1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان گذر تلخ| Pari_A

شروع موضوع توسط Pari_A ‏24/9/17 در انجمن داستان

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,431
    تشکر شده:
    14,833
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    به نام خدا
    رمان: گذر تلخ

    نام نویسنده : Pari_A

    ژانر:اجتماعی،عاشقانه​



    خلاصه:
    رمان درباره ی دختری هست،که زندگیه آرومه خودشو داره ولی با ورود مردی که عقاید جالبی داره،آرمیتا رو به شک میندازه،که نکنه داره راه اشتباهی رو طی میکنه و این باعث میشه ،تحول عظیمی در زندگیش رخ بده که بعضی رو به مخالفت میندازه،تا جایی که دست به انجام کاری میزنند که برای آرمیتا گرون تموم میشه...
     
    "Fatemeh"، Αli язza، M!TRA و 9 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,431
    تشکر شده:
    14,833
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    مقدمه:
    خداوند در انتهای نا امیدی دست ما را به گونه ای می گیرد ،که حتی خودمان نیز متوجه ی سختی های گذشته نمی شویم و همه ی سختی ها به شیرینیِ حال تبدیل می گردد.
    زندگی یعنی همین فراز و نشیب ها،تلخی ها و شیرینی ها که باعث می شوند زندگی ادامه داشته باشد.
    و امروز می خواهم از دختری بگویم که زندگیش ،مثل همه ی ما سختی هایی دارد ،که می خواهد در مقابل شان بایستد و سر خم نکند....

    ****
    مادر:تبریک میگم عزیزم.
    دهان باز کردم تا بپرسم تبریک برای چیست؟
    که جلوی چشمانم تار شد و کم کم فقط سیاهی بود که می دیدم.
    ترسیده بودم. با ترسی که علتش را خودم هم نمی دانستم، مادر را صدا کردم ولی جوابی نشنیدم.
    ناخودآگاه شروع به جیغ زدن کردم که دستی جلوی دهنم را گرفت و با صدای آرامش بخشش گفت:
    - من اینجام، نترس من کنارتم.
    به آرامی دستش را برداشت.
    نور کمی به داخل می تابید و مکان نا آشنایی که در آن بودیم را روشن می کرد.
    با صدای آرام و آشنایش ترسم ناپدید شد.
    خواستم برگردم تا ببینم صاحب این صدای آشنا کیست! که مرا نگه داشت و زمزمه کرد:
    -الان نه...
    تا خواستم حرفی بزنم، صدایی در گوشم زنگ خورد و مرا از آن دنیای عجب و صاحب صدای آشنا دور کرد.
    چشمانم را به آهستگی باز کردم. دانه های عرق را روی سر و صورتم احساس می کردم.
    خواب عجیبی دیده بودم و قدرت حرکت نداشتم. با صدای بلند آلارم مبایل که هر لحظه صدایش بلندتر می شد به خودم آمدم.
    از تختم پایین آمدم و برای رفتم به بیمارستان آماده شدم.
    *****
    الهام:بگو دیگه!
    -بس کن. گفتم نمی خوام درباره ی این موضوع صحبت کنم.
    با عصبانیت از جای برخواستم و از اتاق خارج شدم.
    اتاقی که داخلش بودیم، اتاق استراحت پرستاران بود.
    اتاقی کوچک،که فقط می شود در آن جا چای خورد.
    البته یک کاناپه ی کوچک دارد ولی آنقدر رفت و آمد زیاد است که مجالی برای خوابیدن نیست.
    همان موقع مریم به سمتم آمد وگفت:
    -باز چی شده؟
    -برو کنار; حوصله ی حرف های تو رو دیگه ندارم.
    -کی حوصله داشتی که حالا داشته باشی؟
    -مریم،میشه تو دیگه شروع نکنی؟
    -نه نمی شه.آخه تا کی می خوای به این رفتار های احمقانه ات ادامه بدی؟
    -تا وقتی که از اون عوضی کسی حرفی نزنه.
    -چرا نمی خوای با این موضوع کنار بیای؟
    -کنار اومدم.
    -اگه اومده بودی تا حرفش به میان می اومد، اینجوری بهم نمی ریختی.
    -وای بس کن تو رو خدا. اره، اصلا من با این موضوع کنار نیومدم.
    خواستم از کنارش بگذرم که گفت:
    -داره میاد ایران.
    باورم نمی شد، انگار گوش هایم اشتباه می شنید، نمی خواستم باور کنم.
    بدون توجه به مریم، به سمت بیمار تخت شماره(...)رفتم.
    می دانستم دارم خودم را گول می زنم.دلم می خواست به حرف های مریم فکر نکنم و خودم را سرگرم کار کنم.
    شیفت شب که تمام شد، به سمت خانه راه افتادم.
    ****
    لباس هایم را با لباس راحتی تعوض کردم و روی تخت دراز کشیدم.
    دلم برای گذشته،برای روحیه ی شادم،شوخی های بچه گانم و قلب آرام و بی کینه ام تنگ شده بود.
    با این که خسته بودم ولی خوابم نمی بُرد.
    ذهنم مشغول حرف های مریم بود، حرف هایی که....
    واقعا قصد بازگشت به ایران را داشت؟آخر چرا؟
    نمی دانم چه مدت بود که غرق در فکر بودم.
    احساس کردم درِ اتاق باز شد.
    چشم هایم را باز نکردم .
    با شنیدنِ صدای قدم هایی که به سمت تخت می آمد،مطمئن شدم که کسی داخل اتاق است.
    شاید مادر بود، آخر ساعت شش بود و الان باید به مطبش می رفت.
    ***
     
    "Fatemeh"، Αli язza، *aseman* و 9 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,431
    تشکر شده:
    14,833
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    با صدای آرامش به خودم آمدم.
    -آرمیتا،آرمیتا جان بیداری دخترم.
    هه، چه مهربان شده بود.
    یادم می آید وقتی آن اتفاقِ شوم افتاد،همه ی تقصیر ها به گردن من انداخته شد.
    آرام چشمانم را باز کردم.
    با دیدن لبخند عمیقش که روی چهره ی زیبا و برنزه اش خود نمایی و چشمان خاکستریش که بیش از هر موقعی خوشحالی در آن بی داد می کرد، تا آخر ماجرا را خواندم.
    او خوشحال و مهربان بود چون عزیز دردانه اش به ایران باز می گشت.
    بی توجه به خوشحالیش، دوباره چشمانم را بستم.که گفت:
    -آرمیتا بیدارشو. چطور میتونی بخوابی؟ وقتی کسی قراره بیاد که تموم دنیاته!
    به سرعت از روی تخت بلند شدم و با عصبانیت و صدای بلند گفتم:
    -دست از سرم بردارید. برید بیرون،می خوام استراحت کنم.
    -این چه طرز حرف زدنه!صدات رو بیار پایین...
    بین حرفش پریدم و گفتم:
    -نمی خوام; می خوام داد بزنم، داد بزنم و بگم من خسته ام، از دست همه ی شما خسته ام.
    -تو خسته ای یا ما! معلوم نیست چی کار کردی که پسره ترکت کرد و رفت! الانم که برگشته به جای اینکه به فکر جبران باشی طلبکاری؟
    چیزی نگفتم، یعنی چیزی نداشتم که بگویم.
    توجهی به حرفش نکردم و دوباره روی تختم دراز کشیدم.
    پتو را تا روی سرم بالا کشیدم.
    با عصبانیت پتو را از روی سرم کنار کشید و گفت:
    -می دونی چیه؟ تو بخاطر خود خواهی هات همه رو از دست دادی!منم اگر جای او بودم می رفتم.
    آری، مادر راست می گفت.
    هر که بود می رفت، چه کسی می تواند تحمل کند دختری که دوستش دارد به مرد دیگری فکر می کند؟
    با این اوصاف باز هم نمی توانستم حرف هایش را هضم کنم.
    -تنهام بذار.
    بی هیچ حرف دیگری اتاق را ترک کرد.
    با بسته شدن دَر،اختیار اشک هایم را از دست دادم.
    خدایا، تنهایم نگذار.
    گریه ام به هق هق تبدیل شده بود!
    تحمل حرف های مادر را نداشتم.
     
    "Fatemeh"، Αli язza، M!TRA و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,431
    تشکر شده:
    14,833
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    از تخت پایین آمدم.
    بعد از شستن دست و صورتم، جلوی میز توالت نشستم.
    نگاه عمیقی به چهره ی غم زده ام انداختم،زببا بودم چشمان عسلی که نه درشت بود نه ریز لبای معمولی پوست طلایی و بینی متوسط که زیاد ازش راضی نبودم.
    اما چه فایده، وقتی حتی مادرم هم مرا درک نمی کند و فکر هایی که مردم پشت سرم می کنند او هم می کند؟
    لباس های قبلیم را پوشیدم و گوشیم را برداشتم به مژده،یکی از پرستار های بیمارستان که فقط در حد همکار با هم در ارتباط بودیم ،زنگ زدم.
    با چهارمین بوق جواب داد:
    -الو
    سعی کردم بغضم را مخفی کنم.
    -الو سلام،خوبی؟
    -سلام عزیزم خوبم تو چطوری؟
    -بد نیستم،زنگ زدم بگم تو گفتی امروز می خوای کسی جات شیفت بایسته؟
    -آره ولی کسی را پیدا نکردم،چطور مگه؟
    -من جات شیفت می ایستم.تو برو.
    -وای راست می گی؟مدیونم کردی،انشاال... برات جبران کنم.
    -آره عزیزم،نه بابا این حرف ها چیه؟
    بعد از تعارف کردن های الکی که به نظرم فقط گول زدن خودمان بود.گوشی را قطع کردم.
    با فکر گذشته،که چقدر خانه ی دوبلکس دوست داشتم و برای بالا و پایین آمدن از این پله ها،چقدر ذوق می کردم! از پله های دوبلکس خانه مان پایین آمدم.
    آرتین،برادرم با اینکه آلمان بود،ولی هر وقت به ایران می آمد و ذوق مرا در بالا و پایین آمدن این پله ها می دید می گفت:تو هنوز بچه هستی و دانشگاهی بودم،اصلا شایسته ات نیست.
    ومن چقدر دلخور می شدم وقتی ذوقم را کور می کرد.
    به سمت در خروجی رفتم،که با صدای متعجب گلبانو جان،که در خانه ی ما کار می کرد و جای مادرم بود،ایستادم.
    -کجا مادر؟ تو که همین الان برگشتی!
    -تحمل خونه ای که حتی پشیزی ارزش برام قائل نیستند ،سخته.
    بی هیچ حرف دیگری به سمت ماشینم رفتم.
    دیدن هر چیز این خانه مرا یاد گذشته و روز های خوبم می اندازد.
    روزی که ماشینم را با ذوق و شوق فراوان گرفتم.
    یادم است بخاطر قبول شدن در دانشگاه تهران با رتبه ی خوب در رشته ی پرستاری،پدرعزیزم این ماشین را به عنوان هدیه برایم خرید.
     
    "Fatemeh"، Αli язza، M!TRA و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,431
    تشکر شده:
    14,833
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    وقتی ماشینِ مورد علاقه ام که یک دویست و ششِ سفید رنگ بود را دیدم،باورم نمی شد که پدرم برایم خریده باشد.
    آخر پدرم یک بار ماشینش را به من داد و من با بی دقتیِ تمام ماشین را به جدول زدم.
    نمی دانم اگر کسی آنجا بود،چه اتفاق ناگواری برایش رقم می خورد!
    از فکر کردن به گذشته دست برداشتم.
    سوار ماشینم شدم و به سمت بیمارستان رفتم.
    شیفت را تحویل گرفتم.
    داشتم پرونده ی یکی از بیماران را مطالعه می کردم که الهام،یکی دوست های صمیمیم به سمتم آمد و گفت:
    -خیلی نامردی،چرا نگفتی جریان این شازده چیه؟
    -لطفا دوباره شروع نکن.
    با الهام زمانی آشنا شدم که به عنوان پرستار به این بیمارستان آمدم.
    با این که با هم تقریبا صمیمی بودیم ولی من خیلی چیزها را درباره ی گذشته ام به او نگفته بودم.
    با زنگ تلفنِ روی میز،از فکر بیرون آمدم.
    دکتر مُسلمی بود.
    -بله بفرمایید.
    -خانوم احتشام لطفا پرونده ی بیمار تخت شماره ی(...)رو به اتاقم بیارید
    -الان براتون میارم.
    پرونده را برداشتم و به سمت اتاق دکتر رفتم.
    با دیدن شخصی که از اتاق دکتر خارج شد، متوقف شدم!
    باورم نمی شد!
    خدای من! چی می دیدم!
    یعنی واقعا واقعیت داشت یا رویا بود؟
    خدایا چرا الان؟ چرا بعد از دوسال عذاب کشیدن و تلاش برای فراموش کردنِ اون همه عذاب؟
    با اینکه می دانستم می خواهد به ایران باز گردد بازهم شوکه شدم!
    آخر چرا باید در این بیمارستان کار کند؟
    خدایا،حکمت این همه عذاب کشیدنِ من چیست؟
    اگر گـ ـناه کبیره هم داشته باشم دیگر مجازاتش را کشیدم.
    با دیدنش ناخود آگاه به گذشته،به روز های تلخ و شیرین برگشتم!
     
    "Fatemeh"، Αli язza، جواد 1357 و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,431
    تشکر شده:
    14,833
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    "چهارسال قبل"

    -آرمیتااا ،کجایی دختر؟ بیا پایین ،مگه نباید بری دانشگاه؟
    این صدای مادر است!
    فقط 15 دقیقه فرصت داشتم.
    تا من باشم دیگر تا دیر وقت بیدار نمانم، تا بتوانم صبح زودتر بیدار بشوم.
    از اتاق خارج شدم و به سمت پله ها حرکت کردم.
    خانه مان دوبلکس است.
    پله های خانه مان مارپیچ نیست ولی یک پیچ کوچک وسطش دارد.
    از پله ها که پایین می رویم سمت چپ آشپزخانه است و روبه روی آشپزخانه ،راهرویی وجود دارد و دو در دارد یکی از درها مربوط به سالن مهمان بود ،زمانی که مهمانی های رسمی برگزار میشد، از این سالن استفاده میشد البته دو در هم داخل سالن وجود داره که در اول سمت چپ در انتهای سالن که به سمت حیاط باز می شود در ورودی بود و این کار را برای مهمان ها آسان تر می کند.
    در دوم هم که سمت راست کنار در ورودی بود هم اتاق برای تعویض لباس بود.
    در دوم در راهرو هم سرویس بهداشتی مخصوص مهمان ها بود.
    همان طور که به سمت آشپزخانه می رفتم، نگاهم را به سمت راست یعنی جایی که راهروی بزرگی داشت و سه اتاق خواب برای مهمان و سیرویس بهداشتی و حمام قرار داشت و انتهای راهرو به زیر زمین منتهی می شد،دادم.
    با صدای مادر به خودم آمدم و به همه سلام کردم، کنار پدر نشستم.
    شروع به خوردن کردم.
    داشت دیرم می شد، سریع تر خوردم و با دهان پُر بلند شدم که گلبانو جانگفت:
    -آرومتر بخور مادر!خفه میشی.
    گلبانو، از زمانی که چشم باز کردم، داخل خانه ی ما کار می کرد.
    در یک اتاقک که به نظر من کوچک بود ولی خودش می گفت:از سرم هم زیاد است، با شوهرش زندگی می کرد.
    بچه نداشتند; هیچ وقت نفهمیدم مشکل ازگلبانو بود یا همسرش!
    البته این فقط من نبودم که نمی دانستم، بلکه هیچ کس نمی دانست! و این نشانه ی علاقه ی زیاد این دو زوج به هم بود!
    لقمه را با چای، به زور به پایین فرو دادم و گفتم:
    -دیرم شده گلبانو جون، دستت طلا بخاطر صبحانه.
    -خب مادر،صبح ها زودتر بیدار شو.
    -چشم
    -چشمت بی بلا.
    گونه اش را بوسیدم که مادر پشت چشمی نازک کرد و گفت:
    -خدا شانس بده!
    گونه ی مادر را هم بوسیدم وگفتم:
    _قهر نکن خانوم خوشگله.
    چشم غره ای به من رفت که با هول گفتم:
    _وای دیرم شد!
     
    "Fatemeh"، Αli язza، n@der و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,431
    تشکر شده:
    14,833
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    به سمت اتاقم رفتم.
    اتاق من دیزاین سفید و صورتی دارد.
    سمت راست تخت با پا تختی ها و سمت چپ میز توالت قرار دارد.
    سرویس بهداشتی و حمام برای همه ی اتاق ها جدا و مجزا است که برای من کنار بالکن است.
    به سمت کمد لباس هایم،که سمت چپ قرار داشت، رفتم.
    به دلیل وقت کمی که داشتم،اولین مانتو که به چشمم خورد را انتخاب کردم و پوشیدم.
    وقت آرایش کردن را نداشتم.
    جین کرم رنگم را با مانتو قهوه ای رنگ که تا بالا زانوم می رسید را پوشیدم، مقنعه ام را سرم کردم و از اتاق خارج شدم.
    از گلبانو جان خداحافظی کردم و به سمت پارکینگ رفتم.
    سوار ماشین مورد علاقه ام شدم.
    پدال گاز را فشار دادم و با تمام سرعت به سمت دانشگاه حرکت کردم.
    دیگر وقت نداشتم، فقط دو دقیقه ی دیگر کلاس شروع می شد!
    از شانس بد من، یک سانتافه از کوچه داخل خیابان پیچید...
    سرعتم زیاد بود، به شدت با ماشینش برخورد کردم.
    راننده از ماشین خارج شد.
    نگاهم که روی صورتش افتاد، نمی دانم چرا دیگر نتوانستم نگاهم را از صورتش جدا کنم!
    می خورد 25-26 داشته باشد صورت کشیده، چشمای مشکی ، بینی باریک و لبای مردونه موهاش هم فرق کج باز کرده بود.
    یک نگاه به ماشینش انداخت... وقتی دید از ماشینم خارج نمی شوم نگاهی به طرفم انداخت و از همان جا گفت:
    -اگه آنالیزتون تموم شد،بفرمایید پایین.
     
    "Fatemeh"، Αli язza، n@der و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,431
    تشکر شده:
    14,833
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    پیاده شدم و نگاهی به ماشینش کردم; داغون شده بود.
    - خانوم محترم این چه طرز رانندگی کردنِ؟
    من هم عاشق دعوا و دیوانه بازی; با این که خودم مقصر بودم، گفتم:
    -من باید از شما بپرسم این چه طرز راننگیِ؟ مگه سوار خر شدی بدون نگاه کردن به جاده میپری وسط؟ آخه کی به تو گواهی نامه داده؟ اون دیگه از تو هم یابو تر بوده.
    چون، دیرم شده بود و از کلاس به آن مهمی عقب افتاده بودم و هم با مریم(دوست صمیمم که از راهنمایی دوست بودیم)دعوا کرده بودم، هر چه عقده داشتم سرش خالی کردم.
    راننده خیلی عصبانی شده بود، این را از رفتار های کلافه اش می شد فهمید.
    خخخ حق هم داشت; من زده بودم به ماشینش طلبکار هم بودم.
    داشت خودش را کنترل می کرد چیزی نگوید آخرش هم گفت:
    -خانوم محترم شما پیچیدید جلوی من، به جای اینکه من طلبکار باشم ،شما طلبکارید؟
    بعد آرام زیر لبانش،گفت:
    -چه پروو هم هست، این دیگه!
    با این که آرام گفته بود شنیدم.
    گفتم:
    -آقای مثلا محترم، من پرووام یا شما که فکر می کنید رانندگیتون در حد لالیگاست؟ و نمی دونید با یک خانوم محترم چطوری باید صحبت کرد!
    -خوبه میگید محترم!
    و بعد سرتا پایم را نگاه تمسخر آمیزی کرد.
    دیگر داشت زیاده روی می کرد.
    با خودم گفتم:
    -حالیت می کنم جوجه.
    به سمت ماشینم حرکت کردم.
    سوار شدم و گفتم:
    -چشم بصیرت می خواد که نداری.
    و پایم را روی گاز قرار دادم، به طوری که خاک و دود را با هم میل کرد.
     
    "Fatemeh"، Αli язza، n@der و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,431
    تشکر شده:
    14,833
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    به دانشگاه رسیدم. ماشینم را داخل پارکینگ پارک کردم.
    به سمت کلاس، دویدم.
    بیست دقیقه از کلاس گذشته بود اما کلاس مهمی بود به همین دلیل رهایش نکردم.
    به دلیل دویدنم، جلوی در ایستادم تا نفسم بالا بیاید.
    نفس عمیقی کشیدم و در زدم.
    با "بفرمایید"استاد، در را باز کردم و به داخل رفتم و رو به استاد گفتم:
    -اجازه هست بشینم؟
    -چقدر دیر اومدید خانوم احتشام؟!
    -آخه استاد تصادف کردم، بخاطر همین دیر شد.
    -چون بار اولتون هست، بفرمایید.
    به سرعت رفتم و روی تنها صندلی خالی نشستم،که متوجه شدم امروز، روز بد شانسیِ من است.
    دقیقا کنار احمدی؛ ملقب به جوجه تیغیِ کلاس، نشسته بودم!
    اَه اَه حالم از رفتارهایش بهم می خورد.
    روی هر چه مرد است سفید کرده.
    این طور که من از بچه ها شنیده ام، می خواهد تغییر جنسیت بدهد!
    به هر چه مرد زن نماست،گفته است بروید من هستم!
    رفتارهایش مانند دخترهاست!
    به گونه ای که، خدا می خواسته دختر خلقش کند ولی دقیقه ی نود تغییرعقیده داده است!
    تا پایان کلاس هزار مرتبه احتمال بالا آوردنم بود!
    مانند دخترها از استاد سوال های بی ربط می پرسید، آن هم با آن لحن چندشش.
    از صدتا دختر بدتر بود!
     
    "Fatemeh"، n@der، m naizar و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,431
    تشکر شده:
    14,833
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    کلاس که تمام شد ،از کلاس خارج شدم.
    امروز مریم نیامده بود!
    پشت یک درخت روی سبزه ها نشستم.
    این جا را زمان هایی که تنها بودم انتخاب می کردم.
    تمام خوبیش آن بود که، به کسی دید نداشت.
    گوشیم را از کیفم بیرون کشیدم و با مریم تماس گرفت.
    روی پیغام گیررفت.
    قطعش کردم; خواستم داخل کیفم قرارش دهم که زنگ خورد.
    با فکر این که مریم است، ارتباط را برقرار کردم:
    -الو معلوم هست کدوم گوری هستی؟ مریم، فکر نمی کردم انقدر بچه باشی که با دوتا فحش که برای من نوازش به حساب میاد، قهر کنی. از تو بعیده مری جونم. گفته باشم، دفعه ی دیگه اینجوری قهر کنی می کشمت. آخه زن عمو به اون گلی، عمو به این ماهی ،تویِ خل و چل از کجا اومدی دیگه؟حالا چرا لال شدی؟ مری،تخم کفتر بیارم اون زبون درازت به کار بیوفته؟ آخ خدا، چرا این زن و مرد نازنینو اینجوری عذاب میدی؟ این بچه بود آخه؟خدا بهتون صبر بده...(بعد با حالت گریه گفتم) میدونم سخته میدونم،ولی خدا بزرگه دخیل ببندید شاید آدم شد...
    خواستم ادامه بدهم که، با صدای مردونه ی پشت گوشی! جا خوردم...
    ****
     
    "Fatemeh"، Αli язza، n@der و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.