوانه

    از بچگی می دیدمش . همیشه کنارم بود . دیگران رو هم می دید . دیگران بی هدف این طرف و اون طرف میدویدن . اون حس می کرد نفهمه ، حس می کرد کند ذهنه

    و در کنار تمام این ها حس می کرد غریبه اس و از جنس انسانها نیست . حس می کرد دیگران همه شبیه هم هستن ، زرنگ و زیرک و اون یه موجود گنگ خنگه میان این همه

    آدم زبر و زرنگ.

    از بچگی همه ردش می کردن . پدر و مادرش هم مثل بقیه ی آدما می موندن . آدما رو در تکاپوی بی دلیلی می دید و اجبار تلخ زندگی مجبورش می کرد اون هم شبیه انسان ها باشه ...

    به اجبار زندگی درس می خوند ولی به اجبار زندگی که نمی شد خندید! به خاطر همین همه فکر می کردن اون خجالتیه . یه بچه ی ساکت خجالتی که درساشو خوب می خونه و

    تلاش می کنه پدر و مادر رو راضی کنه .
     
    para3to، AftabGardoon، M!TRA و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,879
    تشکر شده:
    4,291
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : پسر دیوانه

    توی مدرسه بچه ها دو دسته بودن : یه دسته بچه های درسخون که عین الاغی که بار میکشه و خوشحاله می موندن

    و یه دسته هم بچه های درس نخون که عین الاغی می موندن که علفش زیاد شده و جفتک میزنه

    اون شبیه هیچ کدوم نبود نه برای درس اهمیتی قائل بود و نه دلش می خواست پول دار باشه و قدرتمند و بهره مند ...

    اون یه روح بدون تن بود یا یه تن بدون روح که بدون هیچ هدفی رها شده بود.

    وقت امتحان یه عده استرس داشتن که نمره ی خوبی بگیرن و یه عده دوست داشتن تموم بشه و راحت بشن

    و اون مثل همیشه نه علاقه ای به نمره داشت و نه تفاوتی داشت براش که امتحان تموم بشه

    سر امتحان ، وقتی یه لحظه مراقب غافل می شد اکثر بچه ها شروع می کردن به تقلب کردن .

    یه عده هم البته ناراحت می شدن از تقلب بقیه .

    اون ولی نه ناراحت می شد ، نه تقلب می کرد . گاهی اوقات حتی متوجه نمی شد که بقیه دارن تقلب میکنن...
     
    para3to، M!TRA، سارونه و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,879
    تشکر شده:
    4,291
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : پسر دیوانه

    کلاس اول دبستان که بود برای رفتن به مدرسه باید می رفت سر کوچه و منتظر سرویس میشد.

    ساعت شش و نیم می رفت و منتظر می شد. یه روز که سرویس نیومد تا ظهر سر کوچه وایساده بود.

    هنوزم اون روز رو یادشه ، آخه اون روز بهترین روز مدرسه بود ...
     
    para3to، M!TRA، سارونه و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,879
    تشکر شده:
    4,291
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : پسر دیوانه

    دوم راهنمایی بود. برای درس شیمی بچه ها رو می بردن آزمایشگاه . آزمایشگاه شیمی خارج از ساختمان اصلی مدرسه بود. بچه ها به همراه معلم شیمی از کلاس خارج شدن

    و دم در آزمایشگاه صف کشیده بودن . معلم داشت کلید رو از دسته ی کلیدش جدا می کرد تا در آزمایشگاه رو باز کنه . یه دفه یکی از بچه ها یه سوت بلبلی زد . معلم ، که

    خودش رو دانشمند می دونست و این سوت رو بی ادبی به ساحت علم و دانش تلقی میکرد ، به شدت عصبانی شد. شروع کرد به داد زدن و گفت که اگر کسی که سوت زده

    خودش رو معرفی نکنه از همه نمره کم میکنه . خلاصه داشت خیلی خط و نشون می کشید که اون دستش رو برد بالا و گفت که من سوت زدم آقا . آخه دیگه خسته شده بود.

    درک نمی کرد که چرا بچه ها اینقدر خودشون رو جمع کردن . معلم یه کشیده ی نسبتا محکم بهش زد و در آزمایشگاه رو باز کرد . همه رفتن تو و اون هیچ وقت نفهمید کی بود

    که اون روز سوت زد. براش اهمیتی نداشت ، براش اهمیتی نداشت که سیلی خورد، براش هیچ چی اهمیتی نداشت ...
     
    para3to، M!TRA، aida_a و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,879
    تشکر شده:
    4,291
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : پسر دیوانه

    همیشه ذهنش به دنبال مفهوم اصیل میگشت. به همین دلیل ریاضیات و فیزیک رو به خوبی دینی و فلسفه می فهمید . وقتی یه مساله ی ریاضی می خوند یا یه آیه ی قرآن یا

    یه بیت شعر براش تفاوتی نداشت . به مفاهیم علاقه داشت . اون دقیق می فهمید و معمولا بقیه نمی فهمیدن که اون می فهمه . اونم حوصله نداشت به بقیه حالی کنه که

    که چقدر نمی فهمن . یکی دو بار این کار رو کرد که باعث شد برای همیشه از اجتماعی بودن و ابراز کردن واقعیت خسته بشه...


    کلاس پنجم که بود معلمش توی ریاضی یه اشتباه کرد. البته مساله در مورد محیط ها بود و بقیه ی بچه ها چون تازه موضوع رو یاد گرفته بودن هنوز گیج بودن .

    اون دستش رو بلند کرد و برای معلم توضیح داد که داره مساله رو اشتباه حل می کنه . معلمش با این که آدم منصفی بود ولی حرفش رو قبول نکرد و چند ماه بعد

    وقتی داشت کارنامه ثلث دوم رو به مادرش می داد گفت:"حسین خیلی پسر خوبیه ، به کلاس توجه می کنه . همه ی درساش عالی هستن . حتی گاهی با من بحث می کنه !

    مثلا می گه شما اشتباه حل کردین ! "

    اون حتی از این برخوردا ناراحت هم نمی شد .


    دوم دبیرستان بود . توی مبحث براکت و جز صحیح معلم یه اشتباه فاحش کرد. دوباره تاریخ تکرار شد و اون دستش رو بلند کرد ولی این بار به معلم نگفت شما اشتباه می کنید.

    برای معلم خیلی آروم توضیح داد که کتاب درسی انتهای این مساله رو به یه صورت دیگه پیشنهاد کرده و از اون جایی که این موضوع جز اصول ریاضی نیست خوبه که معلم به

    صورت کتاب درسی هم توضیح بدن . البته خودش شک نداشت که معلم داره کلا اشتباه درس می ده ولی از دفه ی قبلی یاد گرفته بود که نباید معلم رو ضایع کرد.

    ولی معلم ، به این دلیل که آدم بی انصافی بود ، مسخرش کرد و گفت :" من پونزده ساله دارم دوم درس می دم اون موقع این جوجه بچه اومده به من ریاضی یاد بده بیشین بینم !"

    اون حس کرد که جالب میشه معلم رو یه کمی ضایع کنه . به همین خاطر سرجاش نشست و وقتی به خونه برگشت قضیه رو به پدر و مادرش گفت و درخواست معلم خصوصی کرد

    تا معلوم بشه کی غلط می گه .یه بازی کوچولوی جالب پیدا کرده بود که یه کمی از یکنواختی زندگی کم می کرد.
     
    para3to، M!TRA، سارونه و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,879
    تشکر شده:
    4,291
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : پسر دیوانه

    پدرش با یه موسسه ی آموزشی تماس گرفت . توی نیازمندی های همشهری پیداش کرده بود. اونا یه معلم فرستادن . اولین کارش این بود که یه مساله ی هندسه ی سخت داد به

    معلمه . معلم بیچاره هی سرخ و سفید می شد و هر یه ربع یه بار یه راه حل پیشنهاد می کرد. البته راه حلاش همه غلط بود و اون خیلی سریع ایرادش رو میگرفت.

    معلم بد بخت بعد از یک ساعت و نیم تلاش بلند شد و خجالت کشان رفت بیرون . اون دوست نداشت معلم رو جلوی پدرش ضایع کنه بنابر این از پدرش خواست که دستمزد معلم رو

    پرداخت کنه . پدر با تشکر پنج هزار تومن به معلم داد و وقتی معلم رفت از اون پرسید که کلاس چطور بود؟ اون گفت معلم خیلی قوی نبود . شاید بهتر باشه یه معلم بهتر رو امتحان

    کنن...
     
    para3to، M!TRA، سارونه و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,879
    تشکر شده:
    4,291
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : پسر دیوانه

    پدر دوباره از نیازمندی های همشهری به یه موسسه زنگ زد و درخواست یه معلم عالی کرد. اونا یه نفر رو فرستادن . دوباره همون مساله ی هندسه رو بهش داد و

    این بار معلم بعد از یک ساعت تلاش تونست حل کنه . به همین دلیل مشکل اصلی رو با معلم در میون گذاشت . معلم خصوصی بعد از بررسی چیزی که معلم مدرسه

    درس داده بود و گوش دادن به حرف اون قبول کرد که معلم مدرسه اشتباه کرده و باید اشتباهش رو تصحیح کنه وگرنه همه ی بچه های کلاس یه بخش مهم رو اشتباه یاد میگیرن

    چند روز بعد پدرش اومد مدرسه و با مدیر صحبت کرد . یکی دو روز بعد وقتی معلم ریاضی اومد تو کلاس خیلی چپ چپ نگاهش کرد . یک ماه معلم به بهانه ی مرور درس های

    گذشته اشتباهش رو تصحیح کرد و آخر سال هم به بهانه ای یه نمره از نمره ی اون کم کرد. اون البته ناراحت نشد و نذاشت پدر مادرش بفهمن چون براش اهمیتی نداشت

    و به هر حال موضوع دیگه باحالیشو از دست داده بود!
     
    para3to، M!TRA، سارونه و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,879
    تشکر شده:
    4,291
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : پسر دیوانه

    دبیرستانش که تموم شد رسید به پیش دانشگاهی . اون دوست داشت به تنهایی برای پیش دانشگاهی درس بخونه چون واقعا حس می کرد توی مدرسه

    راحت نیست . خلاصه پدر و مادرش قبول کردن و اون شروع کرد به توی خونه درس خوندن . البته بین مفهوم زورکی که برای زندگی تراشیده بود و

    قبول بی معنی بودن زندگی گیر کرده بود ولی دوست داشت تلاشش رو بکنه . مفهومی که برای زندگی تراشیده بود دانشمند شدن بود و سعی داشت با این

    روش خودش رو از بی هویت شدن دور نگه داره ...
     
    para3to، M!TRA، سارونه و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,879
    تشکر شده:
    4,291
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : پسر دیوانه

    بعد از چند ماه تلاش و درس خوندن توی خونه ، آخرای فروردین بود که پدرش اسرار کرد برن یه آموزشگاه و از خدمات اونجا استفاده کنن. اون اما موافق نبود ولی پدرش به زور اونو برد.

    خلاصه این که آموزشگاه دار کلاهبردار از آب در اومد و کنکور اون سالش رو خراب کرد . پدرش خیلی شرمنده شد و قبول کرد که اگر خودش می خوند نتیجه به مراتب بهتر می شد.

    خودش اما یه جورایی خوشحال هم بود. به این دلیل که می تونست یه سال دیگه با مفاهیم سر کنه . حس می کرد می تونه بهتر از قبل درک کنه توکتابا چی نوشتن
     
    para3to، M!TRA، سارونه و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.