1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

جایِ_ خالی_ اش

شروع موضوع توسط Mastaneh ‏6/11/18 در انجمن شعر و ادب

  1. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    371
    تشکر شده:
    3,196
    امتیاز دستاورد:
    113
    بزرگترین غمِ جهان مرگ در لحظه زیستن است و من بارها در تکرار مکررات زندگی ام مرده ام ...وقتی در صف طاقت فرسای ناامیدانِ عالم ، زمان برایم متوقف شده بود مرا از آب گرفتی...اگر دیرتر می رسیدی مرگ مرا با خود می بُرد... مرا پناه دادی ...یادت هست مرا؟! همان پرنده ی کوچکی که روی شانه های عزیز نشسته بود...می خواستم زندگی کردن را یادم بدهی ...تو تنها آدمِ زندگیِ من بودی ...برایم پنجره کوچکی به دنیایی بی انتها باز کردی ... برایت از دلتنگی سرمشق میزدم ... شب را به روز وصله میزدم ...تنها چیزی که آرامم میکرد نوشتن بود... راهِ دیگری نمی دانستم ...انتظار را خوب بلد شدم و صبر را که بیایی ، که بخوانی ، که اگر تو نخوانی که بخواند؟!... روزها ، ماه ها ، فصل ها گذشتند ... بهار و تابستان ، پاییز و زمستان را از همان پنجره دیدم ...همه را به شوقِ تو ... به امید آن روز که در را به رویم باز کنی... که راهم بدهی... اما... اما تو سرگرمِ زندگی ات بودی ... و من در امیدی ناامیدانه دست و پا میزدم...دردهایم را در آغوش می کشیدم و اشک میخوردم ... شانه ات را می خواستم ... نگاه ات را ... گرمیِ دستانت را ... اصلا دستانت گرم بود در آن زمستان؟! نمیدانم... هیچ وقت نگرفتم شان.... در این دایره ی بی پایان من امتدادِ تو بودم ...با دستانِ بسته مینویسم ، چرا؟ چون هنوز نتوانسته ام خودم را رها کنم از همه ی آنچه که مرا به تو پیوند می زند...جایِ من رویِ شانه های توست ... تو کجایی این جهانی؟....می ترسم ... بی رحمیِ تو تا کجاست؟... بادِ پاییزی مرا همراهِ برگ ها به این سو و آن سو می برد... درپی نشانه ام... آخ که درختِ کوچک ام عاشقِ باد بی سامان گشته...
     
    banozk22، Mohammad، کوکیッ و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    371
    تشکر شده:
    3,196
    امتیاز دستاورد:
    113
    تنهایی دمار از روزِگار آدم در می آورد... تنهاییِ محض آدمی در مواجهه با موقعیت های اساسی زندگی غم انگیز است... گاهی چیزهایی برای روزِ مبادا کنار میگذاریم تا به آنها چنگ بزنیم...نوشته ایی، یادداشتی ، یادگاری ،یادی، عزیزی... هر آدمِ زنده ایی که قانون بودن را بلد است حتماً عزیزی دارد...تو عزیزِ من بودی ... چه سخت است ، چه تلخ است ، چه بی رحم است انتظار وقتی پایِ آمدن ات را جا گذاشته باشی...چاره تویی ، ناچارِ تنهای غمبار من...تنهایی دورِ گلویم می پیچد ، نفسم سنگین می شود و هر روز بیشتر از قبل می فهمم که چقدر زنگی علی رغم سختی هایِ زیادی که به من داده آمادگیِ کمتری هم برای مقابله به من داده است... هیچ کجایِ این راهِ لعنتی آسان طی نشد..دلم میخواست آن دختر بچه ایی بودم که هنوز به پدر ایمان داشتم .. نه آن زنی که با دستان خودم او را زیرِ خاک دفن کردم و برایش سوگواری نکردم...دلم میخواست ازآن روزها با تو بگذرم ... دستم را رویِ شانه ات بگذارم و از آن همه ویرانی برخیزم... میخواستم در چشمانت بخوانم که آمده ایی از هزارتو بگذارنیَم...اگر میتوانستم بیشتر بنویسم چقدر همه چیز تکان دهنده میشد...از نداشته هایم ... از دل کندن هایم...و تنها داشته ام که تو بودی... با خودگفتم آمده ایی رنج هایم را بخشکانی ، تا پلک برهم زدم رنجِ نبودنت رویید... این قرارِ ما نبود...
     
    banozk22، Mohammad، کوکیッ و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    371
    تشکر شده:
    3,196
    امتیاز دستاورد:
    113
    درست است که دنیایم چیزی کم دارد ... درست است که افسردگی ام چهره ی خسته و بی رمق اش را بیش از پیش نشان میدهد...درست است که آنها هر شب مهمانِ ناخوانده ی خواب هایم هستند ... اما برخاستم ... پرده را کنار زدم و به حیاط خیره شدم ... درختِ خرمالو بارش سنگین شده... انار ها ترکیده اند...پرنده ی کوچکِ پسر همسایه سر مستانه میخواند...ملحفه ها را شستم...خانه را برق انداختم....صدای شجریان در گوشِ خانه جاریست... با صدایش می روم به سال های نزدیک... یادت می آید خانه تکانیِ دو سالِ پیش را؟!... برایت گفتم صدای جادویی اش باید در خانه بپیچد تا شاید دست و دلم به کار رود...گفتی قبل تر ها تو هم همین طور بودی و لبخند زدم به سالِ نو ... امیدِ نو ...زندگیِ نو ...کاش می توانستم زمان را در همان لحظه متوقف کنم و باتو بمانم که بی من نروی....ولع نوشتن باز به سراغم آمده ...اما تو میخوانی ام؟
     
    banozk22، Mohammad، کوکیッ و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    371
    تشکر شده:
    3,196
    امتیاز دستاورد:
    113
    ما به زندگی ادامه می دهیم...بی امان... حتی با جایِ خالیِ آنی که باید...خاصیت آدمیزاد است...
    از خانه بیرون میزنم با تو...به همان محله ایی می آیم که میدانی...در کافه ی همیشگی ام می نشینم به تماشا...غم را با دودِ سیگارم می بلعم....به آخرین باری که آنقدر خسته و بی رمق بودم و دیگر تاب ماندن و تحمل کردن نداشتم فکر می کنم ...یادت می آید؟ بارانِ بی امان ... حلقه ی سگانِ ولگردی که هر کدام گوشه ایی از لباسم را به دندان گرفته بودند ؛ پیامی که برایت گذاشتم و بعدها با سکوت از کنارش گذشتی...دود را درونِ سینه ام حبس می کنم...زنده مانده ام اما زندگی نکردم....در صفی طولانی از زنان و مردانی که از ناامیدی برای مرگ آماده می شوند .اما هنوز وقتش نرسیده ....حافظه ام دودو میزند میان خنده های صبح , ظهرهای انتظار , دلتنگی های عصر و بغض های شبانه ... فکر می کنم ...هرکس سهم خودش را دارد , هر جای جهان که باشد... آن وقت تو احساسی را در من متولد کردی که من سهمی از آن نداشتم ...چطور میشود؟من تو را از خدا طلب کرده بودم.... درست مثلِ باد که سراغِ برگ را از خدا میگرفت...یحتمل سر خدا شلوغ است و من باید منتظر بمانم ...اما دیدن جایِ خالیِ تو را چه کنم؟...صبح بخیر هایم را می سپارم به بادِ ولنگار....دلتنگی هایم را به نسیمِ سر به هوا... شب بخیر هایم را به خودِ خدا... شاید شب ... آغوشش را برای گریه من بدهد....

    بیا ... در بگشا ...که من در پشت در چون موج می لرزم...
     
    banozk22، Mohammad، کوکیッ و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    371
    تشکر شده:
    3,196
    امتیاز دستاورد:
    113
    هوا ابری است , میدانی!!!! ...دلم نوشتن میخواهد اما انگشتانم بی حرکت می ماند...مغزم آبسه کرده ... چند هفته ای هست یکی از قرص هایم را نمیخورم... از اینکه سروتونینِ مورد نیازم را از قرص بگیرم بدم آمده ... فکر میکنم بی عارم کرده...بی تفاوت...حرفِ کسی را هم دیگر نمیخوانم ... همان چند نفرِ انگشت شماری که می دانی...از خودم راندمشان... صبح برای نبودشان دلم تنگ میشود ... عصر خوشحالم که به حالِ خود رها شده ام...گاهی باید مُرد و زنده شد اما گاهی هم با کُشته شد و در برزخ ماند ... مصیبت من از بی مهری شروع شد ...برای چه بمانم؟.. برایِ که بخوانم؟...یادت می آید میگفتم فرصت ندارم ؟ تا همین الان هم دیر کرده ام و تو به رسمِ همیشه لبخند میزدی؟...صبر تکه تکه از جانم را گرفته ...داشتنش دیگر مایه ی مباهاتم نیست ...وقتی دیگر جانی برایم نمانده صبر میخواهم چه کنم؟... تو که رسیدی من در صف از دست دادن بودم فکر کردم چاره تویی اما بعد تو هم یکی از همان ها شدی... تو مگر نیامده بودی که پناه باشی؟ که آغوش باشی ؟ که جایِ خالیِ خودت را پر کنی ؟....

    نفسِ عمیق...

    خدادرونِ تو به خواب رفته....
     
    banozk22، Rah!GO!zaR، Roshana. و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    371
    تشکر شده:
    3,196
    امتیاز دستاورد:
    113
    آدمِ زنده به محبت زنده است ... به توجه ...به مهر ...اما به دلایلی که برایِ خودمان میتراشیم دریغ میکنیم...ما جماعت برعکسیم...
    هزار کار کرده ام تا آرام بگیرم...افاقه نکرده...حواسم را از تو پرت میکنم می اندازم وسط زندگی... ولنگار و شلخته شده ام ... خودم نیستم ...بینِ من و یادِ تو حفره ای عمیق است که هر بار به اعماقش نگاه میکنم تو را میبینم...از تو می پرسم , این چیزی بود که تو از اول می خواستی و من نفهمیدم؟.... نفسِ عمیق ...
    در نزدیکی ام آغوش هایی هستند برای محبت ، برای پناه ، برایِ نرسیدن هایی که فکرش را نمیکردم ... برای پر کردن جایِ خالیِ تو... اما اینها راهِ من نیست...من هنوز خیال را دارم ...کودکانه اما لبریز از تسکین...من برایِ تو نمانده ام ... برای چیزِ دیگری ست که می دانی اما میگذری....
    اگر میدانستی روزی ، همان خیالِ لطیف... همان قلبِ آکنده از مهر... همانِ دلِ بی قرار ... روزی از دست میرود و هیچ احساسی هیچ کجای این دنیا هیچ گاه تکرار نمی شود ، خوب در چشمانِ من نگاه می کردی...

    دوباره به من نگاه کن... آیا می خوانی ام؟...
     
    banozk22، Rah!GO!zaR، **FaRZaNe** و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    371
    تشکر شده:
    3,196
    امتیاز دستاورد:
    113
    یک شنبه ی پیش حوالی ساعت پنج صبح...بیدار بودم ، از درد به خودم می پیچیدم...از پشت در گفت امروز نمیری؟...با ناله ای گفتم نه....تنم خیسِ عرق بود...مثلِ مار گزیده ها بودم....مُسکِنی خوردم و دراز کشیدم ....درد و تب بی امانم کرده بود ، ساعتی بعد برای صبحانه آمد ...لبه تخت نشست...گفت چی میخوری؟ گفتم هیچی...گفت چیزی ات شده؟...گفتم نه...خوب نخوابیدم ، میرم جایی ، کار دارم...از خانه بیرون زدم ...مطبِ دکتر خانوادگیمان...پشت در نشستم تا بیاید ....چندتا سوال و جواب....خودش هم میدانست جوابشان را ، اما باید میپرسید....گفت .نمیدانم...برو بیمارستان....تشخیص عکس میخواهد ، باید آزمایش بدهی ....نمیدانم تا بیمارستان چقدر طول کشید...ترافیک...بوقِ ممتدِ ماشین های پشت چراغ...زنی مچاله از درد ، نگاه پرسشیِ راننده ...اسپنددانی که پسرک دورِ ماشین میچرخاند و امیدی به انعام نداشت...همه دورِ سرم میچرخید...راننده مرا دم بیمارستان پیاده کرد ..گفت کمک میخواین خانم؟ ...زبان همیشه تندو تیزم حتی وقت ناخوشی هم بیکار نمی ماند ...گفتم نه ، هیچ وقت از هیچ کس کمک نخواستم...دکتر بیشتر از انکه حال من برایش مهم باشد مشغول پر کردن برگه شرح حال بود...تقصیری نداشت ، روزانه ده ها مورد اورژانسی دارد حتمن...باز هم سوالات تکراری ...گفتم این آزمایشات هفته ی پیشم...گفت جدید میخواهیم مال بیمارستان خودمان...هه...همه شان دستشان توی یه کاسه هست...نان به هم قرض میدهند...رفتم آزمایشگاه خون ...میدانی که ...میترسم....دستم را جلوی دهانم گرفتم و ناله ای ضعیف و اشکی گرم....تلفنم توی جیب پالتویم مدام میلرزید....سالهاست به همین حالت است...از صدای زنگ بیزارم...انگار که خبر مرگ میاورند بعضی ها....مهران بود ...تو نمی شناسیش...خودم هم نمی شناسمش هنوز... گاهی برایش روی منبر میروم ،از زندگی برایش میگویم که خودم شوقی به آن ندارم ،گاهی که بهش فکر میکنم از خودم میپرسم...تا حالا نفر بعدی بودی؟ مثلا قبل از اتفاق یا بعد از آن؟...ندانی کجایی...اما اولی نباشی...
    گفت کجایی خانوم ؟...گفتم میشه بیای من تنهایی میترسم...اشک...
    میدانی وقتی مریضم آن زن به ظاهر قوی و مقتدر شمشیرش را غلاف میکند و دختر بچه ایی 6 ساله بی قراری ....
    طفلکِ بیچاره خودش را رساند...مثل بچه ی نداشته اش ناز و نوازشم کرد...از بیمارستان به مطب ، از مطب به خانه....داروهایم را گرفت و کمی غذا ...دمِ در پیاده ام کرد....فردایش قرار بود بستری شوم ...گفتندبرای اطمینان ، هنوز نمیدانستند چه مرگم شده ...گفتم نمیروم ، میترسم....گفت ساعت 7 پایین منتظرم....قول داد بستریم نکنند...توی چشمام نگاه کرد گفت کجایی؟....
    اشک...گفتم هیچ جا...گفت تو که دروغ گو نبودی ....نتوانستم بگویم همه حواسم پیشِ توست...که قول دادی ....که نماندی....اشک....
    او هم کسی را از دست داده اما من تورا از دست دادم ....میفهمی ؟؟فقط خودم میدانم چه برسرم آمده... دلتنگ ات هستم...غصه ات را میخورم...دلواپست هستم...دوستت دارم ...اما مرا دوست نداری...و هیچ درمانی نیست...
    من حسرتی ابدی هستم ....
     
    banozk22 و **FaRZaNe** از این پست تشکر کرده اند.
  8. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    371
    تشکر شده:
    3,196
    امتیاز دستاورد:
    113
    پارسال همین روزها بود...چه خیال ها که نبافته بودم ، چه رویاهایی که در سر نداشتم...می خواستم چشمانم را ببندم و ردِّ دوستْ داشتنم را بگیرم تا به تو برسم ...بیایم همان جا که هر روز خورشیدم طلوع میکرد ...جان بِدمی در من ...زنده شوم... چشمانم پرنور شود ....روحِ سرگردانمس سامان بگیرد...نشد که بشود....تو سفر رفتی...من هم به دنبالت...همان حوالی ..میخواستم در هوایی که تو نفس میکشی جانم را بدهم....آن را هم نخواستی...یادَت هست؟....بماند....امشب آمده ام برای آرزوهایت....

    می بوسمَت....در حوالیِ یک شبِ بهشتی که تو به زمین آمدی....
     
    banozk22 و **FaRZaNe** از این پست تشکر کرده اند.
  9. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    371
    تشکر شده:
    3,196
    امتیاز دستاورد:
    113
    چقدر دوری... عجیب است...انگار خیلی وقت است که نیستی...تو نبودی اما من که بودم ...اما میدانی چیست ؟ خسته شده ام... یادم می آید یک بار که بی قراری کردم ، کج خلقی کردم ، بهانه گیر شدم گفتی دِهَه !! اینجا کسی را به زور نگه نمی دارند میخواهی بروی برو...و چقدر ظالم بودی... الکی می رفتم که دنبالم بیایی,که نازم را بکشی ... اما پاهایِ تو یخ زده بود رویِ خوش نشان نمیدادی ...من با خیالِ تو روزگار میگذرانم ؛ بعضی ها میگویند خیال یکی از سهم های زندگی ست اما تا کی میشود با خیال زندگی کرد...انگار در دنیایِ دیگری زندگی میکنم...حصارهایش بالا رفته... قبل تر ها در دنیایی که با تو برایِ خودم ساخته بودم حالم خوب بود و این برایم کافی بود...اما الان...این دنیایِ خیالی پوستم را کنده ...می خواستم خودم را بسازم با تو...هر آنچه میخواستم و نشد را با تو بسازم...عمر انتظارِ آدم ها چقدر است؟ اگر انتظار را ازشان بگیری چه باقی می ماند از آنها؟... من میگویم هیچ...هیچ...هیچ...

    به خدا بگو این روزها حواسش به من باشد...
     
    Rah!GO!zaR، banozk22، !!AMINKHAN!! و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    371
    تشکر شده:
    3,196
    امتیاز دستاورد:
    113
    زمستان سردی است...سالهای قبل شاید سرد تر هم بوده ، اما امسال به مغزِ استخوان رسیده ...گذرانِ روزها سخت شده ...وقتش رسیده ...باید برای همیشه دل بکَنم ...همه چیز را همان طور که هست دست نخورده باقی بگذارم و بروم...اتاقم را در فانوس و خانه ی عزیزرا....تنها میشود....چاره ایی ندارم...اشک...
    گل هایم را...سنتورِ خاک خورده ی کنارِ اتاق را...از آخرین باری که مرا پیشِ شعله فرستادی زمانِ زیادی میگذرد...ذهنم آشفته بود ، نت ها را به یاد نمی آوردم و اعصابم بهم می ریخت...دلم برایش تنگ شده ، دنبال نشانی از تو بودم در وجودش ...نشد ...باید بگذارم و بروم ....کتاب هایم را ....فرشته های نگهبانِ بالایِ تخت را ...من پر از دلبستگی ام....من پر از دلتنگی ام...
    میشود اتاقم در فانوس دست نخورده بماند؟....مثل همان روزِ که برایم آماده اش کردی....اشک...بی انصاف مرا به کجا رساندی ...آخرمنِ مادر مُرده کجا و این راهِ بی پایان کجا....
    وقتی قرار است بروی یعنی دیگر بهانه ایی برایِ ماندن نداری...وقتی قرار است بروی یعنی اینجا هیچ کس منتظرت نیست...شاید داری لبخند میزنی...از همان تلخ هایش...چشمانت و دهانت را مُهرخاموشی زدی....وهیچ نمیگویی...همین است ، کسی که هیچ وقت هیچ نگفت تو بودی....
    آمدم که بگویم بی خداحافظی نرفتم ...چمدانم را بسته ام ...سفر نزدیک است ....
    رویِ ماهَت را میبوسم...همان که هیچ وقت ندیدمش...

    اشک...
     
    'FaRZaNe'، DaniyaL، Rah!GO!zaR و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.