1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هزار و یک شب با « آندرومدآ »

شروع موضوع توسط ارغنون ‏21/12/18 در انجمن نویسندگان تاپ فروم

  1. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏16/12/18
    ارسال ها:
    3
    تشکر شده:
    12
    امتیاز دستاورد:
    3
    هزار و یک شب با « آندرومدآ »

    مقدمه :

    شرط بیداری به چشم و دیده نیست
    جُرم ماهی ، یونس بلعیده نیست

    کس نمی پرسد که یونس با شتاب
    از چه رو آمد به بازیهای آب ؟

    ورنه ماهی را به خشکیها چکار
    تا شتابد سوی یونسها شکار

    گر رسولی تو ، رسول آدمی
    نی رسول ماهی دریا دمی

    او همی گوید که ما را کردگار
    می گمارد از سر کاری به کار

    لحظه ای با گوسفند گله ایم
    لحظۀ دیگر به سوی حِلّه ایم

    گفتمش ! نیکو صفات است این صفات
    خوش به حالت ای رسول کیش و مات

    ما هم از این گلۀ خواب آمدیم
    اندکی بیدار و بی تاب آمدیم

    تا بگویم شرط بیداری کجاست
    بیش از این هم گر بگویم نابجاست


    از زمان « پیدایش » و در مسیر سیر آن ، تا کنون ، نه تنها علوم ،
    بلکه هنر نیز در تکامل خویش ، از خویش بهره جُسته است .

    داوینچی « مونالیزا » آفرید ،
    نه از آن جهت که وی نقاش ماهر
    و نه از آن جهت که مونالیزا ، شُهرۀ آفاق بود به منظر .
    بلکه خیال داوینچی و تخیل وی ،
    بر مهارتش
    و زیبایی مونالیزا پیشی گرفت .

    قلم بر « صورتی » نیاغشت و کرانۀ « آبی » آسمان
    در بی نهایت افق به دریای « نیلی » پیوند نزد
    و « ارغوانیِ » لبهای « ژکوند »
    با « سیاهِ » غمگینِ چشمِ حسرت نپیوست
    مگر
    در خیالِ تکاملِ ترکیبِ صورت و خیال .


    بتهون هرگز اصوات را نمی شنید
    که « نُت » ها به چینش آیند با سر انگشتان وی
    تا ترنمی بیاراید بدین دلکشی .
    تخیل « سُل » ها در خیال وی
    « لا » لایی لاله های گوش بود که با « فا » نوس « دیده »
    به « می » قات دل می شتافت .


    محمود ( 1 ) نه در ریگ ریگ تفتیدۀ کویر ،
    کنار آتشِ افروختۀ « گل محمد »
    نه در آذرآبادگان کوه کفن پوشیده از برف ،
    کنار « ستار » پینه دوز
    نه در انعکاس سینه های مرمرین « مارال »
    در برکۀ خاموش کویر
    و نه در چادر مذلت شبانۀ « زیور » .
    نه اینجا و نه آنجا و نه در هیچ جای « کلیدر » حاضر و شاهد نبود .
    که اینگونه زیبا و دلنشین از محبس تن اوج گرفت
    و معراج خیال را
    که با خیال عروج در زیبایی ، میسر و ممکن است
    اینگونه بدیع و زیبا به تصویر کشید .


    من نیز به آنجا شَوَم که آنان شدند .


    پ . ن = ) 1 ) = محمود دولت آبادی

    ......................
    چهارشنبه 28 آذر 97
     
    آخرین ویرایش: ‏21/12/18
    طناز* از این پست تشکر کرده است.
  2. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏16/12/18
    ارسال ها:
    3
    تشکر شده:
    12
    امتیاز دستاورد:
    3
    هزار و یک شب با « آندرومدآ »

    شب اول :

    پشت میز تحریرش نشسته است .
    ته خودکارش را زیر دندان ، آرام آرام می جُوَد .
    روی صفحۀ مونیتور کامپیوترش ، این مطلب به چشم میخورد :

    بر آیند کُنِشهای اجتماعی افراد ، بستگی به دهها و صدها عمل و
    عکس العمل دارد که از مجموع همۀ آنها به تدریج ساختار شخصیتی
    افراد جامعه احراز می شود و ..............

    چشم به مانیتور دوخته است و ته خودکار همچنان در جدالی
    آشتی ناپذیر با دندانهای سفید و صدفین دخترک .

    پشتش به این سو است و صورتش را نمی بینم .
    کمی نزدیک می شوم و در انعکاس نور مانیتور بر صورتش و
    بازتاب آن در صفحۀ مونیتور ، نه خیلی واضح ، اما تا آنجا که بتوانم
    زیبایی چهره اش را ببینم ، بر روی صفحۀ مونیتور می بینمش .

    او مرا نمی بیند . چون من اصلاً آنجا نیستم که ببیند .
    همانند شبحی می مانم که هر لحظه در کنارش هستم .
    نه برای ترساندن او . بلکه برای مراقبت از او .

    یک نفر با پشت دست ، درِ اتاقش را میکوبد : تق تق تق تق
    و باز هم تکرار میشود : تق تق
    دخترک نمی شنود .

    مادرش آرام در را باز میکند و با سینی کوچکی در دست
    وارد اتاق می شود .
    داخل سینی ، یک بشقاب پر از میوه که میوۀ محبوب ( خرمالو )
    دخترک نیز درون بشقاب ، میان سایر میوه ها خودنمایی میکند .
    و یک کاسۀ بلورین پر از « پفیلا » ، خوراکی محبوبتر وی .

    مادر ، صدایش میکند : آندرومدآ ؟
    جوابی نمی شنود و دوباره : آندرومدآ ؟؟؟؟؟؟؟؟

    این بار نیز جوابی از دخترک نمی شنود .

    به آرامی به سمت وی گام بر میدارد و از سمت چپ ، سینی حاوی
    میوه و خوراکی را روی قسمتی از میز که تقریباً نسبت به قسمتهای دیگر ،
    فضای خالی مناسبی دارد ، می گذارد .

    دخترک گویا در افق شناور است .

    هنوز مادر را ندیده است .

    مادر : آندرومدآ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کجایی دخترم ؟؟؟؟؟؟؟؟

    اگر خودکار می توانست حرف بزند میگفت :

    مادر ! کاری به کارش نداشته باش .
    آندرومدآ دیر زمانی است که در افق سیر میکند .
    یعنی دقیقاً از زمانی که نوشتۀ اون شبح زشت را روی گوشی اش خواند ،
    همینطوری دارد مرا می جُوَد و به یک نقطه خیره شده است .
    نمیدانم چی نوشته برایش ؟ ولی هر چی هست ........

    مادر دستش را به آرامی روی شانۀ دخترک میگذارد
    و تازه اینجاست که دخترک یهویی از فراز رویای شبح زشت ،
    بازگشت و فرودی خوش آیند دارد .

    چهره اش هراسان نیست . بر خلاف آنچه مادر به انتظارش بود .
    و بر عکس تصور مادر ،
    تبسم و لبخندی بسیار دلنشین
    بر روی غنچۀ لبانش نقش بسته است .

    گویی زمانی بی نهایت ،
    مستغرق در تماشای فیلمی کمدی کلاسیک بوده
    که روح و جسمش را می نواخت .
    و حال
    فیلم به فرجام آمده .

    دستها و ساعد و بازوی های ظریف و لطیفش در دو سوی بدن
    کش می آید و همچون پروانه ای که به آرامی بال بزند
    دو مشت کوچک خود را بر روی سینۀ نرم خویش فرود می آورد .
    و بازتاب برخورد مشتها و سینه ، موجی ظریف و زیباست
    که گویی از دریای سینه به ساحل بدن می شتابد .

    مادر لبخندی از رضایت میزند و می پرسد :

    مگر این چه درسی هست که اینقدر با دقت درون و برون آن را می کاوی ؟
    ( با اشارۀ انگشت به نوشتۀ روی صفحۀ مونیتور ) .

    دخترک نگاهش به صفحۀ مونیتور معطوف می شود

    و با لبخند شیطنت آمیزی می گوید :

    جامعه شناسی است مادر ! جامعه شناسی ......

    چهار شنبه 28 آذر 97
     
    طناز* از این پست تشکر کرده است.
  3. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏16/12/18
    ارسال ها:
    3
    تشکر شده:
    12
    امتیاز دستاورد:
    3
    هزار و یک شب با « آندرو مدآ »

    شب دوم :

    روی صفحۀ آیفون ؛ تصویری نقش می بندد
    و سپس آهنگی ، تقریباً همزمان نواخته می شود .
    گویا « همزمان » با داده های پیشین مغز تو مطابقت ندارد .
    چون تصویر و صدا که از یک منبع ساطع شود ،
    نمیتواند فرایندی همزمان در منبعی دیگر داشته باشد .

    برادر کوچک به سوی آیفون می شتابد
    و با گویشی شیرین : باباست !
    هنوز کوچکتر از آن است که
    دستش به گوشی آیفون و شاسی رهایی قفل در ، از زبانۀ بی زبان برسد .
    پس با فریادی کودکانه :
    آندرومدآ !!!!!!!!!! بیا در را باز کن . بابا اومد .
    دخترک در اتاق خویش ، داستان هزار و یک شب می خواند .
    و از همانجا : به مامان بگو باز کند . من دستم بند است .
    پسرک : مامان بیا در را باز کن . بابا اومده .
    ......................

    دخترک همچون طاووسی زیبا
    در مسیر اتاق و مطبخ می خرامد .
    با دست پر می آید
    و دوباره خالی و سبکبال به سوی مطبخ ، بال میگشاید .

    امشب رنگ بنفش را حَلالِ هِلال تنش نموده .
    شلوارکی و تاپی با همین رنگ .

    بیشتر شبیه نیلوفر آبی است . به همان لطافت و زیبایی .
    زمینِ سَرایَش نیز بر هر گام وی بی تابی میکند
    گویی که نیلوفری با موج آب به رقص آمده .

    هرگز از نظارۀ این همه زیبایی و لطافت و ظرافت سیر نمیشوی .
    و پدر با تماشای تَمَوُج نیلوفرش ، تُهی میشود از خستگی تن .
    و یَله بر روی مبلی که خود ، حاصل دسترنج همان خستگیست .

    سفره آماده است . رنگین از رنگ رنگ رنجهای مادر .
    الهۀ منزل ( مادر ) ، پیش از همه ،
    « بُش – قاب » پدر را « پُر » میکند از سازه های مهر .
    همانگونه که « قاپ » ش بدزدیده بود پیش از این
    به اشاره و غمزه های سِحر .

    و پدر : کافیست عزیزم ! زیاد نریز .
    و سپس نوبت ته تغاری و بشقاب وی .

    و آندرومدآ ، خود الهۀ دوم است این خانه را بَعدِ مادر .
    او رنگین کمانیست سفرۀ گسترده بر آفاق را
    به زیبایی اما ، کِی رسد الهه ای به گَردِ پای این زیبا گُهَر ؟

    شام مختومه .

    و بار دیگر
    مسیر اتاق و مطبخ
    میزبان رقص پای شورانگیز وی .
    پرستوی دلکش ، نفس نفس میزند
    از کوچ دوبارۀ میان مطبخ و اتاق .

    لیوان چایی پدر ، در دستهای لطیف آندرومدآ
    پیشکشی از سر قدردانی به خداوند منزل .
    و پدر ، لیوان از دست دخترک باز می ستاند
    و با دستی دیگر
    گره بر دست لطیف دخترانه اش می زند
    و در کناراناش جای میدهد .

    آندرومدآ لبخند شوق بر سیمایش

    و دست مهر پدر
    بر کمر باریک و ظریف دخترک

    و آنگاه آرام و آهسته
    نیلوفرش خوش نشین آغوش پدر .

    نسیم « صبا » ی پدر ، سرزمین « سبا » ی دخترک را می نوازد .
    و پدر مست از رایحۀ روح بخش دخترک .

    و دخترک شرمگین از کردۀ ناکردۀ ساعتی پیش
    که پیشۀ تنبلی بود در گشودنِ در ، برای عزیزترینش .

    و نگاه عاشقانۀ پدر
    تَمَرُّد غزال وحشی اش را نه بر قصد،
    که بر سهوی کودکانه بیاراست .

    دخترک نیم رخ زیبای خویش
    بر پشمینۀ سینۀ پدر می ساید

    و دستهای نوازشگر پیر خسته
    موهای بلند و لَخت دخترک را
    تملکی مهربانانه می بخشد .

    و نگاه دلنشین دخترک
    پشت پلکهای خیال

    نقش مستوری و مستی می زند
    پیر کنعان سوی هستی می برد

    گر بیاندیشی که آن هستی کجاست
    چون تو هستی ، هستی تو نارواست

    خود رها کن پیش هستی های او
    از خود و از هستی خود وا مگو

    او خیال و ؛ هم تخیلهای تو
    تو چو نای و ؛ او همه هی های تو

    می دمد بر جان پیرت بی صدا
    تا بر آید جان جانت را ندا

    پنجشنبه 29 آذر 97
     
    اشک قلم و طناز* از این پست تشکر کرده اند.