1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

حدیث حادثه ها

شروع موضوع توسط سایه های بیداری ‏16/11/15 در انجمن نویسندگان تاپ فروم

  1. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    270
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    این وانتی سبزی فروش
    هر روز با بلندگو جار میزند :
    سبزی آش
    سبزی قورمه
    سبزی خوردن
    سبزی ........
    بیا ! وایستادم خونه دار
    جارو برقی را رها کن
    ماشین لباسشویی را بزن روی اتومات
    اینقدر از پنجره زل نزن خونه همسایه
    بیا سبزیتو بخر برو
    کار دارم
    بیکار که نیستم تا لنگ ظهر اینجا کشیک بدهم
    آقا
    در عرض یک ربع
    نه وانت دیده میشود
    نه سبزی فروش
    دیدید حبه قند را این مورچه ها چطور احاطه میکنند ؟
    سبزی فروش ما
    از این بدتر می شود
    میان خونه دارها
    فقط وقتی وانت خالی شد
    کله کچل سبزی فروش
    زیر نور آفتاب برق میزند
    که از زیر آوار خونه دارها بیرون زده
    نفس عمیقی میکشد
    انگار که 300 متر زیر آبی رفته
    جیبهای قلمبه شده از پول را دستی میکشد
    و با پا
    خورده سبزیها که روی محوطه ریخته
    و از ترس من که سر برسم
    و دو روز محروم کنم از ورود به محوطه مجتمع
    یواشکی توی جوی آب میریزد
    و حواسش به دوربینهای محوطه
    و من عزرائیل هم هست
    و دست آخر هم با همه زرنگیش
    من سر بزنگاه میرسم
    و بلند گویش را میگیرم
    و بلند پشت بلندگو داد میزنم
    خانمهای خانه دار توجه کنند :
    از امروز به مدت سه روز
    سبزی فروش حق ورود به محوطه را ندارد
    لطفاً سبزی مورد نیاز خود را
    از سبزی فروشی سر خیابان تهیه کنید
    و به دنبال آن
    چند تا سیب گندیده
    ما را سیب باران میکند از طبقات فوقانی
    و سبزی فروش کاسه و کوزه خود را جمع میکند
    و فرار میکند
    و من
    نگاهی به پنجره های بالا
    و
    خانه دارهای ستیزه جو که میدانند تاوان کاری را که کرده اند
    به زودی با جریمه نقدی بنده
    و با غر غر همسرانشان
    پایان چندان خوشی نخواهد داشت
    به درون اتاقها می خزند ..............
    و زیر لب
    به تمرین دروغی که شب باید به همسرانشان بگویند
    مشغول میشوند .

    و من
    امشب داشتم فکر میکردم که
    کار منم دست کمی از آن سبزی فروش ندارد
    حالا کار من علاف چی هست ؟ اگر گفتید ؟
    خب ! خودم میگویم
    نوشتن
    چند روز پشت سر هم با وانت پر می آیم
    وانت نوشته هایم
    و حسابی شلوغ میکنم برای خودم
    همینکه سر ذوق می آیم
    و نوک قلم صاحب مرده ام تیز می شود
    یکی از راه میرسد و میزند توی ذوقم
    و چند روز محرومم میکند
    از آوردن وانت نوشته هایم به محوطه
    مثلا « تاپ فروم » .
    حالا بماند که من خورده نوشته هایم را توی جوی نمیریزم
    و در ساعات ممنوعه هم با بلندگو داد نمیزنم نوشته هایم را .
    اما
    ذوق که فرو نشست
    چه فرقی میکند که من چه میکنم
    خوب یا بد
    همین میشود
    به جای چهار بیت شعر
    و یا چهار تا کلام ارزشمند
    نردبام شکسته می آورم برای انجمن
    و اسمش را هم میگذارم نثر شکسته
    و یا چه میدونم نظم شکسته
    هر چی هست شکسته
    شما لطفاً دست نزنید تا خدایی ناکرده
    دستتان را نبرد


    همین


    احتمالا 24 آبان 94

     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏16/11/15
    anoosh2، ****FERESHTEH****، -Silence- و 8 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    270
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    یک ساعته دارم جون میکنم تا فاصله خطوط را ویرایش کنم
    کارم که تمام شده
    تاپ فروم محترم اعلام میکند :
    محدودیت زمانی ویرایش به پایان رسیده
    اینم از دستمزد امشب ما
    بس که « نت » پر سرعت داریم
    پنج دقیقه فرصت مناسبی هست برای این کار
    پس بهتر است غر غر نکنم
    مردم در عرض پنج دقیقه به مریخ میروند
    حق دارد تاپ فروم عزیز
     
    ****FERESHTEH****، -Silence-، Shahab و 8 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    270
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    دیشب با عزیزی از « تاپ فروم »
    گفت و گویی داشتیم تا دیر هنگام .
    کوتاه و مختصر میگفتیم و
    همراه و پر اثر می شنیدیم .
    سخن با مصرعی از ترانه ای آغاز شد که گویا
    خاکسترین سلولهای مغز من ،
    خاکستر به سر کرده بودند در عزای مرگ دانائیم
    و من مات بودم اندر شطرنج رنج خویش .
    لذا جویشی ( جویا شدن . « همین الان فی البداهه اختراع کردم این لغت نغز و پر معنا را » )
    داشتم از این عزیز بزرگوار در فهم معنا .


    و اما شعر معما :


    یه دنیا غریبم،کجایی عزیزم بیا
    تا چشامو تو چشمات بریزم ( 1 )
    نگو دل بُریدی،خدایی نکرده
    ببین خواب چشمات با چشمام چی کرده ( 2 )
    همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا

    تا رگامو،تو خونت بریزم ( مصرع معما )
    بیا روم طلوع کن،منو زیر و رو کن ( 3 )
    بیا زخم هامو،یه جوری رُفو کن ( 4 )
    عزیزم کجایی؟دقیقا کجایی؟
    کجایی تو بی من،تو بی من کجایی؟
    عزیزم کجایی؟دقیقا کجایی؟
    کجایی تو بی من،تو بی من کجاییـــــــــــــ


    ..............


    بگذریم از معانی و مفاهیم
    مصرعهای شماره 1 و 2 و 3 و 4
    که همین سلولهای خاکستر نشینم
    کمی تا قسمتی یاری فرمودند در فهم آن .


    اما در فهم این مصرع معما :


    بیا تا رگامو ، تو خونت بریزم


    همچون دراز گوشی در گِل فرو ماندم ......
    چندان که این عزیز بزرگوار نیز
    حال بنده را « کلنگی » مشاهده نموده
    و دستور به تخریب فرمودند .


    بگذریم .........


    سخن از این در ، چندان به درازا نکشیده بود که
    به دروازه ترانه خوانها
    و هنرمندان هنر فرا افکن ( این لغت را قبلاً اختراع کرده بودم ) رسیدیم
    و تا آنجا پیش تاختیم که به نایافته های علم پزشکی رسیدیم .
    سرطان !!!
    و رابطه آن را با تنی چند از همین هنرمندان ،
    کوتاه و مختصر ؛
    همایش و سپس کنکاش فرمودیم .
    و درست همینجا بود که خاطر مبارک بنده
    تفحصی عجیب
    در سلولهای خاکستری مدفون گشته در زیر خاکستر نموده
    و باز یافتی این چنین نمودار شد :


    اول نوشت : ( پی نوشت نداشتم آخه )


    این مطلب را دو سال پیش در جایی و به مناسبتی نگاشتم .
    لذا شبانه از همانجا سرقت و همینجا عرضه داشتم .


    ...............................................


    بر گرفته از رمانی که برگ برگ ناتمامش
    تمنای جان میکند
    از کلک وامانده در میان حیرت سر انگشتان وامانده ام ............
    تقديم به پروانه اي كه با خنده ي شمع عمرش ،
    خاكستر بالهاي رنگين خويش
    بر زخمهاي سنگين پدر سائيد و در سايه شد .........
    به پريسا ................ خفته بر پرنيان خيال مادر ...........

    مقابل بيمارستان شريعتي
    ازدحام مردم و ماشين ، هميشگي است .
    تعطيلي ندارد .
    بين ازدحام ماشين ها گير كرده ام .
    گام به گام پيش ميرويم .
    اين بيمارستان را دوست ندارم .
    هيچ بيمارستاني را دوست ندارم .
    از اين يكي بيشتر دلخورم .
    همين پارسال بود
    كه شناسنامه ي « پريسا » را با مهر قرمز آشنا كرد .
    دختري زيبا و خوش قلب از ديار پارس آباد مغان .
    هفدهمين بهارش را نديد .
    سرطان مغز استخوان ، كارد به استخوانش رسانده بود .
    اتاقهاي شيشه اي اين بيمارستان شاهدند .
    چشمهاي درشت و زيباي آذريش ،
    در حاليكه گوشي مكالمه از پشت شيشه را
    در دستان مهربانش داشت ،
    خبر از رفتن ميداد .
    خبر از هجرت .
    خبر از فراق . خبر از ....
    اما هنوز اميد را در ديدگانش ميتوانستي ببيني .
    از پشت شيشه .
    مگر ميشود دختري به سن و سال او ،
    زانوي غمِ رفتن بغل كند ؟
    « پریسا » هرگز به رفتن فكر نميكرد .
    ماندن و بودن را ميخواست .
    اما ماندن ، همانند جوجه پرستوي يك روزه اي بود
    كه در دستان پر مهر او گذاشته بودند :
    فشارش نده پريسا !
    جوجه پرستو مي ميرد . ......
    او فشارش نداد .
    جوجه پرستوي مرده ، كف دستش نهاده بودند .
    جوجه اما ، اسم هم داشت : « قسمت »
    عجب !!!
    بعضي ها هم « سرنوشت » صدايش ميكردند .
    برادر اما از پارس آباد براي خواهر كوچولويش ،
    مغز استخوان هديه آورده بود .
    از پشت شيشه ،
    شيشه ي جانش را نشانش داد و گفت :
    پريسا ! براي تو آورده ام
    ناقابل است .
    و پريسا !!!
    دو قطره شبنم اشك در ديدگان زيبايش .
    شبنم پاك سحرگاه عمرش .
    اما چه ميدانست كه شامگاه است نه سحر گاه .
    چه شام غريباني شود فردا در اين سراي شيشه اي
    براي غريبي از ديار مغان .
    و شد ..........
    گوشي را از دست برادرش گرفتم و گفتم :
    برايت « سي دي » گلچين ترانه هاي شاد ايراني آورده ام .
    حتما خوشت مي آيد .
    از آن سوي گوشي : مرسي عمو ......
    چه ميدانستم كه به زودي « گلچين » خواهد شد ؟
    و شد ......

    6 صبح دوم اردیبهشت 92




    و حالا پی نوشت :


    دقیقاً 6 صبح سوم آذر 94
     
    ****FERESHTEH****، -Silence-، Shahab و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    270
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    یکی بود ، یکی هم بود و خیلی های دیگر .....
    و شاید خدا هم بود و حتماً بود

    کشیش پیری بود .
    کلیسای کوچکی بود .
    دهکده دور افتاده ای بود .
    احتمالاً اسپانیا هم بود .
    داستان ما به زمانی بر میگردد که هنوز « رئال مادرید » نبود .
    حتی « مارشال تیتو » و « اتلتیکو مادرید » هم نبود .
    « ژاندارک » اما کودکی بیش نبود .
    چیه ؟ مشکلت کجاست ؟ فقط بقیه مطلب را بخوان لطفاً .
    چکار داری که « ژاندارک » مربوط به اسپانیا نیست ؟
    و « تیتو » رئیس جمهور یوگسلاوی بود ؟
    خیلی چیزها به خیلی چیزها مربوط نیست .
    به خودت که میرسد ،
    خیلی راحت همه چیز را به همه چیز ربط میدهی
    به من که رسید ..........

    بگذریم .
    کشیش وقتی به اون دهکده رسید ، خیلی جوان بود .
    اهالی دهکده نیز .

    راستش اول داستان دروغ گفتم .
    کلیسایی در کار نبود .
    نخند . برای چی میخندی ؟
    دروغ که کنتور ندارد ، آخر هر ماه قبض صادر شود .
    اگر کنتور داشت که همه ما بیچاره میشدیم .

    داشتم میگفتم :
    کشیش جوان وقتی به دهکده رسید
    دید کلیسایی در کار نیست .
    به دیدن اهالی رفت .
    اما کسی تحویلش نگرفت .
    کشیش نمیدانست که اهالی اون دهکده
    همه تاریخ دان هستند .
    کشیش اول میخواست برگردد به واتیکان .
    ولی تصمیمش عوض شد .
    با خودش عهد کرد که یک کلیسای کوچک در آن دهکده بسازد
    اهالی را دور خودش جمع کند
    هر یکشنبه دعا بخواند و برای اهالی دهکده موعظه کند
    و رفته رفته تاریخ را همانگونه بسازد که خود میخواهد
    مثل همان 10 فرمان « مزرعه حیوانات » جورج اُرُوِل .
    کار چندان سختی نبود .
    وقتی « خوک » ها میتوانند قوانین را تغییر دهند
    چرا یک کشیش نتواند تاریخ را وارونه کند ؟
    از فردای آن روز ، کشیش یک تنه شروع کرد به ساختن کلیسا .
    کار طاقت فرسایی بود .
    بالاخره کلیسا به همت ایمان کشیش ساخته شد .
    اهالی اما
    نه کمک فیزیکی به ساخت کلیسا نمودند و نه کمک مالی .
    روزها گذشت
    هفته ها گذشت
    ماه ها گذشت
    و همینطور سالها
    اما هیچ کدام از اهالی دهکده
    پای در کلیسای کشیش نگذاشتند .
    کشیش هر یکشنبه
    به تنهایی در کلیسا دعا خواند
    موعظه کرد
    و از خدا طلب آمرزش کرد
    اما دریغ از یک مؤمن
    .............
    امروز پنجاه و سومین سال تأسیس کلیسا بود .
    کشیش به تنهایی در کلیسا حاضر شد .
    مراسم دعا را به جا آورد .
    و درست هنگامی که میخواست کلیسا را ترک کند
    طنین صدای پایی
    سکوت نیم قرن خلوت کلیسا را در هم شکست
    پیر مردی هم سن و سال کشیش
    و سایه ای که پیش از او
    به پشت پرده گناه شویی خزید
    و
    به انتظار واسطه .
    کشیش دو دل بود
    کمی این پا و اون پا کرد
    با خودش گفت : اینجا چه خبر است ؟
    و بالاخره فارغ از کلنجار « هفت درخت و یک درخت »
    پشت پرده اعتراف نشست :
    فرزندم ؟ گناهی مرتکب شدی ؟ برای اعتراف آمدی ؟
    اعتراف کن تا خدا گناهانت را ببخشد
    پیر از پشت پرده نگاهی به کشیش نمود
    برای یک لحظه
    چین و چروک پرده کهنه اعتراف
    با چین و چروک صورت کشیش
    در هم آمیخت
    پیر خندید
    کشیش پرسید برای چه میخندی فرزندم ؟
    پیر گفت : اولاً من فرزند تو نیستم
    دوماً گناهی مرتکب نشده ام
    سوماً اگر گناهی مرتکب شده باشم ،
    برای بخشش پیش تو نیامده ام
    اینکه تو مرا ببخشی یا نبخشی
    یا اینکه واسطه بشی بین خدا و من
    فرقی به حال من نمیکند
    آمده بودم تو را از تنهایی در بیاورم
    رهایی از سالها تنهایی شاید
    رهایی از غم تنهایی خود ساخته ات
    غم و تنهایی که مثل پیله دور خودت تنیدی
    آمده ام
    زیبا شوی
    رعنا شوی
    واندر خیال عاشقان
    معنا شوی .....
    کشیش با عصبانیت میان حرف پیر دوید :
    این بار می بخشمت .......
    از کلیسای من برو بیرون
    و پیر
    با خود زمزمه میکرد :

    ای مست از مشک ختن ، ای غرق در شوق فتا
    بگذار و بگذر از خطا ، او را رها کن در خَتا

    آهسته می ران مَرکَبَت ، در سر زمین مَرحَمَت
    میرانَد این چرخ ار کسی ، هر جا بسی جوید وفا

    گفتی ز هر سویی سخن ، هم در میان انجمن
    هر کس ز نیش کیش خود ، تیری کشید اندر جفا

    گفتی بیا پیرانه سر ، رندی رها کن خیره سر
    گفتم که پیراهن مگر ، سر را کند از تن جدا ؟

    گویی که آن یوسف منم ، هر جا که با پیراهنم
    این یک بدرّاند مرا ، وان یک همی جوید صفا

    گفتم بدانی کان ردا ، هرگز نشد از تن رها
    فردا که آید از قَرَن ، بوی خوش آن مه لقا

    گیرم که بخشیدی مرا ، بی جرم و بی اندک خطا
    از بخشش تو من کجا ، یابم در این زندان بقا ؟

    بر خیز و خود را وارهان ، از محنت رنج نهان
    با بخشش این لقمه ها ، همتا نگردی با خدا

    هر جا شمیم « یاسمن » مستی فزاید در چمن
    هشیار آن مجلس همی ، اینک بگو من یا شما ؟

    یکشنبه 26 مهر 94
     
    آخرین ویرایش: ‏2/12/15
    ****FERESHTEH****، -Silence-، Shahab و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    270
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    گاهی


    در یک شب آرام
    ناخواسته بر میخیزم و
    دست بر گنجه گنجینه ی خاطرات میبرم .

    آلبوم عکسهایم را پیش رو میگشایم
    و یکراست میروم سراغ عکسی که
    آرام جانم است
    و با ضرب آهنگ رقص پای خیال
    محو تماشا میشوم که :
    کاش ........


    و هق هق گریه و
    یورتمه ی جان و تن دردمند من
    بر پشت اسب حسرتی که :


    تَرک سوار من
    هنوز در قاب تصویر
    قلاب دستهایش بر کمرم
    و نیم رخ مهسای خویش
    بر شانه ی لرزان من .....


    رهایم مکن
    زیبای من ...


    دو شنبه 16 آذر 94
     
    ****FERESHTEH****، -Silence-، Shahab و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    270
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    گویند از ملا نصیرالدین پرسیدند که سن و سالت چیست ؟
    گفت : چهل بهار
    و بیست بهار دیگر نیز همین پرسش را نمودند
    و گفت : چهل بهار
    گفتند : بیست سال پیش نیز همین گفتی

    گفت : کلام مرد یکیست ............

    .............

    با خود میگفتم :
    به تو چه که در دنیای مجازی هر کس به دنبال چیست .
    اول بگو ببینم ، خودت دنبال چه میگردی در این جهان فراخ ؟
    کمی تأمل نمودم
    چه سوال سختی از خود پرسیدم .
    چند ساعت صغرا و کبرا چیدم برای خود .
    دست آخر دیدم ، خودم به خودم خالی بستم و دروغ گفتم و چاخان .
    من نخندیدم به دروغهایی که برای خودم بافتم .
    گریه نیز به هیچ وجه .
    اما به حال خودم تأسف خوردم از این همه دغل که در کار خویش بستم .

    روبروی آیینه نشستم .
    خودم را ندیدم .
    کلاهی که خود بر سر خویش گذاشته بودم
    به حد کافی بزرگ بود که تا چانه ام را پوشش دهد .
    با دو انگشت کلاه را بالا زدم .
    درون آیینه دیدم خودم دارد می خندد .
    نقض کلام چند سطر پیشین کاملا آشکار شد .
    خندیده بودم . اما وانمود کرده بودم که نمیخندم .
    حالا نوبت گریه بود
    و با خود گفتم :

    « مرد » که گریه نمیکند

    یاد حرف ملا نصیرا الدین افتادم
    و کلمه « مرد » را چنان بلغور کردم
    که های های گریه « ملا » از پس قرنها به گوشم رسید .
    خیلی « مرد » بودم که گریه نکردم .
    اما معلوم شد که « ملا » دروغ گفته .
    که اگر دروغ نگفته بود و « مرد » بود

    می بایست گریه نمیکرد ؛ که کرد .

    از سر همین مردانگی بود که نتیجه اخلاقی گرفتم :

    وقتی سوالی میکنند

    مختصر و کوتاه

    جواب همان سوال را بده

    داستان سرایی و مردانگی پیشکشت ؛ جناب « مرد » .

    باقی را واگذار کن به فهم و درک جوینده و پوینده .

    اگر حقیقت را دانست ؛ که دانسته .

    و گرنه

    داروغه شهر نباش .

    به تو مربوط نیست که دیگران چگونه می اندیشند

    و چگونه داوری میکنند .

    تو خود باش . نه تصویر تصور و خیال دیگران .

    همین .

    ساعت 3 پس از نیمه شب ( یا سحرگاه ) پنجشنبه 6 اسفند 94
     
    ****FERESHTEH****، نگار، -Silence- و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    270
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    « لیلا » مُرد ...
    پشت تلفن ، « یلدا » گفت !
    و اینگونه آغاز شد
    شبِ آجیل و قصه های مادر بزرگ
    و
    تعجیل لیلا « در رفتن جان از بدن »
    و خداوند هندوانه را آفرید .........
    .........
    اولین بار در مراسم ختم خاله بلقیس دیدمش .
    چشمهایی درشت و زیبا ، ابروانی کشیده
    لپهای سرخ کودکانه و اندکی کولی وار و وحشی
    نه وحشی بی مزه ، وحشی دلنشین
    به دلم نشست ، صدایش کردم و
    گفتم : دختر کی هستی ؟
    گفت : نادر
    گفتم : کدام نادر ؟
    - نادر دیگه عمو !
    و اسم مادرت ؟
    - مشک ناز
    تو واقعا دختر مشک نازی ؟
    - بله عمو .....
    چرا اینقدر خوشگلی ؟
    گونه هایش بیشتر سرخ شد و کمی ملچ ملچ کرد و
    با اندکی تفکر فیلسوفانه کودکانه و صد البته شیطنت آمیز
    گفت : چون مادرم خوشگل است
    جوابی دلنشین از دخترکی زیبا و دلنشین ...
    .........
    سال 64
    سفر شیراز
    اصفهان نیز اقامتی یکی دو روزه می طلبید .
    حیف است که چهار باغ را ندیده ، بگذری .
    « خانه دوست کجاست ؟ »
    « در فلق بود که پرسید سوار »
    در زدم
    نیمی از لنگه در باز شد
    و .............
    خدای من !
    ......

    آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
    ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم


    آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان
    تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
    ............
    و دیروز ...
    اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
    اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
    و امروز ...
    در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام ............

    یاد و خاطرش گرامی .
    چهارشنبه 18 فروردین 95
     
    ****FERESHTEH****، سایه، M!TRA و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    270
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    حرف دارم با تو

    حرف دارم با تو . خیلی هم حرف دارم . گوشَت با من هست ؟
    نگو که گوش نمیکنی .
    اصلاً بگذار از اول بگویم .
    تو بودی و خیلی ها و من بودم و خیلی ها و تو
    فرق داشتی
    چه فرقی نمیدانم . فقط داشتی . مدتها بود که حواسم به تو بود .
    به نوشته هایت . به طرز برخوردت با دیگران
    و از همه مهمتر اهمیت ندادن به دور و بری هایت .
    نه اینکه بی احترامی میکردی . نه .
    فقط نمیدانم در وجودت چی بود
    که بقیه همیشه با احتیاط از کنارت میگذشتند .
    اما نه ! نمیگذشتند .
    بلکه منتظر لحظه ای و یا فرصتی بودند
    که یه جوری برای تو خودی نشان دهند .
    و تو اما
    همیشه خدا بد اخلاق و تند خو .
    زمان میگذشت و من هر روز ناشکیبا تر از روز قبل
    انگار یک حسی درون من ، مرا به سوی تو میکشید
    و من هراس داشتم و در عین حال ، مجذوب بودم
    تا اینکه مطلبی نوشتم و تو مثل همیشه که مطالب همه را می خواندی
    نوشته مرا نیز خواندی و پیامی به من دادی :


    خانم محترم ! به دلیل کپی بودن مطلب شما از پذیرفتن آن در انجمن معذورم .
    هر چند مطلب بسیار زیبایی هست و حتم دارم خوش آیند شماست
    چنانچه خوش آیند بنده نیز می باشد ؛ اما باز ، معذورم .
    اول که پیامت را خواندم ، خیلی از دستت عصبانی شدم
    با خود گفتم : متکبر از خود راضی !!!
    اما باور کن چند لحظه بیشتر طول نکشید این حسم .


    پس از چند لحظه ، فقط داشتم به این فکر میکردم
    که این عجوزه از کجا فهمید که نوشته من کپی هست ؟
    آخه اون مطلب را از دفتر خاطراتم نوشته بودم که دختر خاله ام
    به عنوان یادگاری چند شب پیش ، در دفترم نگاشته بود .
    فوری زنگ زدم به دختر خاله ام
    از او پرسیدم که اون نوشته مال خودش بود یا از جایی کپی کرده ؟
    گفت : نه ! نوشته خودم بود .
    ماجرا را برایش گفتم
    خندید و گفت : من دیشب اون مطلب را توی یکی از سایتها نوشتم .
    اون یارو هر کی هست خیلی تیز و بز است .
    و همین شد دست آویز آشنایی من با تو
    روزها میگذشت و من به شوق تو هر شب نوشته ای از خودم در آن انجمن میزدم
    و تو با حوصله تمام ایرادهای ادبی آن را ویرایش میکردی
    و یواش یواش ، اخلاق و رفتار و نوشتار من
    همه و همه با ویرایش تو سامان گرفت
    من دیگه اون دختر چند ماه پیش نبودم
    که سر به هوا و بی ملاحظه ، هر مطلبی را در انجمن بنویسم .
    از کپی پیست دیگه خبری نبود
    از تو یاد گرفتم که اگر از مطلبی خوشم آمد
    آن را بخوانم و اگر خواستم چیزی در آن مورد بنویسم
    از دست و قلم و تخیل خودم استفاده کنم و شدم آنچه که تو میخواستی
    نه اینکه تو میخواستی
    بلکه چون میخواستم تو را داشته باشم
    هر کاری میکردم تا مورد علاقه تو باشم و زمانی به خود آمدم که
    دیدم دلباخته ات شدم
    حس عجیبی بود
    رنگ و بوی نوشته هایم تغییر کرد و تو
    یک شب پیامی دادی :


    خانم محترم :
    هر چند نوشته هایتان بسیار عالی و بی نقص می باشد
    اما چند روزی هست که انحرافی عمیق در آن مشاهده میکنم .
    انحرافی نه از نظر ادبی و صنایع ادبی . بلکه غوطه ور شدن
    در نقطه ای که مجال رشد را از شما باز خواهد گرفت .
    اگر همچنان با دید و زاویه بسته و از این منظر نگاه کنید و بنویسید
    به زودی نوشته هایتان بوی تکرار به خود خواهد گرفت .
    بجاست که تجدید نظر فرموده و فضای بسته ای را که میان قلم و
    اندیشه و دفتر خویش ایجاد نموده اید ، با ترفندی آگاهانه و
    اندیشمندانه ، به فضای دانایی بی نهایت مبدل کنید
    و گرنه از پذیرفتن نوشته های بعدی شما معذور خواهم بود .
    حتی اگر کپی نباشد و خود نگاشته باشد .


    وقتی پیامت را خواندم ، واقعاً دیوانه شدم .
    با خودم گفتم :
    چرا نمیفهمد که همه اینها را فقط برای او می نویسم .
    و .............
    تصمیم گرفتم بدون هیچ هراسی ، آنچه در دل دارم برایت بازگو کنم
    و اگر یادت باشد همان کردم که می بایست میکردم و تو
    اینطور برایم نوشتی :


    خوشحالم از اینکه میله های قفس تنهایی را با اسید دانایی ذوب
    نموده و مجذوب دنیایی شدید که در آن
    بینش زیبا و زیبایی بینش ، آیینه تمام نمایی هست که چشم بر چیدن از آن ، نه ممکن است و نه لازم .
    اما اگر درون آینه آینده خویش ، هیکل بی قواره و نحس بنده را نقش زدید ،
    باید عرض کنم که سخت در اشتباه هستید .
    نقش سیمای من بر آن آینه ، زنگاری است مسموم که آینده شما را تباه خواهد نمود .
    هم اکنون و همین حالا کمر همت ببندید و در مقابل آن آیینه ایستاده
    و « های » بلندی بر سیمای آینه آینده خود نموده و با حریر نگاهتان به آرامی آن را پاک کنید .
    و سعی کنید هرگز و هرگز مرا در آن تصویر ، تصور نفرمائید
    و اگر احساس میکنید که برایتان سخت است ،
    لطفاً جایگزینی شایسته را که لایق آینه نگاه شما باشد ،
    در آن بگنجانید و حتم داشته باشید که من گزینه مناسب و لایق شما نبوده و نخواهم بود .
    از دعا معذورم بدارید و لیکن آرزویم خوشبختی و تندرستی شماست .
    .............


    باقی داستان را خودت بهتر از من میدانی . که کار من و تو به کجا کشید .
    تو به من یاد دادی که دل « لُنگ » حمامهای عمومی قدیمی نیست
    که هر ساعت به کمر یکی باشد .
    سوالم این است که اگر یک دختر در این جامعه ،
    دل به یکی که همه گزینه های دلخواهش را داشته باشد ببندد ، چه باید بکند ؟
    همانطور که خودت پیش بینی کرده بودی و بارها و بارها گفته بودی
    پدرم خط قرمزی روی تو کشید که با هیچ غلط گیری پاک نخواهد شد.
    عیبی ندارد ، بگذار هر آنچه میخواهند بر من تحمیل کنند
    من فقط دل به تو بستم و تا آخر عمرم این عهد را نخواهم گسست .
    با تو یا بی تو ،
    آرزوی خوشبختی تو را برای تمام عمرم با خود خواهم داشت .
    چون من فقط با تو خوشبخت بودم و هستم .
    و امروز بی تو نیز خوشبختم
    چون تو
    همیشه در دلم هستی و من لحظه ای بی تو نیستم ............

    پنجشنبه 23 مهر 94
     
    ****FERESHTEH****، سایه، اشک قلم و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    270
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    انشای هفته آینده : فایده گاو را بنویسید .

    هفته آینده :
    حمید ! بیا پای تخته و انشایت را بخوان .


    حمید : آقا اجازه ؟
    آقا گاو حیوان خوبی است
    پدر بزرگ ما چند تا گاو دارد
    که من آنها را با نام عمو و عمه میخوانم
    عمو گاو بزرگه من چند تا گوساله دارد
    و چقدر شبیه خودش هست
    عمه گاو کوچکه من خیلی زیباست
    هنوز طویله ای اختیار نکرده است
    پدرم میگوید یک خواستگار گوسفند پیدا شده
    به زودی راهی طویله اش میکنیم
    من و بقیه گوساله ها
    پدر بزرگمان را خیلی دوست داریم
    گاو در فصل بهار باران میبارد
    و در پاییز برگهایش میریزد
    آقا ! این بود انشای من !!!!!!!!!!!


    هشتم خرداد 95



     
    ****FERESHTEH****، اشک قلم، نگار و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    270
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد


    میگویند کریم خان زند
    برای آسایش مسافرین
    همش در حال ساختن رباط و کاروانسرا بود
    شاه عباس نیز گویا قبل از وی
    همین مرض را داشت
    و شاید هم بعد از وی بود
    فرقی نمیکند کدام سلسله
    قبل یا بعد از کدام سلسله
    آمده و رفته
    مهم این است که هر کسی در این مرز و بوم
    سلسله ای ایجاد کرده
    سلسله زندگی مردم را نابود کرده و رفته .
    حالا به هر اسم و عنوانی که میخواهد باشد
    و به هر دین و مذهبی که میخواهد باشد


    ما نیز امروز کاروانسرا میسازیم
    نه برای خود
    برای اشترانی که بعد از ما خواهند آمد
    فقط
    اینترنت این رباطها و کاروانسراها را فراموش نکنیم
    عصر تکنولوژی دروغ و ریا را پاس بداریم .
    ..........


    عطر یاس مستم میکند .
    امشب غوغا میکند این گل یاس گلدان تنهائیم ......


    هشتم خرداد 95
     
    آخرین ویرایش: ‏29/5/16
    ****FERESHTEH****، **SANAM**، اشک قلم و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.