1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

حدیث حادثه ها

شروع موضوع توسط سایه های بیداری ‏16/11/15 در انجمن نویسندگان تاپ فروم

  1. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    270
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    سفر خیالی در بندان در بند در « دربند »

    قسمت هفتم



    بی انصاف اصلا فکر جیب مرا نکرد .
    نیمی از بساط دست فروش را به کمک جیب من ، غارت کرد .
    راه افتادیم
    کیسۀ نایلونی خریدهایش را در دستم گرفته بودم
    تا او بتواند به راحتی لواشکش را نوش جان کند .
    بی هیچ قید و بندی ، عین دخترکی ملوس
    یکی دو قدم جلوتر از من راه میرفت
    و هر از چند گاهی بر میگشت مرا نگاه میکرد ببیند
    هنوز به دنبالش هستم و لواشک توی دستش را به نیش میکشید .
    اولی را تمام کرد و در حالیکه انگشتهایش را لیس میزد
    ایستاد تا بهش برسم
    دستش را کرد توی کیسۀ خریدهایش که دست من بود
    و یک بسته لواشک دیگه برداشت
    یه تکه اش را کند و گرفت جلوی دهان من
    و همزمان دهان خودش را باز کرد تا به من بفهماند که
    دهانم را باز کنم . مثل مادری که به بچه اش بگوید آ آ آ
    دهانت را باز کن و در حین ادای این حرف ،
    خودش نیز دهانش را باز کند
    تا بچه بیشتر ترغیب شود برای خوردن
    و حالا او با من همین کرده بود .
    به چشمهایش نگاه کردم
    زل زده بود به دهان من
    خندیدم و دهانم باز شد
    و اون
    گلوله لواشک را شلیک کرد توی دهانم
    بعد هم دستش را گذاشت زیر چانۀ من و
    دهانم را بست و
    پشتش را به من کرد و راه افتاد و در حالیکه داشت
    باقی تکه های لواشک را در دهان خودش میگذاشت
    گفت : خوشمزه است ! بخور !
     
    P/A، -Silence-، ****FERESHTEH**** و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    270
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    سفر خیالی در بندان در بند در « دربند »

    قسمت هشتم



    از پشت سر نگاهش میکردم . در مسیر سر بالایی ،
    پای جلویی را طوری می گذاشت که کمی از زانو خم بر میداشت
    پای پسین را که میخواست از زمین بکند ، اون نصفه خمی که
    روی پای جلویی داشت ، یهو به حالت پرش و پرتاب ،صاف میکرد
    و این موجب میشد راه رفتنش
    یه جوری شبیه به حالت پرشهای کوتاه باشد
    حتم دارم اگر روسری بر سر نداشت ،
    موهایش با هر قدم ، موج بر میداشت و بالا و پایین میشد .
    همانطور که داشت دو قدم جلوتر از من راه میرفت گفت :
    چرا ساکتی راهزن فرتوتتتتتت ؟ یه چیزی بگو .
    و یه لحظه ایستاد تا من بهش برسم .
    کمی نگاهم کرد و پرسید : خسته شدی ؟
    الههههههههههههی بمیرم برات !
    بعد دستم را گرفت و خودش زودتر از من روی دیواره کوتاه
    کنار رودخانه نشست و مرا هم کنار خود جا داد .
    صدای آب ، هوای تمیز و پاک سحرگاهی ،
    عبور رهگذران رهایی و آزادی از قید همهمۀ شهر ،
    و نگاه پر از احساس او ............
    به چی نگاه میکنی بچه ؟
    به چشمهای دزدی که مرا از خودم دزدید
    و ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    و اینکه فکر نمیکردم کسی از دزدها خوشش بیاید
    و شما خوشتان می آید ؟؟؟؟؟؟؟
    خوشم که نه ! فکر کنم ......
    حرفش را قورت داد .
    یک ربعی نشستیم .
    او داشت حرف میزد و من ساکت بودم و گوش میکردم .
    فقط نگاهش میکردم .
    دستش توی دستم بود . احساس کردم دستش یخ زده .
    گرفتم جلوی دهانم و ها کردم
    بعد هم دستش را گذاشتم توی جیب کاپشنم تا گرم بشه .
     
    P/A، -Silence-، ****FERESHTEH**** و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    270
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    سفر خیالی در بندان در بند در « دربند »

    قسمت نهم



    یه بسته زالزالک از کیسه در آوردم و درش را باز کردم .
    دونه دونه می گذاشتم توی دهانش .
    چشمهایش را مثل ژاپنیها جمع میکرد
    آب دهانش را قورت میداد
    و لبهایش را غنچه میکرد
    با سر انگشتم
    تکه ای از زالزالک که دور لبش مالیده شده بود
    برداشتم گذاشتم توی دهان خودم
    و دور لبش را تمیز پاک کردم .
    بعد انگشتم را لیس زدم .
    دستش هنوز توی جیب کاپشنم بود .
    اون یکی دستش توی جیب مانتوی خودش .
    دستش را از جیب مانتو در آورد
    دستم را گرفت و انگشتم را گذاشت روی لباش و بوسید .
    فکر کنم سرخ شدم .
    گفت : چه خجالتیییییییییی !!! و خندید .
    بقیه بسته را از دستم گرفت و خورد .
    آخریش را با دو انگشت گذاشت توی دهانم .
    بخور ! خوش مزه است .
    بعد دستش را که رنگی و .... بود
    کرد توی جیب کاپشن من .
    یه نگاهی به کاپشن سفیدم کردم
    دور تا دور جیبم را به گند کشیده بود .
    لبخندی زدم و دستش را توی جیبم ،
    توی دستم گرفتم و راه افتادیم .
    شانه هایمان به هم مالیده میشد
    و صدای نفسهایش را می شنیدم
    خودش را کاملا به من چسبانید
    و حتی سرش را روی شانه ام گذاشت
    و تمام طول راه از من جدا نشد .
    هیچ کدام حرف نمیزدیم .
     
    P/A، -Silence-، ****FERESHTEH**** و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    270
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    سفر خیالی در بندان در بند در « دربند »

    قسمت دهم


    حدود یک ساعت رفته بودیم که گفت :
    نکنه می خواهی منو گشنه بکشی بالای کوه ؟
    الهههههههههههههی !!!
    لواشک و زالزالک ترش ،
    حسابی معده اش را تحریک کرده بود . گشنه اش شده بود .
    رفتیم به یکی از این غذا خوریهای سر راه .
    پرسیدم چی دوست داری ؟
    سر شیر با عسل ؟
    نیمرو ؟ املت ؟ ..........
    حرفم را ناتمام گذاشت
    گفت : کله پاچه !!! و بعدش لبخندی زد و گفت :
    خو !!! چرا اینطوری نگاهم میکنی ؟ خب ! گشنمه !
    از همونجا که نشسته بودیم
    از کارگر غذا خوری پرسیدم : کله پاچه دارید ؟
    گفت : ما نه . ولی چند تا مغازه جلوتر ، یکی هست .
    بلند شدیم و زدیم بیرون .
    اومدیم همونجا که اون پسره آدرس داده بود .
    سفارش دادیم و نشستیم خوردیم .
    عین بچه ها ؛ همه جای صورتش را روغن و چربی
    کله پاچه مالیده بود .
    این یکی دیگه با سر انگشت پاک نمیشد .
    یه دستمال برداشتم ، با آب پارچ ، کمی تر کردم
    و بهش اشاره کردم که صورتش را بیاره جلو .
    من داشتم آهسته و آرام دور لب و صورتش را تمیز میکردم
    و سارق عطر ..... با اون نگاه زیبایش ،
    تمام مدت ساکت و آرام مرا نگاه میکرد .
    کارم که تمام شد ، با کف دستم روی صورتش
    به حالت نوازش کشیدم و گفتم : گند زدی به آرایشت .
    اگر دوست داری تجدید بنا کنی ، بکن .
    و گرنه بلند شو بریم .
     
    P/A، -Silence-، ****FERESHTEH**** و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    270
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    سفر خیالی در بندان در بند در « دربند »

    قسمت یازدهم



    آینۀ کوچکش را از کیفش در آورد و یه نگاهی به خودش کرد و گفت :
    نه . دلم میخواهد اثر نوازش دستت را روی صورتم داشته باشم .
    دوست ندارم با پودر و کرم
    قشنگترین نوازش همۀ عمرم را از بین ببرم .
    این بار با شیطنت نگفت
    با یه احساس زیبا و لطیف گفت .
    به دلم نشست
    و به قول سهراب یک حس شفاف به من دست داد .
    در حالیکه داشتیم می زدیم بیرون
    پرسیدم : تو عادت داری موقع خوردن خوراکی ،
    لب و لوچه ات را به گند بکشی بچه ؟
    گفت : تا امروز نه . ولی از امروز دوست دارم عادت کنم .
    پرسیدم برای چی ؟
    گفت : چون سر انگشتی مملو از مهربانی یافته ام .
    نمیخواهم با درست و تمیز غذا خوردن ؛ از دستش بدهم .......
    باورم نمیشد که یک دختر ،
    می تواند اینقدر لطیف و حساس باشد .
    که برای نشاندن یک سر انگشت محبت روی صورتش
    به عمد ؛ اینطوری غذا بخورد .
    کمکش کردم تا کاپشنش را بپوشد .
    دست هم را گرفتیم و راه افتادیم .
    نیم ساعتی ساکت بودیم
    فقط راه می رفتیم .
    بعد یهو پرسید : تو همیشه اینقدر مهربانی ؟
    شانه هایش را گرفتم و به چشمهایش نگاه کردم
    معصومانه و مظلومانه نگاهم میکرد
    فکر کرد عصبانی شدم از حرفش .
    گفتم : نه . مردها یک عادت بدی دارند
    و اون هم اینه که : همیشه و همه جا
    مهربانی و محبت خود را بروز نمیدهند
    و همین باعث میشه که خانمها
    شروع کنند به لج بازی
     
    P/A، -Silence-، ****FERESHTEH**** و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    270
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    سفر خیالی در بندان در بند در « دربند »

    قسمت دوازدهم



    آنها فکر میکنند که آقایان ، خرشان که از پل بگذرد
    دیگه توجهی به همسر و معشوق و یار و همنفس خودشان نمیکنند .
    برای همین ، خانمها رفتارشان در قبال آنها تغییر میکند .
    بنای ناسازگاری میگذارند .
    و گاهی تا آنجا ادامه میدهند که آقایان را دلزده و مکدر میکنند .
    و درست از همینجاست که مرد ،
    از خانه و کاشانۀ خود فراری میشود .
    و این اولین گام فروپاشی نظام گرم خانواده است .
    حرفم را برید و گفت : پس چرا اول آشنایی ، همه جوره
    ناز یارشان را میکشند و هر ناز او را ، با نوازشی پاسخ میدهند ؟
    گفتم : بقیه را نمیدانم . اما من شخصا برای این ؛ اینکار را میکنم
    که به طرف مقابلم اطمینان بدهم
    که من برای آزار او گام پیش نگذاشتم
    بلکه برای نوازش و دوست داشتنش ، آمده ام .
    آمده ام که دوستش بدارم و دوستم بدارد .
    زن و مرد هر دو به دوست داشتن و دوست داشته شدن نیاز دارند.
    پرسید : خب ! پس چرا همین نوازش را تا آخر ادامه نمیدهند ؟
    گفتم : چرا !!! ادامه میدهند . ولی نوع نوازششان فرق میکند .
    پرسید چطوری ؟ با بی محلی در روزها و سالهای بعد ؟
    گفتم : نه . در مرحله اول ، بی محلی نیست .
    بلکه شرایط سخت اجتماع در قبال زندگیست .
    کار ، کوشش ، تلاش ، دویدن ، برای آسایش همسر و خانواده
    نوازشی هست که به چشم نمی آید . چون هر روز تکرار می شود .
    و چیزی که هر روز تکرار شود ، عادی میشود .
     
    -Silence-، ****FERESHTEH**** و نگار از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    270
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    سفر خیالی در بندان در بند در « دربند »

    قسمت سیزدهم



    فرض کن من و تو سی سال با هم زندگی کنیم .
    تا چند سال ؛ تمیز و پاک کردن لب و لوچۀ تو بعد از غذا ، توسط من ،
    برایت همانند امروز خوش آیند و دلنشین می آید ؟
    من به تو میگویم . شاید فقط یک سال . بعد از آن معمولی ،
    بعد از آن بی تفاوت ، بعد از آن ناخوش آیند و نهایتا تبدیل به
    نوعی تنفر می شود . و ممکنه یه روزی دستمال را از دستم
    بگیری و بگویی : بس کن دیگه ! خسته شدم ! مگه لب و لوچه من
    ظروف کریستال مادرت هست که دم به ساعت یه دستمال
    دستت میگیری و منو گرد گیری میکنی ؟
    میدونی چرا اینطوری میشی ؟
    چون در سالهای بعد ؛ طعم گرسنگی ، بیکاری همسر ،
    در بدری در مستأجری ، زایمان ، بچه داری ، کار منزل ،
    مدرسه و درس و دانشگاه بچه ها ، و از همه مهمتر
    چین و خط پیری در چهره ات ، دیگه برای تو دلخوشی
    باقی نمیگذارد که تو از پاک کردن لبت توسط من ،
    همان لذت را ببری که امروز بردی .
    لذا عمل من برایت چندش آور و تنفر آمیز محسوب میشود .
    و دیگه دوست نداری من
    سر سفره ؛ لب و صورت تو را تمیز کنم .
    چون هیچ نوازشی در آن حس نمیکنی .
     
    P/A، -Silence- و نگار از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    270
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    سفر خیالی در بندان در بند در « دربند »

    قسمت چهاردهم



    و من امروز بعد از پاک کردن لب و دهان تو
    حالتی را در چشمهایت دیدم که منو ترغیب میکنه که فردا نیز
    همین کار را بکنم . اما اگر فردا و فرداها ، نگاه تو تغییر پیدا بکنه
    و این نگاه را نداشته باشی ، من نیز یواش یواش ، سعی میکنم
    اول یکی در میان ، بعد دو سه روز یه بار و بعد هفته و ماه و ....
    سال ، و بعد بی خیالی و فراموشی .
    و اینچنین می شود که من مهربانیهای تو را نمی بینم
    و تو مهربانیهای مرا . و ما نیز می شویم مثل میلیونها جفت دیگر
    که فقط زنده مانی میکنند ، نه زندگانی ..........
    سرش را گذاشت روی سینه ام
    دستهایش را دور گردنم حلقه کرد و گفت :
    لطفا منو نترسان . تازه داشت خوشم می آمد از دزدیده شدنم .
    دستهایم را دور کمرش حلقه کردم و گفتم : من بیشتر از تو میترسم .
    می ترسم از اینکه بدزدمت ، اما نتوانم سر پناهی برایت مهیا کنم
    تا در آنجا از دست گرگهای روزگار قایمت کنم .
    می ترسم که فردا فرصتی برای پاک کردن لبهای زیبایت نداشته باشم .
    می ترسم که سر انگشتان و دستهایم از زور کارهای زمخت ،
    پینه ببندد و پوست لطیف صورت زیبای تو را بخراشد
    و تو بیزار شوی از نوازش من .
    من نیز می ترسم . همانند تو .
     
    P/A، -Silence-، ****FERESHTEH**** و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    270
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    سفر خیالی در بندان در بند در « دربند »

    قسمت پانزدهم
    و پایان خیال


    میترسم از خیانت خودم . می ترسم از خیانت تو .
    میترسم از درماندگی تربیت فرزندانمان .
    میترسم از پسرم که شب دیر به خانه می آید
    می ترسم از ابروهای برداشته شده پسرمان
    می ترسم از موهای رنگ شده پسرمان
    می ترسم از پچ پچ های دخترم در خلوت اتاقش با موبایلش .
    می ترسم از دخترم که به اسم کتابخانه از خانه بیرون میرود
    اما بر روی نیمکتی در پارک با پسری دل میدهد و قلوه میگیرد .
    می ترسم از هر افیونی که من ، تو ، دخترم ، و پسرم را آلوده کند .
    می ترسم از روزگاری که خودمان با دست خودمان تخریبش کردیم .
    و میترسم از اینکه امروز من و تو
    به دور از چشم پدر و مادرت
    همدیگر را همینجا در آغوش کشیدیم
    و داریم از ترسهایمان میگویم
    اما در حین ارتکاب ترسناکترین کاری هستیم که خود از آن می ترسیم .
    ..........
    حلقه دستهایش را از گردنم باز کرد
    سرش را از روی سینه ام بر داشت
    و خود را از بند حلقه دستهای من که به دور کمرش بود
    رها کرد و کمی عقب تر ایستاد و گفت :
    بیا برگردیم .
    بیا برگردیم و قبل از هر چیزی به ترسهایمان غلبه کنیم .
    بیا برگردیم و اول خود را بشناسیم
    بعد به سراغ هم بیاییم برای شناختن همدیگر .
    بیا برگردیم تا حس دست تو ، روی صورتم
    سیرت صورتم را خراش نداده و خدشه دار نکرده .
    بیا برگردیم ................


    دوشنبه 25 بهمن 95


     
    P/A، -Silence-، ****FERESHTEH**** و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    270
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    داستان تاریخ ، داستان عجیبی است .
    و خلاصۀ داستان تاریخ جهان ، عجیب تر از آن .
    بگذریم از داستان پادشاه و وزیر که قبلا در اینجا و یا شاید در سایت دیگری تعریف نمودم .
    و بگذریم از خلاصۀ تاریخ جهان که آن پیر دانا برای پادشاه گفت .
    همه چیز در جهان هستی تاریخ دارد .
    از آب و خاک گرفته تا انسان و حیوان .
    و حتی « هوا » نیز برای خود تاریخی دارد به درازای تاریخ .
    امروزه مشتقات تاریخ ؛ هر کدام مبحثی علمی است .
    مثل تاریخ سیاسی . تاریخ خط . تاریخ ..... همه چیز .
    هر چیزی که به ذهنت برسد ، بدون تاریخ نیست .
    تاریخ عشق نیز یکی از همین مشتقات است که پیشینۀ درازی دارد .
    اینکه نظامی گنجوی خودش جزو تاریخ ادبی جهان محسوب میشود ، بحثی در آن نیست .
    اما لیلی و مجنون و فرهاد و شیرینش نیز جزوی از تاریخ عشق می باشد .
    و جالب اینکه در هیچ کدام از این دو تاریخ
    جایگاه وصال توصیف نشده است .
    نمیخواهم بحث تفکیک عشق از وصال را مطرح کنم .
    حتی نمیخواهم بگویم که هر جا وصال موجودیت یافته ، عشق بی فرجام بوده .
    فقط می خواهم بگویم :
    عزیز دل ! لیلی و مجنون با آن همه عظمت عشق میان آن دو
    چیزی به نام وصال را تجربه نکردند
    حالا تو از لیلی سر تری یا من از مجنون ؟
    که اینگونه زانوی غم بغل کردی و آه و واویلا سر میدهی ؟
    من که مجنون نبودم و نیستم .
    اگر تو لیلی شدی
    خدا خیرت بدهد
    هر وقت گذرت به کوی ما افتاد ، سری هم بر تربت ما بزن و فاتحه ای بخوان .
    و یادی از این مجنون بی جنون بکن .
    آفرین ...........
    چهارشنبه 6 اردیبهشت 96
     
    P/A، m naizar، *SAma* و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.