1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

چارلز بوکوفسکی

شروع موضوع توسط اشک قلم ‏7/8/18 در انجمن شعر و ادب

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    603
    تشکر شده:
    4,557
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    پرنده‌ای آبی در قلب من هست
    که می خواهد پر بگیرد
    اما درون من خیلی تنگ و تاریک است برای او

    می‌گویم اش ,آنجا بمان ,نمی‌گذارم کسی ببیندت

    پرنده‌ای آبی در قلب من هست
    که می‌خواهد بیرون شود

    اما ویسکی‌ام را سَر می‌کشم رویش
    و دود سیگارم را می بلعم
    و فاحشه‌ها و مشروب فروشی‌ها و بقال‌ها
    هرگز نمی‌فهمند که او آنجاست.

    پرنده‌ای آبی در قلب من هست
    که می‌خواهد بیرون شود
    اما درون من خیلی تنگ و تاریک است برای او
    می‌گویم‌اش,همان پایین بمان
    می‌خواهی آشفته‌ام کنی؟
    می‌خواهی کارها را قاطی پاتی کنی؟
    می‌خواهی در حراج کتابهایم توی اروپا غوغا به پا کنی؟

    پرنده‌ای آبی در قلب من هست
    که می‌خواهد بیرون شود
    اما من بیشتر از این‌ها زیرک‌ام
    فقط اجازه می‌دهم ,شب‌ها گاهی بیرون برود
    وقت‌هایی که همه خوابیده اند
    توی چشم‌هایش نگاه می‌کنم
    می‌گویم‌اش ,می‌دانم که آنجایی
    غمگین مباش

    آن وقت فرو می‌دهم‌اش

    اما او انجا کمی آواز می‌خواند
    نمی‌گذارمش تا کاملا بمیرد
    و ما با هم به خواب می‌رویم
    انگار که با عهد نهانی‌مان
    و این آن قدر نازنین هست
    که مردی را بگریاند
    اما من نمی‌گریم
    تو چطور؟




    پرنده ی آبی
     
    MajiD.JD از این پست تشکر کرده است.
  2. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    603
    تشکر شده:
    4,557
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    دختر تیره پوست با چشمانی مهربان

    وقتی زمان خنجر زدن می‌رسد
    من عقب نمی‌کشم
    من ملامتت نمی‌کنم

    همانطور که در امتداد ساحل می‌رانم

    همانطور که نخل‌ها در هوا تاب می‌خورند

    نخل‌های بیقواره زمخت..

    در حالیکه زندگی در نمی‌رسد
    در حالیکه مرگ رها نمی‌کند

    من ملامتت نمی‌کنم

    در ازایش
    بوسه هایمان را به یاد می‌آورم..
    لبهای مجروحمان از عشق..

    آنگونه که به من دادی
    هرآنچه را داشتی..


    و آنطور که پیشکش کردم
    آنچه از من باقیمانده بود را..

    و بیاد می‌آورم اتاق کوچکت را
    لمس تو
    نور در پنجره
    نوشته هایت
    کتاب‌هایت
    قهوه‌ی صبح‌مان
    عصرمان،
    شبمان
    بدن‌های پیچیده‌مان به هم در خواب

    جریان جاری نحیف
    بی وقفه و ابدی
    پاهای تو پاهای من..
    دستان تو دستان من..


    لبخند تو و گرمی وجودت

    چه کسی باعث خواهد شد دوباره بخندم؟

    دختر تیره پوست کوچک
    با چشم‌های مهربان
    تو هیچ خنجری در آستین نداری
    خنجر مال من است
    و هنوز فرو نبرده‌ام.

    جراحت عشق
     
    آخرین ویرایش: ‏13/5/19