1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستانهای کوتاه (کمی تفکر)

شروع موضوع توسط امیر ف ‏30/6/19 در انجمن متفرقه مذهبی

  1. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏30/6/19
    ارسال ها:
    1
    تشکر شده:
    1
    امتیاز دستاورد:
    1
    با عرض ادب با اجازه مدیران وهمه عزیزان این سایت

    اگر اجازه بدید هر زمانی که وقت بکنم داستانهای کوتاه

    که باعث فکر کردن در رفتارمان تغییر اخلاقهای بد یا مثالهایی برای بهتر رفتار کردن میشه

    براتون ارسال کنم

    هرچند ممکنه این مطالب داخل سایتهای مختلف موجود باشه
    ----------
    مطالب داستانهای کوتاه کاملا اعتقادی و مذهبی هست مربوط به اشخاص خاص اما ایرانی
    رمان یا شخص خارجی یا پند ژاپنی ! نیست

    با تشکر از توجهتون @};-
     
    m naizar از این پست تشکر کرده است.
  2. داره راه میوفته!

    تاریخ عضویت:
    ‏13/7/20
    ارسال ها:
    32
    تشکر شده:
    181
    امتیاز دستاورد:
    33
    جنسیت:
    زن
    جوانی به حکیمی گفت: وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند. حکیم گفت: آیا دوست داری بدانی از همه این‌ها تلخ‌تر و ناگوارتر چیست؟
    جوان گفت: آری.حکیم گفت: اگر با تمام زن‌های دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگ‌های ولگرد محله شما از آن‌ها زیباترند.
    جوان با تعجب پرسید: چرا چنین سخنی می‌گویی؟حکیم گفت: چون مشکل در همسر تو نیست. مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع‌کار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را به جز خاک گور چیزی دیگر پر کند. آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟ جوان گفت: آری.
    حکیم گفت: مراقب چشمانت باش.
     
    m naizar، nikbakht و نفحات از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏12/7/20
    ارسال ها:
    295
    تشکر شده:
    761
    امتیاز دستاورد:
    93
    فکر کنم حکیمش یه خورده قلابی بوده
    مگر میشود چشم را از دیدن زیبائیها محروم کرد
    مشگل چیز دیگری است
    :بغل:
     
    فدرا از این پست تشکر کرده است.
  4. داره راه میوفته!

    تاریخ عضویت:
    ‏13/7/20
    ارسال ها:
    32
    تشکر شده:
    181
    امتیاز دستاورد:
    33
    جنسیت:
    زن
    مدرسه‌ای دانش‌آموزان را با اتوبوس به اردو می‌برد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک می‌شود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده می‌شود: «حداکثر ارتفاع سه متر»
    ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود، ولی چون راننده قبلاً این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل می‌شود، اما سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده می‌شود و پس از به وجود آمده صدایی وحشتناک در اواسط تونل توقف می‌کند.
    پس از آرام شدن اوضاع مسئولین و راننده پیاده شده و از دیدن این صحنه ناراحت می‌شوند. پس از بررسی اوضاع مشخص می‌شود که یک لایه آسفالت جدید روی جاده کشیده‌اند که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادند؛ یکی به کندن آسفالت و دیگری به بکسل کردن با ماشین سنگین دیگر و .... اما هیچ کدام چاره‌ساز نبود تا اینکه پسربچه‌ای از اتوبوس پیاده شد و گفت: «راه حل این مشکل را من می‌دانم!»
    یکی از مسئولین اردو به پسر می‌گوید: «برو بالا پیش بچه‌ها و از دوستانت جدا نشو!»
    پسربچه با اطمینان کامل می‌گوید: «به خاطر سن کم مرا دست کم نگیرید و یادتان باشد که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی سر بادکنک به آن بزرگی می‌آورد.»
    مرد از حاضرجوابی کودک تعجب کرد و راه حل را از او خواست. بچه گفت: «پارسال در یک نمایشگاه معلم‌مان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چگونه عبور کنیم و گفت که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درون‌مان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم و در این صورت می‌توانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم.»
    مسئول اردو از او پرسید: «خب این چه ربطی به اتوبوس دارد؟»
    پسربچه گفت: «اگر بخواهیم این مسئله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیک‌های اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند.»
    پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد.
    خالی کردن درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت رمز عبور از مسیر‌های تنگ زندگی است.
     
    m naizar، نفحات و nikbakht از این ارسال تشکر کرده اند.