1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

اشک..

شروع موضوع توسط اشک قلم ‏6/9/15 در انجمن شعر و ادب

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    557
    تشکر شده:
    4,312
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    بشکن
    کاسه ی صبرت را

    از این خاموشی خسته ام
     
    سایه های بیداری، طناز*، کوکیッ و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    557
    تشکر شده:
    4,312
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    روزهایی بود که سرشار از دوست داشتن بودم.
    به جای اینکه بخواهم دوست داشته شوم
    میخواستم که دوست بدارم.
    تورا ..
    خانواده ام را..
    گل ها را..
    حیوانات را..
    حشرات را..

    روحم میسوخت از حس دوست داشتن ِ زیادی
    دستهایم همیشه داغ بودند
    پیشانیم همیشه تب داشت

    وجودم پر از چیزی بود که مادرم اسمش را گذاشت بلوغ
    برادرم گذاشت دیوانگی
    مشاور مدرسه صدایش کرد اختلال

    و تو نامیدی ش کودکی.

    از حصار تنهاییت بالا رفتم
    و پایین پریدم
    کفشهایم گلی شد
    زانوهایم زخم شد
    ولی باخنده به سویت دویدم

    کسی دستم را نگرفت
    دست بردم به کتاب
    دنبالِ خودم لابه لای شعرها میگشتم
    وسط داستان های عاشقانه
    حصاری از کلمات
    به دورم پیچید
    و بالا رفت
    دیواری که هرروز بلند تر می شد
    و هیچکس
    هرگز
    از روی آن نپرید
    با کفشهای گلی
    و زانوهای زخمی

    هیچ کس برای دیدن من نیامد


    خودم را جا گذاشتم
    در سایه ی سرد دیوار تنهاییم


    یک روز پلکهایم را بستم
    و چشمهایم را باز کردم
    دست بردم به چمدانم
    با دستهایی که داغ بود
    وسری که افتاده
    و پیشانی که نبض میزد
    با قلبی که شکسته بود

    مادرم گفت راه دور که بروی هیچ چیز عوض نمی شود
    برادرم گفت زنگ بزن
    و تو هیچ چیز نگفتی

    تو مدتها قبلش در ذهنت مرا با این چمدان دیده بودی
    و گذاشتی که بروم

    گذاشتی که قصه ای شروع نشده تمام شود

    دانشگاه چیزی نبود که فکرش را میکردم
    علم چیزی نبود که بیماریم را درمان کند


    به مادرم زنگ زدم که میخواهم برگردم
    گفت نه! همان جا بمان!
    برادرم گفت همه چیز خوب است!
    و تو جواب هیچ تلفنی را نمیدادی
    هیچ حالیت نبود
    من با چه سختی پولهایم را جمع میکردم
    و به چه مصیبتی سکه جور میکردم
    دیگر حتی کتابفروشی سر چهارراه هم اخم میکرد
    و میگفت سکه نداریم..

    چمدانم را بستم
    گفتم میروم
    می مانم
    و همه چیز این زندگی را با دوست داشتن تو درست می کنم.

    برگشتم
    کوچه خالی بود
    خانه خالی بود
    مادرم خالی بود
    برادرم خالی بود
    اتاق تو خالی بود..


    حواست نبود
    ندیدی
    نه شبانه روز ..
    نه شبانه روز ..برای نبودنت مرثیه خواندم


    می خوردم..
    غصه
    و لورازپام
    و یک لیوان آب

    بی قرار..فراموش شده..افسرده..خواب زده
    با یک معده ی زخم شده
    و دلی که دیگر نبود
    و مادری که ناگهان پیر شد

    از غصه ی منی که
    سرشار از عشق بودم

    منی که میخواستم که تورا
    از زمان تولدت دوست بدارم
    مانند مادرت
    مانند خواهرت
    مانند رفیقت
    مانند..

    اما صبح روز دهم
    دستهایم سرد بود
    پیشانیم سرد بود
    قلبم سرد بود
    و چشمهایم دو پرنده ی جفت مرده
    که بال میزدند
    بال میزدند
    زیر بارانی که ازچشمهایم نمیبارید


    دیگر من نبودم
    دیگر کسی که آمد من نبودم
    دیگر من آن نبودم

    من تنها
    آن دختر کوچکی بودم که برای زانوهای زخمی اش
    نه شبانه روز عذاداری کرد
    و روز دهم از جفت گیری نامشروعِ و نحس درد و کینه
    زنی از درونش زاده شد
    بی عشق
    بی روح
    بی میلی به هرچه دوست داشتن
     
    سایه های بیداری، طناز*، کوکیッ و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/4/17
    ارسال ها:
    2,079
    تشکر شده:
    16,687
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    با قلم می‌گویم:
    ای همزاد، ای همراه،
    ای هم سرنوشت،
    هر دومان حیران بازی‌های دوران‌های زشت!
    شعرهایم را نوشتی،
    دست‌خوش!

    اشک‌هایم را کجا خواهی نوشت؟!

    "فریدون مشیری"
     
    کوکیッ، اشک قلم و m naizar از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    557
    تشکر شده:
    4,312
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    مادرم شبیه درختی است

    که من از خواب زمستانه اش می ترسم
     
    سایه های بیداری، طناز*، m naizar و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    557
    تشکر شده:
    4,312
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    نمی دانم در این تاریکی
    کلمات از من چه می خواهند

    یک مگس خودش را به نور گوشیم می چسباند
    کف دستم مرطوب و داغ شده
    پلکهایم می سوزد
    و کلمات
    مثل استفراغی بدمزه که نتوان جلویش را گرفت
    پشت سرهم از انگشتانم سرازیر می شود
    تق تق تق
    تق تق تق


    بدون فکر خودم را استفراغ می کنم

    تا زمانی که نور گوشی تمام شود
    و من و مگس هر کدام پی تنهایی خودمان برویم!!
     
    طناز*، m naizar و نگآر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    557
    تشکر شده:
    4,312
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    چند سالی هست که دیگر کسی را ندیده ام
    که بودن با او خسته ام نکند


    چند سالی میگذرد از اشتیاق
    از شادی
    از تپیدن دل
    از هوس گرفتن ِ دستهایی مردانه.

    چندسالی از نبودن کسی می گذرد
    و بعدش من هزاران سال پیر شدم
     
    سایه های بیداری، طناز*، m naizar و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    557
    تشکر شده:
    4,312
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    تا از عطش ظهر به کاشانه نباشیم
    بیرون زده باشیم به میخانه نباشیم

    لیوان و قدح ، باده، سبو یا که پیاله
    گر هم بشکستیم که مردانه نباشیم

    هرگز نشود بار دگر مادر گیتی
    آبستن این قول که پروانه نباشیم..

    کنجیم به عزلتکده دیر مکافات
    در خانه چنان قبر به همخانه نباشیم

    از بس که رمیدیم ز هجران و فراقت
    دیگر به سُماع و غم مستانه نباشیم...

    میشد وسط "ع ش ق" شویم و همگی غرق
    البته دگر نقطه و دندانه نباشیم

    این دام دگر مرغ دگر را هدف اوست...
    ما خود وسط دام .. دگر دانه نباشیم..

    این خاص ترین شعبده جمله لغات است
    در معرکه اینگونه عوامانه نباشیم

    ما رهزن شامیم که محتاج چراغیم
    عیار اجیر همه روزانه نباشیم

    هر چیز بدستم شده بازش بفرستم
    در معرفتم هست که دزدانه نباشیم

    چون دور قمر گردش ایام به ماهست
    ما لحظه به گردش شده ماهانه نباشیم

    در هیات افلاک چه کثرت و چه وحدت
    گفتند رفیقان که جداگانه نباشیم

    بنشسته سر راه به پیری برسیدیم..
    هرگز نرسیدیم .. و عجولانه نباشیم..

    ما با نظری گنج کنیمش به نگاهی
    ثروت به دل ماست فقیرانه نباشیم

    گلدان خودیم و گل خود بی طلب آب
    چون خواسته پرچهره و افسانه نباشیم

    بیت دگری گرچه تمام است در این شعر
    تضمین دگر هست که پرچانه نباشیم:

    این بود قماری که سر برد ندارد
    "عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم"

    97.09.09
    18:32
     
    سایه های بیداری، طناز* و m naizar از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. مدير ارشد عضو کادر مدیریت مدیر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏29/7/15
    ارسال ها:
    11,641
    تشکر شده:
    58,302
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
    آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

    تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
    جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

    سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
    دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

    حافظ
     
    سایه های بیداری و اشک قلم از این پست تشکر کرده اند.
  9. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    557
    تشکر شده:
    4,312
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    تنی که بار زمان را به دوش خویش کشد
    توهمی که سکون را ز پس به پیش کشد

    تمام هر چه که رویا به کهکشان باشد
    درون هر شب خود را چنان به نیش کشد

    به چشم بسته مصور گهی چو ژان والژان
    به جیب دست بَرَد، شانه را به ریش کشد

    هنوز آرشه ی کشدار پر قیریژّ و قوروژ
    بدون دست چپش بی هدف ز بیش کشد

    برای ماندن خود در میان زندگی اش
    کف تمام اتاقش پر از سریش کشد

    نگاه زل زده اش کرده بمب را خنثی
    ز سیم قرمز و آبی کدام و چی ش کشد ؟

    به دوش خود طبقات بلند می رود و
    ز پله ها نفسش را مثال دیش کشد

    دو تاس را به هم آورده بود در یک جا
    که هر چه میکشد او از دو جفتِ شیش کشد

    چنان شده ست چو شاهی بدون هیچ نفر
    چنان شکار خودش را به پای کیش کشد

    قلم به سرمه دواتش نوشت بر مژه اش
    بسان خط چلیپا چو چشم میش کشد

    به زهرخند جامعه ای واژه گونه تودرتو
    نه هر چه بر سرش آمد که از زنی ش کشد

    بداهه
    ۹۷,۱۲,۰۴
     
    سایه های بیداری و m naizar از این پست تشکر کرده اند.
  10. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    557
    تشکر شده:
    4,312
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    لاشه یِ نیمه جانی بودم
    در روز قیامت..
    نه!
    در روز عروسی تو ..!

    که به روی یک تابه ی داغ می رقصیدم

    و در پایان مراسم
    مرا پیشکشی می کردند

    من از همه سیر و همه از من سیر..!





    .17.12.97
     
    سایه های بیداری و m naizar از این پست تشکر کرده اند.