1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

تراوشات ذهن بیمار مــــــــــــــــــــــــ‌ هومن‌ ـــــــــــــــــــــــــــن

شروع موضوع توسط ! Hooman ! ‏23/9/17 در انجمن نویسندگان تاپ فروم

  1. 【★】

    تاریخ عضویت:
    ‏8/1/13
    ارسال ها:
    96
    تشکر شده:
    737
    امتیاز دستاورد:
    83
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    Full Stack Web Developer
    سلام
    خوش اومدی
    اینجا چرت پرت‌های خودم رو می‌نویسم
    مشکلی داره؟ فکر نکنم


    مدیران عزیز هم اگر انجمنش مشکل داره جابجا کنید. ممنون.



    -تو محله ما، گربه‌ها گیتار میزنن، موش‌ها میشینن نگاشون میکنن. تازه یکی از موشا هم شده عاشق یه گربه سیاه! جفتشونم سیاه‌ن. می‌ترسه بهش بگه که دوسش داره؛ می‌ترسه بخورتش : |
    یکی نیس بهش بگه د آخه گوسفند، اگه قرار بود بخورتت واست گیتار نمی‌زد که! تازه تو هم نمیشستی نگاش کنی. موشِ خر. -_-
    برو بهش بگو قبل این که زیر لاستیک‌های ماشینا له شی. یا لای یه تله ته یه انباری گیر بیوفتی پرس شی :/ احمق : )
     
    حبیب234، Ŋegar، کوکیッ و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. 【★】

    تاریخ عضویت:
    ‏8/1/13
    ارسال ها:
    96
    تشکر شده:
    737
    امتیاز دستاورد:
    83
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    Full Stack Web Developer
    ما انسان‌ها عموما حافظه قوی‌ای داریم.
    ما انسان‌ها عموما حافظه ضعیفی داریم.
    دقیقا وقتی میخوام تصمیم بگیرم که کدوم یک از جملات بالا درسته، یه حالت ابهام، گمراه شدن یا گیجی محض بهم دست میده. با خودم میگم با هم بودیم بابا. پیش هم. قشنگ یادمه، رنگ پیرهن دوستم یا اینکه دقیقا چه حرفایی بهم برگشت و گفت. واقعا عجیبه یادش نمیاد.
    هر چی بیشتر تعریف کرد، چرا بیشتر حس فراموشکاری و گیجی بهم دست داد؟ من که حافظم خوب بود چرا یادم نمیاد؟؟ عجیبه. اینم حالت بعدی؛
    حالا بین این فراموشکاری و بازگو کردن ریز به ریز کل ماجرا، یه پستی میاد جلوی چشممون به اسم «امشب ساعت 12». بله، درسته. ساعت 24 شد و سال میلادی 2018 هم کلا تموم شد. همین کافی بود تک تک ما رو به همین شب توی چند سال قبل زندگی مون برگردونه. یه خاطره‌ای که مونده و برخلاف اینکه سال نو میلادی رو با رنگ و لعابِ نوروز جشن نمیگیریم و اصلا برامون مهم نیست که یکمِ اولین ماه میلادی کی هست و در صورتی که توی رسانه‌ها نبینیم و نشنویم، حتی متوجهش هم نمیشیم. شاید کسایی اصلا خاطره‌ای تو ذهنشون نمیاد. پس اونا رو جزء دسته دوم حساب کنیم، موقتا البته. اون یکی‌ها میرن 10 سال قبل، 4 سال قبل، شاید پارسال و شاید هم 5 سال قبل. ذهنمون تونست برگرده اما خودمون نه. این یعنی ما باید بگیم از یه رویایی که اینجور مواقع پردازش میشه تو ذهنمون. اگر به اون سال برمی‌گشتم، فلان کار رو نمی‌کردم و بهمان کار رو انجام میدادم. درد بزرگ و عجز خاص یعنی همین. نتونی کاری رو انجام بدی و فقط رویاپردازی‌هات رو ادامه بدی. با خودم بگم بیشتر به اطرافیانم احترام میزاشتم، دل نمی‌شکوندم و صرف اشتباه نکردن کافی بود. با خودم بگم تو فقط زنده بمون، من قول میدم اشتباه نکنم... . پایان نوشته به قطع شدن تمام حرف‌های تو دل آدم ختم میشه.ناگهانی و پیش بینی نشده. یک پایان تلخ و تلخی بی پایان، با هم. عجز مطلق. حالا بهتره دنبال آهنگ «گذشته» معین باشم. شاید توفیری کرد.
    یکم ژانویه 1719 - هومن
     
    آخرین ویرایش: ‏1/1/19
    حبیب234، Ŋegar، کوکیッ و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.