1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

ابری نیست، بادی نیست...

شروع موضوع توسط anoosh2 ‏15/11/19 در انجمن زمزمه های آشنا

  1. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    1,723
    تشکر شده:
    5,968
    امتیاز دستاورد:
    133

    راستش دلم برای خودمون می‌سوزه. نه فقط برای خودم، برای همه‌مون. من فکر می‌کنم دنیای ما دنیای خوبی نیست. من فکر می‌کنم عصر اطلاعات، عصر خوبی برای زندگی کردن نبوده و نیست. روزگار ما انقدر روزگار شلوغیه که خیلی کم فرصت این رو پیدا می‌کنیم که یه لحظه متوقف شیم و به خودمون و به زندگیمون فکر کنیم. روزگار ما روزگاریه که اونقدر سرگرمی و مشغولیت دور و برمون ریخته که فراموش می‌کنیم گاه‌گاهی هشت کتاب سهراب رو برداریم و چند خط شعر ازش بخونیم. فراموش می‌کنیم که گاهی یه سر به طبیعت بزنیم. فراموش می‌کنیم گاهی بریم همین امامزاده‌های شهرمون زیارت.

    روزگار بدیه. اونقدر بد که فکر می‌کنیم اینترنت و وبلاگ و فیلم و سریال و ... غذاهای خوبی برای روحمون هستند. اما نیستند و همین غذاهای بد روحمون رو بیمار می‌کنن. آخه چطوری می‌شه روحی که مدتهاست چشمش نه آبی آسمون رو دیده و نه خنکی رودخونه رو حس کرده و نه در لطافت قصه‌های مثنوی غرق شده، سالم بمونه؟

    راستش من هنوز که هنوزه به اون زنی که توی ایوون خونه‌ش توی یه روستا نزدیکیهای نطنز نشسته بود و دستش رو گذاشته بود زیر چونه‌ش و زل زده بود به صحرای وسیع جلوش حسودیم می‌شه.

    شما رو نمی‌دونم. اما من اسم این بدو بدوهای هر روزه و سرگرمیها و خوش‌گذرونی‌های امروزه رو نمی‌ذارم زندگی. ولی نمی‌دونم چی‌کار باید کرد. چون با فرار کردن از اونها هم تبدیل می‌شیم به یه آدم منزوی که از هیچ‌چیزی سر در نمی‌آره.

    راستش من یه روزی آرزو داشتم نقاش بشم. البته نه یه نقاش هنرمند بلکه یه نقاش ساختمون. چون حس می‌کردم یه نقاش توی تمام مدتی که داره کار می‌کنه فکرش آزاده و از صبح تا شب فقط دستش رو حرکت می‌ده اما ذهنش تحت اختیار خودشه و هرجا دلش می‌خواد پروازش می‌ده.

    ابری نیست،
    بادی نیست،
    می‌نشینم لب حوض
    گردش ماهی‌ها،

    روشنی، من، گل، آب،
    پاکی خوشه زیست

    مادرم ریحان می‌چیند

    نان و ریحان و پنیر
    آسمانی بی‌ابر،

    اطلسی‌هایی‌تر،

    رستگاری نزدیک، لای گلهای حیاط
    نور در کاسه مس چه نوازش ها می‌ریزد

    نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین می‌آرد

    پشت لبخندی پنهان هر چیز

    روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
    چیزهایی هست که نمی‌دانم
    می‌دانم سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد

    می‌روم بالا تا اوج

    من پر از بال و پرم

    راه می بینم در ظلمت

    من پر از فانوسم

    من پر از نورم و شن
    و پر از دار و درخت
    پرم از راه، از پل
    از رود، از موج
    پرم از سایه‌ی برگی در آب

    چه درونم تنهاست...

    راستش دلم برای خودمون می‌سوزه. :head::خنده:


    اشعار از سهراب سپهری