1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

نوای سایه ها

شروع موضوع توسط سایه های بیداری ‏20/11/15 در انجمن نویسندگان تاپ فروم

  1. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    276
    تشکر شده:
    3,007
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    « نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
    پرده خلوت این غمکده بالا زد و رفت

    کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
    خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
    .......................... »


    نازنین ! دست اگر بر دلِ تنها بزند
    پرده ها ؛ گر چه به پایین و به بالا بزند

    کنج تنهایی آن غمکده شادان بکند
    یک ستاره سر زلفِ شبِ یلدا بزند

    درد بی عشقی تو ساز دگر میزد دوش
    اینک آن ساز تو آوایِ نکیسا بزند

    رسم دلداگی این است که آن سوخته دل
    شعله بر خرمن نا سوخته ی ما بزند

    بیقراری مکن از گریه ی طوفانی خویش
    ناخدایت همه شب بر دلِ دریا بزند

    آی دیوانه ! مجنون همه شب یادِ تو هست
    آنکه زنجیر به دست ، بوسه بر آن پا بزند

    من که دلبسته ی آن زلف سیه چشمانم
    چه شود گر تب تبریز به .......... بزند



    دوشنبه 15 دی 93



     
    طناز*، мσσηღ، Shahab و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    276
    تشکر شده:
    3,007
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد


    یک نفر آرام چمیده در خیالم
    ای وای ! خیالم رمیده در خیالم

    کمی درنگ کن ای شب ، چه می شتابی ؟
    ماه من اینک خمیده در خیالم

    پنجشنبه 7 اردیبهشت 96
     
    اشک قلم، طناز*، мσσηღ و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    276
    تشکر شده:
    3,007
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    سودی ندهد مهر ز مغرب بِدَر آید

    لی لی کند و لنگ به مشرق به سَر آید

    خورشید همان به که ز خاور بزند نقش

    تا سایۀ رقصان گذرش بر نظر آید

    ذوق این دم : سه شنبه 16 خرداد 96
     
    m naizar، طناز*، мσσηღ و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    276
    تشکر شده:
    3,007
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    جانت آزرده شده ؟


    جانت آزرده شده ؟
    پس میازار تو آن یاس
    که از حائل دیوار حیاطت
    سَرَکی از سر شوق
    شاید هم سرقت یک لحظه نگاهت
    نقشۀ چشم
    به آن پنجرۀ حجم نگاه تو کشید


    و تو اما
    چنان پردۀ اما و نکن
    رخ آن پنجره آویز نمودی
    که به یک منفذ نور
    سجده می بُرد


    که یا رب
    چه شود ؟ چه شود ؟
    یک دم و یک لحظه عبور ؟


    بستی اما
    ره فریاد مرا
    تو بگو
    چه کس آزرد به یغمای نگاه ؟


    من ؟
    یا تو
    ای ناز
    که نیلوفر این برکه شدی ؟

    http://s9.picofile.com/file/8351499334/صدا00013.3gp.html

    یکشنبه 14 یهمن ماه 97
     
    اشک قلم، m naizar، طناز* و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    276
    تشکر شده:
    3,007
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد


    هیچ دردی نداشتم
    همۀ هیچ دردم را در کوله پشتی ام ریختم و
    راهی کوه شدم
    یادم نیست کدام کوه
    شاید دنا بود و دماوند
    و شاید سبلان و سهند
    انگار سبلان بود


    نیمۀ راه
    پشت به تخته سنگی نشستم تا نفسی تازه کنم
    دست کردم توی کوله
    تا قمقمۀ آب بر آرم و لبی تر کنم


    همۀ هیچ دردم
    همانند آتشفشان سبلان فوران کرد
    و گدازه هایش بر سر و رویم فرو ریخت


    نگاهی به قله کردم
    پژواک صدای درونم را از کوه شنیدم که میگفت :
    نمی خواهد چیزی بگویی
    لب تر نکرده هم
    او میداند که تو اینجایی
    او هنوز هم منتظر پاسخ توست
    او در دریاچۀ قله
    به انتظار تو نشسته
    برخیز ........


    سه شنبه 14 اسفند 97
     
    کوکیッ، اشک قلم و m naizar از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    276
    تشکر شده:
    3,007
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    در وصف بهار



    میرسد باز این بهار باده ها
    ساقی سیمین تنان ساقه ها


    فتنه دارد نرگس مستانه اش
    دیده مفتون میکند فتانه اش


    چادر از رخ می گشاید بی دریغ
    می سپارد بهمن و دی را به تیغ


    می دمد روح شکوفه بر درخت
    یاس عریان را دهد گلهای رخت


    رَز بیاراید به برگ و شاخه ها
    دختر رَز را عروس باده ها


    با بنفشه گوید از رنگ بنفش
    برگ و گلهایش زند صد گونه نقش


    نسترن را می نوازد با نسیم
    با همان دم ، زر شود جانش نه سیم


    اشک مریم را ببیند سر به زیر
    گوید او را زیر سر داری سفیر ؟


    گوید آری من اسیر ره شدم
    شرمسار جذبه های مه شدم


    لاله بودم پیش از این با داغ دل
    کس ندارد همچو من پایی به گِل


    می زداید اشک از چشمان وی
    می گمارد وی به دشتستان جِی ( 1 )


    هر گلی را بادۀ رنگی دهد
    بر هَزاران نغمۀ « چنگی » دهد


    « آن شنیدستی که در عهد عمر
    بود چنگی مطربی با کرّ و فر
    بلبل از آواز او بی خود شدی
    یک طرب ز آواز خوبش صد شدی » ( 2 )


    اینک اینک این بهار و این شما
    بس مبارک باشد این مرغ هما


    پ. ن :

    ( 1 ) جی = نام قدیم اصفهان


    ( 2 ) آن شنیدستی که در .... = مثنوی مولانا – دفتر اول – داستان پیر چنگی


    جمعه دوم فروردین 98
     
    m naizar از این پست تشکر کرده است.