1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستان های كوتاه انگليسی با ترجمه فارسی

شروع موضوع توسط DaniyaL ‏21/9/17 در انجمن زبان خارجی

  1. Wing To Fly عضو کادر مدیریت مدیر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/13
    ارسال ها:
    2,192
    تشکر شده:
    11,723
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    B4A
    با درود @};-

    دوستان سعي داریم در اين تاپيك داستان هاي كوتاه انگليسی رو
    با ترجمه فارسی قرار بدیم تا هم كمكي براي تقويت زبان انگليسی
    باشه و هم آموزش داستان نويسی... موفق باشید @};-
     
    n@der، M!TRA، Shaghayegh_Zh و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Wing To Fly عضو کادر مدیریت مدیر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/13
    ارسال ها:
    2,192
    تشکر شده:
    11,723
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    B4A
    Peter was eight and a half years old, and he went to a school near his house. He always went there and came home on foot, and he usually got back on time, but last Friday he came home from school late. His mother was in the kitchen, and she saw him and said to him, “Why are you late today, Peter
    “My teacher was angry and sent me to the headmaster after our lessons,” Peter answered
    ?”"To the headmaster?” his mother said. “Why did she send you to him
    “Because she asked a question in the class; Peter said, “and none of the children gave her the answer except me.”
    His mother was angry. “But why did the teacher send you to the headmaster then? Why didn”t she send all the other stupid children?” she asked Peter
    .”Because her question was, “Who put glue on my chair?” Peter said


    پیتر هشت سال و نیمش بود و به یک مدرسه در نزدیکی خونشون می‌رفت. او همیشه پیاده به آن جا می‌رفت و بر می‌گشت، و همیشه به موقع برمی‌گشت، اما جمعه‌ی قبل از مدرسه دیر به خانه آمد. مادرش در آشپزخانه بود،‌ و وقتی او (پیتر) را دید ازش پرسید «پیتر، چرا امروز دیر آمدی»؟
    پیتر گفت: معلم عصبانی بود و بعد از درس مرا به پیش مدیر فرستاد.
    مادرش گفت: پیش مدیر؟ چرا تو را پیش او فرستاد؟
    پیتر گفت: برای اینکه او در کلاس یک سوال پرسید و هیچکس به غیر از من به سوال او جواب نداد.
    مادرش عصبانی بود و از پیتر پرسید: در آن صورت چرا تو را پیش مدیر فرستاد؟ چرا بقیه‌ی بچه‌های احمق رو نفرستاد؟
    پیتر گفت: برای اینکه سوالش این بود «چه کسی روی صندلی من چسب گذاشته؟
     
    n@der، M!TRA، Shaghayegh_Zh و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. Wing To Fly عضو کادر مدیریت مدیر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/13
    ارسال ها:
    2,192
    تشکر شده:
    11,723
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    B4A
    The two brothers

    This is a story about two brothers named James and Henry. One was a very good boy. His name was James. He always made his mother very happy. His clothes were always clean. And he always washed his hands before he ate his dinner.

    این داستانی درباره‌ی دو برادر به نام‌های جیمز و هنری است. یكی از آن‌ها پسر خیلی خوبی بود. نامش جیمز بود. او همیشه مادرش را خوشحال می‌كرد. لباس‌هایش همیشه تمیز بودند. و همیشه قبل از غذا دست‌هایش را می‌شست.

    The other boy was Henry. He was a naughty boy. He did not close the doors. He kicked the chairs in the house. When his mother asked him to help her, he did not want to. Sometimes he took cakes from the cupboard and ate them. He liked to play in the street. He always made his mother very angry.

    پسر دیگر هنری بود. او پسر شیطونی بود. در رو نمی‌بست. با لگد به صندلی‌های خانه می‌زد. وقتی مادرش از او تقاضای كمك می‌كرد، او انجام نمی‌داد. بعضی وقت‌ها از كابینت كیك برمی‌داشت و می‌خورد. بازی در خیابان را دوست داشت. همیشه مادرش را عصبانی می‌كرد.

    One day the school was not open. The two boys went to the park to play. Their mother gave them some money and told them to buy their lunch with their money. They took a ball with them. Before going to the park they stopped to buy lunch. James bought a sandwich with is money but Henry bought a large packet of sweets and ate them all.

    یك روز كه مدرسه بسته بود. دو پسر برای بازی به پارك رفتند. مادرشان به ‌آن‌ها مقداری پول داد و گفت كه ناهارشان را با پولشان بخرند. آن‌ها یك توپ با خودشان برداشتند. قبل از رفتن به پارك برای خرید ناهار ایستادند. جیمز با پولش یك ساندویچ خرید اما هنری یك پاكت بزرگ از شیرینی خرید و همه را خورد.

    After lunch the two boys played in the park with their ball. Then Henry wanted to go home because he was feeling sick. He had eaten so many sweets.When they got home his mother put him in bed without any dinner and told him that it was wrong to eat sweets for lunch.

    بعد از ناهار پسرها در پارك با توپشان بازی كردند. سپس هنری خواست به خونه بره برای اینكه احساس مریضی می‌كرد. شیرینی‌های خیلی زیادی خورده بود. وقتی رفتند خونه مادرش بدون هیچ شامی به رختخواب فرستاد و به او گفت كه خوردن شیرینی برای ناهار اشتباه بود
     
    n@der، M!TRA، Shaghayegh_Zh و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. Wing To Fly عضو کادر مدیریت مدیر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/13
    ارسال ها:
    2,192
    تشکر شده:
    11,723
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    B4A

    A blonde and a lawyer sit next to each other on a plane

    یک خانم بلوند و یک وکیل در هواپیما کنار هم نشسته بودند.

    The lawyer asks her to play a game.

    وکیل پیشنهاد یک بازی را بهش داد.

    If he asked her a question that she didn't know the answer to, she would have to pay him five dollars; And every time the blonde asked the lawyer a question that he didn't know the answer to, the lawyer had to pay the blonde 50 dollars.

    چنانچه وکیل از خانم سوالی بپرسد و او جواب را نداند، خانم باید 5 دلار به وکیل بپردازد و هر بار که خانم سوالی کند که وکیل نتواند جواب دهد، وکیل به او 50 دلار بپردازد.

    So the lawyer asked the blonde his first question, "What is the distance between the Earth and the nearest star?" Without a word the blonde pays the lawyer five dollars.

    سپس وکیل اولین سوال را پرسید:" فاصله ی زمین تا نزدیکترین ستاره چقدر است؟ " خانم بی تامل 5 دلار به وکیل پرداخت.

    The blonde then asks him, "What goes up a hill with four legs and down a hill with three?" The lawyer thinks about it, but finally gives up and pays the blonde 50 dollars
    سپس خانم از وکیل پرسید" آن چیست که با چهار پا از تپه بالا می رود و با سه پا به پایین باز می گردد؟" وکیل در این باره فکر کرد اما در انتها تسلیم شده و 50 دلار به خانم پرداخت.
    سپس از او پرسید که جواب چی بوده و خانم بی معطلی 5 دلار به او پرداخت کرد!!!!
     
    سایه، n@der، M!TRA و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    2,993
    تشکر شده:
    14,075
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administerator
    E-mail

    A man checked into a hotel. There was a computer in his room so he decided to send an e-mail to his wife. However he accidentally typed a wrong e-mail address and without realizing his error he sent the E-mail
    Meanwhile….Somewhere in Houston a widow had just returned from her husband’s funeral. The widow decided to check her e-mail expecting condolence messages from relatives and friends.After reading the first message she fainted. The widow’s son rushed into the room found his mother on the floor and saw the computer screen
    which read
    To: My Loving Wife
    Subject: I’ve Reached
    Date: 2 May 2006
    I know you’re surprised to hear from me. They have computers here and we are allowed to send e-mails to loved ones. I’ve just reached and have been checked in. I see
    that everything has been prepared for your arrival tomorrow. Looking forward to seeing you TOMORROW!
    Your loving hubby


    مردی وارد هتلي شد و اتاق هتل را تحویل گرفت.در اتاقش کامپیوتری بود،بنابراین تصمیم گرفت ایمیلی به همسرش بفرستد.ولی بطور تصادفی ایمیل را به آدرس اشتباه فرستاد و بدون اینکه متوجه اشتباهش شود،ایمیل را فرستاد.
    در این میان.جایی در هوستون ،بیوه ای از مراسم خاکسپاری شوهرش بازگشته بود.زن بیوه تصمیم گرفت ایمیلش را به این خاطر که پیامهای همدردی اقوام و دوستانش را بخواند،چک کند. پس از خواندن اولین پیام،از هوش رفت.پسرش به اتاق آمد و مادرش را کف اتاق دید و از صفحه کامپیوتر این را خواند
    به: همسر دوست داشتنی ام
    موضوع: من رسیدم
    تاریخ: دوم می 2006
    میدانم از اینکه خبری از من داشته باشی خوشحال می شوی.آنها اینجا کامپیوتر داشتند و ما اجازه داریم به آنهایی که دوستشان داریم ایمیل بدهیم.من تازه رسیدم و اتاق را تحویل گرفته ام.می بینم که همه چیز آماده شده که فردا برسی.به امید دیدنت، فردا
    شوهر دوستدارت
     
    سایه، n@der، M!TRA و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. Wing To Fly عضو کادر مدیریت مدیر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/13
    ارسال ها:
    2,192
    تشکر شده:
    11,723
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    B4A
    butterfly & the cocoon
    A small crack appeared on a cocoon. A man sat for hours and watched carefully the struggle of the butterfly to get out of that small crack of cocoon. Then the butterfly stopped striving. It seemed that she was exhausted and couldn’t go on trying. The man decided to help the poor creature. He widened the crack by scissors. The butterfly came out of cocoon easily, but her body was tiny and her wings were wrinkled. The ma continued watching the butterfly. He expected to see her wings become expanded to protect her body. But it didn’t happen! As a matter of fact, the butterfly had to crawl on the ground for the rest of her life, for she could never fly. The kind man didn’t realize that God had arranged the limitation of cocoon and also the struggle for butterfly to get out of it, so that a certain fluid could be discharged from her body to enable her to fly afterward. Sometimes struggling is the only thing we need to do. If God had provided us with an easy to live without any difficulties then we become paralyzed, couldn’t become strong and could not fly.
    Don’t worry, fight with difficulties and be sure that you can prevail over them.

    پروانه و پیله
    شکاف کوچکي بر روي پيله کرم ابريشمي ظلاهر شد. مردي ساعت ها با دقت به تلاش پروانه براي خارج شدن از پيله نگاه کرد. پروانه دست از تلاش برداشت. به نظر مي رسيد خسته شده و نمي تواند به تلاش هايش ادامه دهد. او تصميم گرفت به اين مخلوق کوچک کمک کند. با استفاده از قيچي شکاف را پهن تر کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد ، اما بدنش کوچک و بال هايش چروکيده بود.مرد به پروانه همچنان زل زده بود . انتظار داشت پروانه براي محافظت از بدنش بال هايش را باز کند. اما اين طور نشد. در حقيقت پروانه مجبور بود باقي عمرش را روي زمين بخزد، و نمي توانست پرواز کند. مرد مهربان پي نبرد که خدا محدوديت را براي پيله و تلاش براي خروج را براي پروانه بوجود آورده. به اين صورت که مايع خاصي از بدنش ترشح مي شود که او را قادر به پرواز مي کند. بعضي اوقات تلاش و کوشش تنها چيزي است که بايد انجام دهيم. اگر خدا آسودگي بدون هيچگونه سختي را براي ما مهيا کرده بود در اين صورت فلج مي شديم و نمي توانستيم نيرومند شويم و پرواز کنيم.
    نگران نباشيد، با سختي ها بجنگيد و مطمئن باشيد که بر آنها پيروز خواهيد شد.
     
    سایه، n@der، M!TRA و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    2,993
    تشکر شده:
    14,075
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administerator
    Dentist

    Mr Robinson never went to a dentist, because he was afraid
    but then his teeth began hurting a lot, and he went to a dentist. The dentist did a lot of work in his mouth for a long time. On the last day Mr Robinson said to him, 'How much is all this work going to cost?' The dentist said, 'Twenty-five pounds,' but he did not ask him for the money​


    After a month Mr Robinson phoned the dentist and said, 'You haven't asked me for any money for your work last month
    'Oh,' the dentist answered, 'I never ask a gentleman for money
    'Then how do you live?' Mr Robinson asked
    'Most gentlemen pay me quickly,' the dentist said, 'but some don't. I wait for my money for two months, and then I say, "That man isn't a gentleman," and then I ask him for my money
    آقای رابینسون هرگز به دندان‌پزشكی نرفته بود، برای اینكه می‌ترسید.
    اما بعد دندانش شروع به درد كرد، و به دندان‌پزشكی رفت. دندان‌پزشك بر روی دهان او وقت زیادی گذاشت و كلی كار كرد. در آخرین روز دكتر رابینسون به او گفت: هزینه‌ی تمام این كارها چقدر می‌شود؟ دندان‌پزشك گفت: بیست و پنج پوند. اما از او درخواست پول نكرد.

    بعد از یك ماه آقای رابینسون به دندان‌پزشك زنگ زد و گفت: ماه گذشته شما از من تقاضای هیچ پولی برای كارتان نكردید.
    دندان‌پزشك پاسخ داد: آه، من هرگز از انسان‌های نجیب تقاضای پول نمی‌كنم.
    آقای رابینسون پرسید: پس چگونه‌ زندگی می‌كنید.
    دندان‌پزشك گفت: بیشتر انسان‌های شریف به سرعت پول مرا می‌دهند، اما بعضی‌ها نه. من برای پولم دو ماه صبر می‌كنم، و بعد می‌گویم «وی مرد شریفی نیست» و بعد از وی پولم را می‌خواهم.

     
    سایه، n@der، M!TRA و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    2,993
    تشکر شده:
    14,075
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administerator
    قورباغه سخنگو یا شاهزاده خانم زیبا
    An older gentleman was playing a round of golf. Suddenly his ball sliced and landed in a shallow pond. As he was attempting to retrieve the ball he discovered a frog that, to his great surprise, started to speak! "Kiss me, and I will change into a beautiful princess, and I will be yours for a week." He picked up the frog and placed it in his pocket
    As he continued to play golf, the frog repeated its message. "Kiss me, and I will change into a beautiful princess, and I will be yours for a whole month!" The man continued to play his golf game and once again the frog spoke out. "Kiss me, and I will change into a beautiful princess, and I will be yours for a whole year!" Finally, the old man turned to the frog and exclaimed, "At my age, I’d rather have a talking frog
    پیرمردی، در حال بازی كردن گلف بود. ناگهان توپش به خارج از زمین و داخل بركه‌ی كم‌آبی رفت. همانطور كه برای پیدا كردن مجدد توپ تلاش می‌كرد با نهایت تعجب متوجه شد كه یك قورباغه شروع به حرف زدن كرد: مرا ببوس، و من به شاهزاده‌ی زیبا تبدیل شوم، و برای یك هفته برای شما خواهم بود. او قورباغه را برداشت و در جیبش گذاشت.
    همانطور كه داشت به بازی گلف ادامه می‌داد، قورباغه همین پیغام را تكرار كرد «مرا ببوس، و من به شاهزاده‌ی زیبا تبدیل شوم، و برای یك ماه برای شما خواهم بود». آن مرد همچنان به بازی گلفش ادامه داد و یك بار دیگر قورباغه گفت: مرا ببوس، و من به شاهزاده‌ی زیبا تبدیل شوم، و برای یك سال برای شما خواهم بود. سرانجام، پیرمرد رو به قورباغه كرد و بانگ زد:‌ با این سن، ترجیح می‌دم یه قورباغه سخنگو داشته باشم.

     
    Roshana.، سایه، n@der و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    2,993
    تشکر شده:
    14,075
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administerator
    Electronic Brain


    The designer was boasting that his electronic brain could do anything. He told a sincere friend to ask it any question he wanted. The friend asked the brain, “Where is my father now?” The brain answered, “Your father is fishing.” The friend laughed and said “My father, Robert, is at his office, I’ve just spoken to him on the phone!” The brain machine said, “Robert is at his office; your father is fishing


    طراح یک مغز الکترونیکی داشت در مورد این که اختراعش می تواند هر کاری بکند اغراق می کرد. او به یک رفیق صمیمی گفت که از دستگاه هر سؤالی که تمایل دارد بپرسد. دوستش از دستگاه پرسید: «پدر من اکنون کجاست؟» مغز الکترونیکی پاسخ داد: «پدر تو در حال ماهیگیری است.» دوستش با خنده گفت: «پدر من، رابرت، الان در اداره اش است. من همین الان با او تلفنی صحبت کردم!» دستگاه پاسخ داد: «رابرت در اداره اش است؛ پدر تو در حال ماهیگیری است.
     
    DaniyaL، Shaghayegh_Zh، Roshana. و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    2,993
    تشکر شده:
    14,075
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administerator
    How good we are

    A little boy went into a drug store, reached for a soda carton and pulled it over to the telephone. He climbed onto the carton so that he could reach the buttons on the phone and proceeded to punch in seven digits

    The store-owner observed and listened to the conversation: The boy asked, "Lady, Can you give me the job of cutting your lawn? The woman replied, "I already have someone to cut my lawn
    "Lady, I will cut your lawn for half the price of the person who cuts your lawn now." replied boy. The woman responded that she was very satisfied with the person who was presently cutting her lawn
    The little boy found more perseverance and offered, "Lady, I'll even sweep your curb and your sidewalk, so on Sunday you will have the prettiest lawn in all of Palm beach, Florida." Again the woman answered in the negative
    With a smile on his face, the little boy replaced the receiver. The store-owner, who was listening to all, walked over to the boy and said

    "Son... I like your attitude; I like that positive spirit and would like to offer you a job

    The little boy replied, "No thanks, I was just checking my performance with the job I already have. I am the one who is working for that lady, I was talking to


    چقدر شایسته ایم؟
    پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
    مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."
    پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
    پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
    پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
    پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".
     
    DaniyaL، Shaghayegh_Zh، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.