1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

منِ قديم، منِ جديد

شروع موضوع توسط Tabassom ‏9/7/17 در انجمن نویسندگان تاپ فروم

  1. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/14
    ارسال ها:
    335
    تشکر شده:
    3,380
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    توي برهه هاي زماني مختلف ، آدما ممكنه درگير مسائلي شن كه روح زندگيو ازشون بگيره،
    واي به حال اون روزي كه دستشون به قلم نره،
    اونم كسايي كه با نوشتن درد دل ميكنن و اروم ميشن ..
    بله، من دقيقا يكي از اين آدما بودم كه زندگيم ريتم ثابتي نداشت ،
    يه شب از خوشحال هندزفري توي گوشم بود از ٢ صبح تا ٤ واسه ي خودم توي اتاقم ميرقصيدم ولي فردا شبش از شدت ناراحتي خوابم نميبرد ...
    با هر كسي درد و دل نميكردم، فهميده بودم آدما يا ميرن كه نبايد بهشون عادت كرد ، يا سر يه بحث كوچيك قراره حرفاتو بهت ياداوري كنن، كه اصلا نبايد بهشون عادت كرد!!!

    خلاصه اين شد كه مينوشتم..
    حالا واي به حال اون روزي كه ادم حوصله نكنه بنويسه..
    همش تو ذهنم ميگفتم
    از فردا مينويسم
    از شنبه،
    بخدا فلان كارو بكنم الان ميام مينويسم..
    اما چند ماه گذشت و من ننوشتم
    تا همين چند دقيقه قبل...
    ولي مثل اينكه دير شده بود
    نميدونم دستام قهر كرده بودن؟ قلم رفته بود؟كاغذ حرفاي قديممو به رخم ميكشيد؟
    بله.. اينطورياست..
    ديگه نميتونستم بنويسم....
    اون قد از نوشتن دور شده بودم كه حتي جمله اي واسه شروع نداشتم..
    و فقط افسوس از اون همه ذوق و احساس برام مونده...
    فقط ميتونم تاپيك هاي قديميمو بخونم و سرمو بندازم پايين..
    فقط ميتونم كانال تلگراممو از اولين پست مرور كنم و آه بكشم ..
    فقط ميتونم دفتر خاطرمو ورق بزنم و اروم و بي صدا اشك بريزم ..

    قدر داشته هامونو بدونيم،
    حتي اگه خيلي سادن،..
    حتي اگه به چشم نميان!

    تبسّم
     
    M!TRA، سایه، نگار و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.