1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

بانک داستانهای کوتاه اما دلنشین و زیبا

شروع موضوع توسط minaaa ‏5/7/11 در انجمن داستان

  1. الهه ی ❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,246
    تشکر شده:
    26,633
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن

    مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند.

    هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت.
    اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. (گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…)!
    پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند.
    در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود.
    رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟"
    دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
    - "چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
    دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
    - اسب و سگم هم تشنه‌اند.
    نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
    مسافر خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد.
    ازنگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد.
    پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند.

    راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد.
    مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود وصورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
    مسافر گفت: " روز بخیر!"
    مرد با سرش جواب داد.
    - ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
    مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهیدبنوشید.
    مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
    مسافر از مرد تشکر کرد.
    مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
    مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
    مرد گفت: بهشت!
    بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
    آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
    مسافر حیران ماند وگفت:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "

    آن مرد گفت: کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند!!

    چون تمام آنهایی که حاضرندبهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند.

    ازکتاب شیطان و دوشیزه پریم _ پائولو کوئیلو
     
    OnlineBoy، m naizar، DaniyaL و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. الهه ی ❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,246
    تشکر شده:
    26,633
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن

    آورده اند که یک شب شاه عباس با لباس مبدل در كوچه های شهر ميگشت كه به سه دزد برخورد كردكه قصد دزدی داشتند!

    شاه عباس وانمود كرد كه او هم دزد است و از آنان خواست كه او راوارد دار و دسته خود كنند!
    دزدان گفتند ما سه نفر هر يك خصلتی داريم كه به وقت ضرورت به كار مي آيد ،
    شاه عباس پرسيد : چه خصلتی ؟
    يكی گفت من از بوی ديوارخانه ميفهمم كه درآن خانه طلا و جواهر هست يا نه و به همين علت به كاهدان نميزنيم . ديگری گفت من هم هر كس را يك بار ببينم بعداً در هرلباسی او را ميشناسم
    ديگری گفت من هم از هر ديواری ميتوانم بالا بروم
    از شاه عباس پرسيدند تو چه خصوصيتی داری كه بتواند به حال ما مفيد باشد ؟
    شاه فكری كرد و گفت من اگر ريشم را بجنبانم كسی كه زندانی باشد آزاد ميشود!

    دزدها او را به جمع خود پذيرفتند و پس از سرقت طلاها را در محلی مخفی كردند ،
    فردای ان شب شاه دستور داد كه ان سه دزد را دستگير كنند . وقتی دزدها را به دربار آوردند آن دزدی كه با يك بار ديدن همه را باز ميشناخت فهميد كه پادشاه رفيق شب گذشته انها است پس
    اين شعر را خطابه شاه خواند كه :

    ما همه كرديم كار خويش را
    ای بزرگ اخر بجنبان ریش را :)
     
    OnlineBoy، m naizar، DaniyaL و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏24/7/17
    ارسال ها:
    787
    تشکر شده:
    3,549
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    Accounting
    خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»گفت:....

    می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!
     
    OnlineBoy و m naizar از این پست تشکر کرده اند.
  4. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏24/7/17
    ارسال ها:
    787
    تشکر شده:
    3,549
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    Accounting
    دزد باورها

    گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.

    او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

    گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.
     
    OnlineBoy و m naizar از این پست تشکر کرده اند.
  5. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏24/7/17
    ارسال ها:
    787
    تشکر شده:
    3,549
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    Accounting
    معجون آرامش

    روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چون روزی چند بر این حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم!


    گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد.گفتند:...

    آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آیدگفت:آری جزئ نخست اعتماد بر خدای است ،عزوجل،دوم آنچه مقدر است بودنی است،سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست.چهارم اگر صبر نکنم چه کنم،پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیازارم،پنجم آنکه شاید حالی سخت تر از این رخ دهد.ششم آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد چون این سخنان به کسری رسید او را آزاد کرد و گرامی داشت.

     
    OnlineBoy، m naizar و DaniyaL از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏24/7/17
    ارسال ها:
    787
    تشکر شده:
    3,549
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    Accounting
    پوستین کهنه در دربار

    ایاز، غلام شاه محمود غزنوی (پادشاه ایران) در آغاز چوپان بود. وقتی در دربار سلطان محمود به مقام و منصب دولتی رسید، چارق و پوستین دوران فقر و غلامی خود را به دیوار اتاقش آویزان کرده بود و هر روز صبح اول به آن اتاق می‌رفت و به آنها نگاه می‌کرد و از بدبختی و فقر خود یاد می‌‌آورد و سپس به دربار می‌رفت. او قفل سنگینی بر در اتاق می‌بست. درباریان حسود که به او بدبین بودند خیال کردند که ایاز در این اتاق گنج و پول پنهان کرده و به هیچ کس نشان نمی‌دهد. به شاه خبر دادند که ایاز طلاهای دربار را در اتاقی برای خودش جمع و پنهان می‌کند. سلطان می‌دانست که ایاز مرد وفادار و درستکاری است. اما گفت: وقتی ایاز در اتاقش نباشد بروید و همه طلاها و پولها را برای خود بردارید.نیمه شب، سی نفر با مشعل‌های روشن در دست به اتاق ایاز رفتند. با شتاب و حرص قفل را شکستند و وارد اتاق شدند. اما هرچه گشتند چیزی نیافتند. فقط یک جفت چارق کهنه و یک دست لباس پاره آنجا از دیوار آویزان بود. آنها خیلی ترسیدند، چون پیش سلطان دروغزده می‌شدند.

    وقتی پیش شاه آمدند شاه گفت: چرا دست خالی آمدید؟ گنجها کجاست؟ آنها سرهای خود را پایین انداختند و معذرت خواهی کردند.سلطان گفت: من ایاز را خوب می‌شناسم او مرد راست و درستی است. آن چارق و پوستین کهنه را هر روز نگاه می‌کند تا به مقام خود مغرور نشود. و گذشته اش را همیشه به یاد بیاورد.
     
    OnlineBoy، m naizar و DaniyaL از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏24/7/17
    ارسال ها:
    787
    تشکر شده:
    3,549
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    Accounting
    دکتر گلن گانینگهام
    مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله‌های آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش هم‌کلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بی‌درنگ به بیمارستان رساندند.


    پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش می‌گفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعله‌های آتش به‌طور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمی‌خواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده بماند و ... چنین هم شد.


    او در مقابل چشمان حیرت زده‌ی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش می‌گفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگ‌لنگان راه برود».


    پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچ‌وجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمی‌شد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را می‌مالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمی‌خورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و اراده‌ی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود


    یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخ‌دار قرارداد و برای هواخوری به حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعه‌های قبل، در صندلی چرخ‌دار نماند. او خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را می‌کشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نرده‌های چوبی سفیدی که دور تا دور حیاط‌شان کشیده شده بود، رسید.


    با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نرده‌ها گرفت و در امتداد نرده‌ها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام می‌داد، به‌طوری که جای پای او در امتداد نرده‌های اطراف خانه دیده می‌شد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمی‌خواست.


    سرانجام، با خواست خدا و عزم و اراده‌ی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و فاصله‌ی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت، می‌دوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.


    سال‌ها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی دکتر «گلن گانینگهام» در باغ چهارگوش «مادیسون» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد!
     
    OnlineBoy، m naizar و DaniyaL از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/4/17
    ارسال ها:
    2,079
    تشکر شده:
    16,750
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    گویند که بطی در آب روشنایی ستاره دید، پنداشت که ماهی است، قصدی می‌کرد تابگیرد و هیچ نمی یافت. چون بارها بیازمود و حاصلی ندید فروگذاشت. دیگر روز هرگاه که ماهی بدیدی گمان بردی که همان روشنایی است قصدی نپیوستی. و ثمرت این تجربت آن بود که همه روز گرسنه بماند.

    کلیله دمنه-بخش 29
     
    OnlineBoy و m naizar از این پست تشکر کرده اند.
  9. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏25/8/15
    ارسال ها:
    1,374
    تشکر شده:
    8,616
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    دختر و پسری با مخالفت های فراوان خانواده هر دو طرف با هم ازدواج کردند... در اولین صبح عروسی بخاطر سختی های زیادی که کشیده بودند، زن و شوهر توافق کردند که در را بر روی هیچکس باز نکنند!

    ابتدا پدر و مادر پسر آمدند، زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند اما چون از قبل توافق کرده بودند، هیچکدام در را باز نکردند...!
    ساعتی بعد پدر و مادر دختر آمدند، زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند؛ اشک در چشمان زن جمع شده بود و در این حال گفت نمی توانم ببینم که پدر و مادرم پشت در باشند و در را رویشان باز نکنم...
    شوهر چیزی نگفت، و در را باز کرد و آنها آمدند سال ها گذشت خداوند به آنها چهار پسر داد؛ پنجمین فرزندشان دختر بود! برای تولد این فرزند پدر بسیار شادی کرد و چند گوسفند را سر برید و میهمانی مفصلی داد...
    مردم متعجبانه از او پرسیدند علت این همه شادی و میهمانی دادن چیست؟
    مرد بسادگی جواب داد چون این همان کسی است که، در را به رویم باز می کند!
     
    AftabGardoon، n@der، اشک قلم و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/4/17
    ارسال ها:
    2,079
    تشکر شده:
    16,750
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند.
    حلاج برسفره آنها نشست و چند لقمه بردهان برد.
    جذامیان گفتند: دیگران بر سفره ما نمی نشینند و از ما می ترسند،
    حلاج گفت؛ آنهاروزه اند و برخاست.
    غروب هنگام افطار حلاج گفت: خدایا روزه مرا قبول بفرما.
    شاگردان گفتند: استاد ما دیدیم که تو روزه شکستی.
    حلاج گفت: ما مهمان خدا بودیم. روزه شکستیم, اما دل نشکستیم.."
    ...
    ''آن که دلی بود به میخانه نشستیم
    آن توبه صدساله به پیمانه شکستیم
    از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب
    ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم''
     
    AftabGardoon، n@der و !!AMINKHAN!! از این ارسال تشکر کرده اند.