1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، لازم است که ثبت نام کنید.

داستان های کلیله و دمنه.....

شروع موضوع توسط Am!R~Mr ‏22/7/11 در انجمن داستان

  1. آفلاین

    Am!R~Mr

    باب الملک و البراهمة - حکایت دوم و پایان باب
    بابُ الملک و البراهمة - حکایت دوم
    آورده اند که جفتی کبوتر دانه فراهم آوردند تا خانه پُر کنند. نر گفت : تابستان است و در دشت علف فراخ، این دانه نگاه داریم تا زمستان که در صحراها بیش چیزی نیابیم بدین روزگار گذرانیم. ماده هم بر این اتفاق کرد و بپراگندند. و دانه آنگاه که بنهاده بودن نم داشت، آوند پر شد.

    چون تابستان آمد و گرمی در آن اثر کرد دانه خشک شد و آوند تهی نمود، و نر غایب بود، چون باز رسید و دانه اندک تر دید گفت : این در وجه نفقه ی زمستانی بود. چرا خوردی ؟ ماده هر چند گفت «نخورده ام» سود نداشت. می زدش تا سپری شد.

    در فصل زمستان که باران ها متواتر شد دانه نم کشید و به قرار اصل باز رفت. نر وقوف یافت که موجب نقصان چیست، جزع و زاری بر دست گرفت و می نالید و می گفت : دشوارتر آن که پشیمانی سود نخواهد داشت.
    و حکیم و عاقل باید که در نِکایت تعجیل روا نبیند تا همچون کبوتر به سوز هِجر مبتلا نگردد. و فایده ی حَذق و کیاست آن است که عواقب کارها دیده آید و در مصالح حال و مآل غفلت برزیده نشود، چه اگر کسی همه ی اَدَوات بزرگی فراهم آرد چون استعمال به وقت و در محل دست ندهد از منافع آن بی بهره ماند. و پادشاه موفق آن است که تامل او از خَواتِم کارها قاصر نیاید. و نظر بصیرت او به اواخر اعمال محیط گردد، و نَهمت به اختیار کم آزاری و ایثار نکوکاری مصروف دارد و، سخن بندگان ناصح را استماع نماید.

    بد کاستن و نیک فزودن باید زیرا که همی کـَشت درودن باید
    و معلوم است که ملک به رای صایب و فکرت ثاقب خویش مستقل است و از شنودن این تـُرَّهات مُستغنی، و هر مثال که دهد جز به تلقین دولت و الهام سعادت [ نتواند بود ]. و به دست بندگان همین است که در تقریر نصایح اِطناب لازم شمرند. مگر بعضی از حقوق اولیای نعم به ادا رسد. و بنده این قدر مقرر می گرداند که : اگر رای ملک بیند که زبان های خاص و عام ثنای او را گویان باشد و دل ها وَلای او را جویان.
     
  2. آفلاین

    Am!R~Mr

    پاسخ : داستان های کلیله و دمنه.....

    هر کجا فریاد خیزد مقصد فریاد باش سایه بر مظلوم گستر آفتاب داد باش
    و شاه از این موعظت مستغنی است، و این غلو بدان رفت تا برای یک زن چندین فکرت به ضمیر مبارک راه ندهد، که از تمتع دوازده هزار زن که در خدمت سرای اند بازماند و از آن فایده ای حاصل نیاید.

    چون ملک این فصل بشنود از هلاک زن بترسید، گفت : به یک کلمه که در حال خشم بر زبان ما رفت تعلق کردی و نفس بی نظیر را باطل گردانیدی، و در آن چنان که لایق حال ناصحان تواند بود تأملی و تثبُتی به جای نیاوردی ؟ در اثنای این عبارت بر لفظ راند که : سخت اندوهناک شدم به هلاک ایران دخت. وزیر گفت : دو تن همیشه اسیر اندوه و بسته ی غم باشند : یکی آن که نهمت به بدکرداری مصروف دارد؛ و دیگر آن که در حال قدرت، نیکویی کردن فرض نشمرد، مدت دولت و تمتع نعمت به دنیا ایشان را اندک دست دهد و غم و حسرت در آخرت بسیار.

    ملک گفت : از تو دور و درست. گفت : از دو تن دوری باید گزید : یکی آن که نیکی و بدی یکسان پندارد و عِقاب عُقبی را انکار آرد، و دیگر آن که چشم را از نظر حرام و گوش را از سَماع ِفحش و غیبت و فـَرج را از ناشایست، و دل را از اندیشه ی حرص و حسد و ایذا بازتواند داشت.
    ملک گفت : حاضر جواب مردی، ای بلار ! گفت : سه تن بر این سیرت توانند بود : پادشاهی که در ذخایر خویش لشکر و رعیت را شرکت دهد، و زن که برای جفت خویش ساخته و آماده آید، و عالمی که اعمال او به توفیق آراسته باشد.
    ملک گفت : رنجور گردانید تعزیت تو مرا، ای بلار ! گفت : صفت رنجوری بر دو تن درست آید. سوار اسپ نیکو منظر زشت مخبر؛ و شوی زن با جمال و جوان که دست اکرام، و انعام و تعهد او ندارد، پیوسته از وی ناسزا شنوَد.
    ملک گفت : ملکه را [ هلاک کردی ] به سعی ضایع بی حق متوجه. گفت : سعی سه تن ضایع باشد : آن که جامه ای سپید پوشد و شیشه گری کند؛ و گازُری که همت جامه ی مرتفع دارد و همه روز در آب ایستد؛ و بازرگانی که زن نیکو و کودک گزیند و عمر در سفر گذارد.
     
  3. آفلاین

    Am!R~Mr

    پاسخ : داستان های کلیله و دمنه.....

    ملک گفت : سزاواری که در تعذیب تو مبالغت رود. گفت : دو تن شایان این معاملت توانند بودن : یکی آن که بی گناه را عقوبت فرماید؛ دیگر آن که در سوال با مردمان الحاح کند و اگر عذری گویند نشنود.
    ملک گفت : صفت سفاهت بر تو درست می آید و کِسوت وقاحت بر تو چُست. گفت : سه تن بابت این سمت باشند : درودگری که چوب می تراشد و تراشه در خانه می گذارد تا خانه بر وی تنگ شود؛ و حَلاقی که در کار خویش مهارتی ندارد، سر مردمان مجروح می گرداند و از اُجرت محروم ماند؛ و توانگری که در غُربت مقام کند و مال او به دست دشمن افتد و به اهل و فرزند نرسد.
    ملک گفت : آرزوی دیدار ایران دخت می باشد. گفت : سه تن آرزوی چیزی بَرَند و نیابَند : مفسدی که ثواب مُصلحان چشم دارد؛ و بخیلی که ثنای اصحاب مروت توقع کند؛ و جاهلی که از سر شهوت و غضب و حرص و حسد برنخیزد و تمنی آنـَش باشد که جای او با جای نیک مردان برابر بوَد.
    ملک گفت : من خود را در این رنج افگنده ام. گفت : سه تن خود را در رنج دارند : آن که در مصافْ خود را فروگذارد تا زخمی گران یابد؛ و بازرگان ِحریص ِبی وارث که مال از وجه ربا و حرام گرد می کند؛ ناگاه به قصد حاسدی [ سپری ] شود، وَبال باقی ماند؛ و پیری که زن نابکار خواهد، هر روز از وی سردی می شنوَد و از سوز او نهمت بر تمنی مرگ مقصور می گرداند و آخر هلاک او در آن باشد.
    ملک گفت : ما در چشم تو نیک حقیر می نماییم که گزارْد این سخن جایز می شمری ! گفت : مَخدوم در چشم سه طایفه سبک نماید : بنده ی فراخْ سخن که ادب مُفاوضتِ مخدومان نداند و گاه و بی گاه در خاست و نشست و چاشت و شام با ایشان برابر باشد، و مخدوم هم مزاح دوست و فحاش، و از رفعت منزلت و نِخوت سیاست بی بهر. و بنده ی خائن مُستولی بر اموال مخدوم، چنان که به مدت مال او از مال مخدوم درگذرد، و خود را رُجحانی صورت کند؛ و بنده ای که در حَرَم ِمخدوم بی استحقاق، منزلت اعتماد باید و به مُخالِطتِ ایشان بر اسرار واقف گردد و بدان مغرور شود.
    ملک گفت : تو را بادْ دستی مُضَیَّع و سَبُک سَری مُسرف یافتم، ای بلار ! گفت : سه تن بدین مُعاتـَب، توانند بود. آن که جاهل ِسفیه را به راه راست خواند و بر طلب علم تحریض نماید، چندان که جاهل مُستظهر گشت از وی بسی ناسزا شنود و ندامت فایده ندهد؛ و آن که احمقی بی عاقبت را به تألـُفِ نه در محل بر خویشتن مستولی گرداند و در اسرار محرم دارد. هر ساعت از وی دروغی روایت می کند و مُنکری به وی حوالت می شود و انگشت گزیدن دست نگیرد، و آن که سِر با کسی گوید که در کتمان راز خویش به تمالک و تـَیَقـُظ مذکور نباشد.
    ملک گفت : بدین کار بر تهتـُک تو دلیل گرفتم. گفت : جهل و خفت سه تن به حرکات و سکنات ایشان ظاهر گردد : آن که مال خود را به دست اجنبی ودیعت نهد و ناشناخته را میان خود و خصم حکم سازد؛ و آن که دعوی شجاعت و صبر و کسب مال و تألف دوستان و ضبط اعمال کند و آن را روز جنگ و هنگام نکبت و میان توانگران و وقت قهر ِدشمنان و به فرصت استیلا بر پادشاهان برهانی نتواند آورد، و آن که گوید «من از آرزوهای جسمانی فارغ ام و اقبال من بر لذت روحانی مقصور است.» و در همه احوال سُخره ی هوا باشد و قبله ی احکام خشم و شهوت را شناسد.
    ملک گفت : می خواهی تا ما را مُلک تلقین کنی و کفایت مُمَوَّه ومُزَوَر خود بر مردمان عرض دهی ؟ گفت : سه تن بر خود گـَمان مهارت دارند و هنوز در مقام جهالت باشند : مُطربی نوآموز که هر چند کوشد زخمه ی او با ساز و الحان یاران نسازد و نیامیزد، و تمزیج ِزیر و بم، برابر، در صعود و نزول نشناسد، و نقاش بی تجربت که دعوی صورت گری پیوندد و رنگ آمیزی نداند؛ و شوخی ِبی مایه که در محافل لافِ کارگزاری زند و چون در معرض مهمی آید از زیردستان در چند و چگونه سُفته خواهد.
     
  4. آفلاین

    Am!R~Mr

    پاسخ : داستان های کلیله و دمنه.....

    ملک گفت : به ناحق کشتی ایران دخت را، ای بلار ! گفت : سه تن به ناحق در کارها شرع کنند : آن که تصلـُف دروغ بسیار کند، و فعل و قول را به تحقیق نرساند، و کاهلی که بر خشم قادر نباشد؛ و پادشاهی که هرکسی را بر عَزایم خاصه در کارهای بزرگ اطلاع دهد. ملک گفت : ما از تو ترسانیم. ای بلار ! گفت : غلبه ی هراس بی موجبی بر چهار کس مَعهود است : آن مرغی خـُرد که بر شاخ باریک نشسته باشد و می ترسد از آن چه آسمان بر وی افتد، و از برای دفع آن پای در هوا می دارد، و [ کلنگ که ] هر دو پای از برای گرانی جسم خود بر زمین ننهد، و کرمی که غذای او خاک است و او ترسان از آن چه نماند، و خفاش که روز بیرون نیاید تا مردمان به جمال او مفتون نگردند و همچون دیگر مرغان اسیر دام و محبوس قفص نشود.
    ملک گفت : راحت دل و خرمی عیش را پَدرود باید کرد به فقد ایران دخت. گفت : دو تن همیشه از شادکامی بی نصیب باشند : عاقلی که به صحبت جاهلان مبتلا گردد ، و بدخویی که از اخلاق ِناپسندیده خود به هیچ تأویل خلاص نیابد.
    ملک گفت : مُزد از بَزَه و نیک از بد نمی شناسی، ای بلار ! گفت : چهار کس بدین معانی محیط نگردند : آن که به دردی دایم و علتی هایل مبتلا باشد و به اندیشه ای دیگر نپردازد، و بنده ی خائن ِگناه کار که در مواجهه ی مخدوم کامگار افتد؛ و آن که با دشمن شجاع در کارزار آید و ذهن او از تمامی کار منقطع شود؛ و ستم گاری بی باک که در دست ظالمی از خود قوی تر درماند و در انتظار بلاهای بزرگ بنشیند.
    ملک گفت : همه نیکی ها را گم کردی ! گفت : این وصفْ چهار تن را زیبا نماید : آن که جور و تهور را فضیلت شمرد؛ و آن که به رای خویش مُعْجَب باشد؛ و آن که با دزدان اِلف گیرد، و آن که زود در خشم و دیر به رضا گرایَد.
     
  5. آفلاین

    Am!R~Mr

    پاسخ : داستان های کلیله و دمنه.....

    ملک گفت : به تو واثق نشاید بود، ای بلار ! گفت : ثِقت خردمندان به چهار کس مستحکم نگردد : ماری آشفته؛ و ددی گرسنه؛ و پادشاهی بی رحمت، و حاکمی بی دیانت.
    ملک گفت : مُخالطت تو بر ما حرام است. گفت : مخالطت چهار چیز متعذر است : مصلح و مفسد و خیر و شر؛ نور و ظلمت؛ روز و شب.
    ملک گفت : اعتماد ما از تو برخاست. گفت : چهار کس را اهلیت اعتماد نتواند بود : دزدی مُقتحِم؛ حَشَم سِتـَنـْبَه؛ فحاش آزرده؛ اندک عقلی نادان.
    ملک گفت : [ رنج من بدان بی نهایت است که درمان دیگر دردهای من دیدار ایران دخت بودی و ] درد فراق ایران دخت را شفا نمی بینم. گفت : از جهت پنج نوع زنان غم خوردن مباح است : آن که اصلی کریم و ذاتِ شریف دارد و جمالی رایق و عفافی شایع؛ و آن که دانا و بردبار و مخلص و یکدل باشد؛ و آن که در همه ابواب نصیحت بَرزَد و حضور و غیبت جُفت بی رعایت نگذارد؛ و آن که در نیک و بد و خیر و شر موافقت و انقیاد را شِعار سازد؛ و آن که منفعت بسیار در صحبت او مشاهدت افتد.
    ملک گفت : اگر [ کسی ] ایران دخت را به ما بازرساند زیادت از تمنی او را مال دهیم. گفت : مال نزدیک چهار تن از جان عزیزتر است : آن که جنگ برای اجرت کند؛ و آن که زیر دیوارهای گران برای دانگانه سُمج گیرد؛ و آن که بازارگانی دریا کند؛ و آن که در مَعادن مُزدور ایستد.
    ملک گفت : در دل ما از تو جراحتی مُتمکن شد که به رفق چرخ و لطف دهر آن را مرهم نتوان کرد. گفت : عداوت میان چهار کس بر این طریق متصور است : گرگ و میش و؛ گربه و موش و؛ باز و دُراج و؛ بوم و زاغ.
     
  6. آفلاین

    Am!R~Mr

    پاسخ : داستان های کلیله و دمنه.....

    ملک گفت : بدین ارتکاب، خدمت همه عمر تباه کردی. گفت : هفت تن بدین عیب موسوم اند : آن که احسان و مروت خود را به منت و اذیت باطل کند؛ و پادشاهی که بنده ی کاهل و دروغ زن را تربیت فرماید؛ و مهتری درشت خوی که عقوبت او بر مَبَرَت او بچربد؛ و مادری مُشفق که در تعهُد فرزند عاق مبالغت نماید؛ و آزادمردی سَخی که بَد عهدِ مَکار را بر وَدیعت خویش مُعتمد پندارد؛ و آن که به بد گفت دوستان فخر کند؛ و آن که زاهدان را از عقیدت اجلال لازم نشمرد و ظاهر و باطن در حق ایشان یکسان بدارد.
    ملک گفت : باطل گردانیدی جمال ایران دخت را به کشتن او. گفت : پنج چیز همه اوصاف ستوده را باطل گرداند : خشمْ حِلم مرد را در لباس تهتـُک عرضه دهد و علم او را در صیغت جهل فرا نماید؛ غم عقل را بپوشاند و تن را نزار کند؛ کارزار دایم در مصاف ها نفس را به فنا سپارَد؛ گرسنگی و تشنگی جانوران را ناچیز کند.
    ملک گفت : ما را با تو پس از این کاری نماند، ای بلار ! گفت : خردمندان را با شش کس آشنایی نتواند بود : یکی آن که مشورت با کسی کند که از پیرایه ی علم عاطل است؛ و خُرد حوصله ای که از کارهای شایگانی تنگ آید؛ و دروغ زنی که به رای خود اعجاب نماید، و حریصی که مال را بر نفسْ ترجیح نهد؛ و ضعیفی که سفر دور دست اختیار کند؛ و خویشتن بینی که استاد و مخدوم سیرت او نپسندد.
    گفت : تو ناآزموده به بودی، ای بلار ! گفت : ده تن را بشاید آزمود : یکی شجاع را در جنگ، و یکی برزگر را در کشاورزی؛ و مخدوم را در ضُجرت، و بازرگان را در حساب؛ و دوست را در وقت حاجت؛ اهل را در ایام نکبت؛ زاهد را در احراز ثواب؛ فاقه زده را در درویشی به صلاح عزیمت؛ و کسی را که به ترک مال و زنان گفت از سر قدرت در خویشتن داری.

    چون سخن به این جا رسید و اثر تغیُر در بُشره ی ملک بدید بلار خاموش شد و با خود اندیشید :
     
  7. آفلاین

    Am!R~Mr

    پاسخ : داستان های کلیله و دمنه.....

    وقت است اگر نوبت غم درگذرد
    وقت است که ملک را به دیدار ایران دخت شادمان گردانم، که اشتیاق به کمال رسیده است؛ و نیز عظیم اغماضی فرمود بر چندین ژاژ و سَفساف که من ایراد کردم. و آنگاه گفت :
    زندگانی ملک دراز باد ! در روی زمین او را نظیری نمی دانم و در آن چه به ما رسیده است از تواریخ نشان نداده اند، و تا آخر عمر ِعالم هم نخواهد بود، که با حقارت قدر و خست منزلت خویش بر آن جمله سخن فراخ می راندم و قدم از اندازه ی خویش بیرون می نهادم، البته خشمی بر ملک غالب نگشت. ذات بزرگوار او چنان به جمال حلم و سکینت آراسته است و به زینت صبر و وقار مُتحَلی، و جمال حلم و بسطت علم او بی نهایت و، جانب عفو او بندگان را مُمَهَد و، خیرات او جملگی مردمان را شامل؛ و آثار کم آزاری و رأفت او شایع. و اگر از گردش چرخ بلایی نازل گردد و از تصرف دهر حادثه ای واقع شود که بعضی نعمت های آسمانی را مُنَغَص گرداند در آن هیچ کس ملک را غمناک نتواند دید، و جناب او از وَصمت جزع و قـَلـَق منزه باشد و، نفس ِکریم را در همه ی شَداید ریاضت دهد و، رضا را به قضا از فرایض شناسد، با آن که کمال استیلا و استعلا حاصل است و اسباب امکان و مَقدُرَت، ظاهر تجاوز و اغماض مَلکانه در حق بندگان مخلص بر این سیاقت است، و باز جماعتی که خویشتن در محل لِدات دارند اگر اندک نخوتی و تمردی اظهار کنند، و به تلویح و تصریح چیزی فرانمایند که به معارضه و موازنه مانند شود، در تقدیم و تعریک ایشان آن مبالغت رود که عزت و هیبت پادشاهی اقتضا کند. و خاص و عام و لشکر و رعیت را از عَجز و انقیاد آن مشاهدت کند.

    گرچرخ فلک خصم تو باشد تو به حجت با چرخ بکوشی به همه حال و برآیی
    و چون این قدرت بدیدند و سر به خط آوردند در اکرام و انعام فراخور علو همت و فرط سیادت، آن افراط فرموده می آید که تاریخ مَفاخر جهان و فهرست مآثر ملوک، بدان آراسته گردد و ذکر آن بر روی روزگار باقی ماند.
     
  8. آفلاین

    Am!R~Mr

    پاسخ : داستان های کلیله و دمنه.....

    با آن کامگاری و اقتدار که تقریر افتاد سخنان بی محابا را که بر لفظ من رفت استماع ارزانی فرمود، کدام بنده این عاطفت را شکر تواند گزارد ؟ شمشیر بُرّان حاضر و بنده در مقام تبسُط، اقامت رسم سیاست را جز حلم و کرم مَلک چه حجاب صورت توان کرد ؟ و من بنده به گناه خویش اعتراف می آرم و اگر عقوبتی فرماید مُحِق و مُصیب باشد، که خطایی کرده ام و در امضای فرمان، تأخیر جایز شمرده ام، و از بیم این مقام و هول این خطاب بازاندیشیده، و بازمی نمایم که ملکه ی جهان بر جای است.

    چندان که مَلک این کلمه بشنود شادی و نشاط بر وی غالب گشت، و دلایل فرح و ابتهاج و مَخایل مَسرّت و ارتیاح در ناصیه ی مبارک او ظاهر گشت.

    این منم یافته مقصود و مراد دل خویش از حوادث شده بیگانه و با دولت، خویش ؟
    و پس فرمود که : مانع سَخط و حایل سیاست آن بود که صدق اخلاص و مُناصحت تو می شناختم و می دانستم که در امضای آن مثال، توقفی کنی و پس از مراجعت و استطلاع در آن شرعی پیوندی، که سهو ایران دخت اگر چه بزرگ بود عذاب آن تا این حد هم نشایست، و بر تو ای بلار، در این مفاوضت تاوان نیست چه می خواستی که قرار عزیمت ما در تقدیم و تأخیر آن غرض بشناسی و به اتقانی تمام قدم در کار نهی، بدین حزم خرد و حصافت تو آزموده تر گشت و اعتماد بر نیک بندگی و طاعت تو بیفزود و خدمت تو در آن موقعی هر چه پسندیده تر یافت و ثمرت آن هر چه مُهَناتر ارزانی داریم، و خدمتگار باید که به زیور ِوقار و حزمْ متحلی باشد تا استخدام او متضمن ِفایده گردد، و راست گفته اند که : زاحم بعَودِ او دَع.

    پیش حصار حزم تو کان حصن دولت است بحر محیط ْسنگ نیارد به خندقی
    این ساعت بباید رفت و پرسش ما با فراوان آرزومندی و معذرت به ایران دخت رسانید و گفت :
     
  9. آفلاین

    Am!R~Mr

    پاسخ : داستان های کلیله و دمنه.....

    بی طلعت تو مجلس بی ماه بوَد گردون بی قامت تو میدان، بی سرو بود بستان
    و تعجیل باید نمود تا زودتر بباید و بهجت و اعتداد ما که به حیات او تازه گشته است تمام گردانـَد، و ما نیز از حُجره ی مفارقت به حجله ی مواصلت خرامیم و مثال دهیم تا مجلس خرم بیارایند و بیارند.

    زان می که چو آه عاشقان از تـَف انگشت کند بر آب زورق را
    بلار گفت : صواب همین است و در امضای این عزیمت تردد نیست.

    می کش که غم ها می کشد، اندوه مردان وی کشد،
    در راه، رستم کی کشد، جز رخش بار روستم ؟
    پس بیرون آمد و به نزدیک ایران دخت رفت و گفت :

    روز مبارک، شد و مراد برآمد باز چو اقبال روزگار درآمد
    و بشارت خلاص و مثال حضور به هم برسانید. مستوره برفور ساخته و پسیجیده به خدمت، شتافت و هر دو به هم پیش ملک درآمدند. پس ایران دخت زمین ببوسید و گفت : شکر پادشاه را بر این بخشایش که فرمود چگونه توانم گزارد ؟ و اگر بلار به کمال حلم و رأفت و فرط کرم و رحمت مَلکانه ثقت مستحکم نداشتی هرگز آن تأنی و تأمل نیارستی کرد.
    ملک بلار را گفت : بزرگ منتی متوجه گردانیدی، و من همیشه به مناصحت تو واثق بوده ام لکن امروز زیادت گشت. قوی دل باش که دست تو در مملکت ما گشاده است و فرمان تو بر فرمان برداران نافذ است، و بر استصواب تو در حل و عقد و صرف و تقریر اعتراضی نخواهد رفت.
    بلارد گفت : دولت ملک در مَزید بَسطت و دوام قدرتْ دایم و پاینده باد ! بر بندگان تقدیم لوازم عبودیت و ادای فرایض طاعت، واجب است، و اگر توفیقی یابند بر آن مَحمَدت چشم ندارند، با آن که سوابق کرامات و سوالِف عواطف پادشاهانه بر خدمت بندگان رُجحان پیدا و روشن دارد، و اگر هزار سال عمر باشد و در طلب رضا و تحری ِفراغ، مُستـَغرَق گردانند هزارْ یک آن را شکر نتوانند گزارد. اما حاجت به بنده نوازی مَلک آن است که پس از این در کارها تعجیل نفرماید تا عواقب آن از ندامت و حسرت مسلم ماند.
    ملک گفت این مُناصحت را به سمع قبول اِصغا فرمودیم و در مُستقبل بی تأمل و مشاورت و تدبُر و استخارت مثالی ندهیم. و صِلتی گران ایران دخت را و بلار را ارزانی داشت.
    هر دو شرط خدمت به جای آوردند و در معنی کشتن آن طایفه از براهمه که خواب ها را بر آن نَمَط تعبیر کرده بودن بر آن رای قرار دادند، و ملک مثالی داد تا ایشان را نـَکال کردند، و بعضی را بر دار کشیدند. و کارایدون حکیم را حاضر خواست و به مَواهب خطیر مستغنی گردانید، و مثال داد تا براهمه را بر آن حال بدو نمودند؛ گفت : جزای خائنان و سزای غادران این است. روی به پادشاه آورد و آفرین ها کرد و بر لفظ راند :
     
  10. آفلاین

    Am!R~Mr

    پاسخ : داستان های کلیله و دمنه.....

    رضا ندادی جز صبح در جهان نمّام رها نکردی جز مُشک بر زمین غـَمّاز
    او برفت. ملک بلار را فرمود که : باز باید گشت و آسایشی داد تا ما هم به مجلس اُنس خرامیم، که راست نیاید چنین.

    در جهان شاهدی و ما فارغ در قدح جرعه ای و ما هُشیار
    خیز تا ز آب روی بنشانیم باد این خاک ، توده غدار
    ترک تازی کنیم و برشکنیم نفس ، زنگی مزاج را بازار
    این است داستان فضیلت حِلم و ترجیح آن بر دیگر اخلاق ملوک و عادات پادشاهان، بر خردمندان پوشیده نماند که فایده ی بیان این اَمثال اعتبار خوانندگان و انتباه مستعمان است. و هر که به عنایت ازلی مخصوص گشت نمودار او تجارب مُتقدمان و اشارت حکیمان باشد و بنای کارهای حال و استقبال و مَصالح امروز و فردا بر قاعده ی حکمت و بُنلاد حِصافت نهد.

    وَالله ُالمُوَفـَقُ لِما یَنفـَعُ فِی العاجـِل وَ الآجـِل
     
  11. آفلاین

    Am!R~Mr

    پاسخ : داستان های کلیله و دمنه.....

    باب الملک و البراهمة - حکایت دوم و پایان باب
    بابُ الملک و البراهمة - حکایت دوم
    آورده اند که جفتی کبوتر دانه فراهم آوردند تا خانه پُر کنند. نر گفت : تابستان است و در دشت علف فراخ، این دانه نگاه داریم تا زمستان که در صحراها بیش چیزی نیابیم بدین روزگار گذرانیم. ماده هم بر این اتفاق کرد و بپراگندند. و دانه آنگاه که بنهاده بودن نم داشت، آوند پر شد.

    چون تابستان آمد و گرمی در آن اثر کرد دانه خشک شد و آوند تهی نمود، و نر غایب بود، چون باز رسید و دانه اندک تر دید گفت : این در وجه نفقه ی زمستانی بود. چرا خوردی ؟ ماده هر چند گفت «نخورده ام» سود نداشت. می زدش تا سپری شد.

    در فصل زمستان که باران ها متواتر شد دانه نم کشید و به قرار اصل باز رفت. نر وقوف یافت که موجب نقصان چیست، جزع و زاری بر دست گرفت و می نالید و می گفت : دشوارتر آن که پشیمانی سود نخواهد داشت.
    و حکیم و عاقل باید که در نِکایت تعجیل روا نبیند تا همچون کبوتر به سوز هِجر مبتلا نگردد. و فایده ی حَذق و کیاست آن است که عواقب کارها دیده آید و در مصالح حال و مآل غفلت برزیده نشود، چه اگر کسی همه ی اَدَوات بزرگی فراهم آرد چون استعمال به وقت و در محل دست ندهد از منافع آن بی بهره ماند. و پادشاه موفق آن است که تامل او از خَواتِم کارها قاصر نیاید. و نظر بصیرت او به اواخر اعمال محیط گردد، و نَهمت به اختیار کم آزاری و ایثار نکوکاری مصروف دارد و، سخن بندگان ناصح را استماع نماید.
     
  12. آفلاین

    Am!R~Mr

    پاسخ : داستان های کلیله و دمنه.....

    بد کاستن و نیک فزودن باید زیرا که همی کـَشت درودن باید
    و معلوم است که ملک به رای صایب و فکرت ثاقب خویش مستقل است و از شنودن این تـُرَّهات مُستغنی، و هر مثال که دهد جز به تلقین دولت و الهام سعادت [ نتواند بود ]. و به دست بندگان همین است که در تقریر نصایح اِطناب لازم شمرند. مگر بعضی از حقوق اولیای نعم به ادا رسد. و بنده این قدر مقرر می گرداند که : اگر رای ملک بیند که زبان های خاص و عام ثنای او را گویان باشد و دل ها وَلای او را جویان.

    هر کجا فریاد خیزد مقصد فریاد باش سایه بر مظلوم گستر آفتاب داد باش
    و شاه از این موعظت مستغنی است، و این غلو بدان رفت تا برای یک زن چندین فکرت به ضمیر مبارک راه ندهد، که از تمتع دوازده هزار زن که در خدمت سرای اند بازماند و از آن فایده ای حاصل نیاید.

    چون ملک این فصل بشنود از هلاک زن بترسید، گفت : به یک کلمه که در حال خشم بر زبان ما رفت تعلق کردی و نفس بی نظیر را باطل گردانیدی، و در آن چنان که لایق حال ناصحان تواند بود تأملی و تثبُتی به جای نیاوردی ؟ در اثنای این عبارت بر لفظ راند که : سخت اندوهناک شدم به هلاک ایران دخت. وزیر گفت : دو تن همیشه اسیر اندوه و بسته ی غم باشند : یکی آن که نهمت به بدکرداری مصروف دارد؛ و دیگر آن که در حال قدرت، نیکویی کردن فرض نشمرد، مدت دولت و تمتع نعمت به دنیا ایشان را اندک دست دهد و غم و حسرت در آخرت بسیار.
     
  13. آفلاین

    Am!R~Mr

    پاسخ : داستان های کلیله و دمنه.....

    ملک گفت : از تو دور و درست. گفت : از دو تن دوری باید گزید : یکی آن که نیکی و بدی یکسان پندارد و عِقاب عُقبی را انکار آرد، و دیگر آن که چشم را از نظر حرام و گوش را از سَماع ِفحش و غیبت و فـَرج را از ناشایست، و دل را از اندیشه ی حرص و حسد و ایذا بازتواند داشت.
    ملک گفت : حاضر جواب مردی، ای بلار ! گفت : سه تن بر این سیرت توانند بود : پادشاهی که در ذخایر خویش لشکر و رعیت را شرکت دهد، و زن که برای جفت خویش ساخته و آماده آید، و عالمی که اعمال او به توفیق آراسته باشد.
    ملک گفت : رنجور گردانید تعزیت تو مرا، ای بلار ! گفت : صفت رنجوری بر دو تن درست آید. سوار اسپ نیکو منظر زشت مخبر؛ و شوی زن با جمال و جوان که دست اکرام، و انعام و تعهد او ندارد، پیوسته از وی ناسزا شنوَد.
    ملک گفت : ملکه را [ هلاک کردی ] به سعی ضایع بی حق متوجه. گفت : سعی سه تن ضایع باشد : آن که جامه ای سپید پوشد و شیشه گری کند؛ و گازُری که همت جامه ی مرتفع دارد و همه روز در آب ایستد؛ و بازرگانی که زن نیکو و کودک گزیند و عمر در سفر گذارد.
    ملک گفت : سزاواری که در تعذیب تو مبالغت رود. گفت : دو تن شایان این معاملت توانند بودن : یکی آن که بی گناه را عقوبت فرماید؛ دیگر آن که در سوال با مردمان الحاح کند و اگر عذری گویند نشنود.
    ملک گفت : صفت سفاهت بر تو درست می آید و کِسوت وقاحت بر تو چُست. گفت : سه تن بابت این سمت باشند : درودگری که چوب می تراشد و تراشه در خانه می گذارد تا خانه بر وی تنگ شود؛ و حَلاقی که در کار خویش مهارتی ندارد، سر مردمان مجروح می گرداند و از اُجرت محروم ماند؛ و توانگری که در غُربت مقام کند و مال او به دست دشمن افتد و به اهل و فرزند نرسد.
    ملک گفت : آرزوی دیدار ایران دخت می باشد. گفت : سه تن آرزوی چیزی بَرَند و نیابَند : مفسدی که ثواب مُصلحان چشم دارد؛ و بخیلی که ثنای اصحاب مروت توقع کند؛ و جاهلی که از سر شهوت و غضب و حرص و حسد برنخیزد و تمنی آنـَش باشد که جای او با جای نیک مردان برابر بوَد.
     
  14. آفلاین

    Am!R~Mr

    پاسخ : داستان های کلیله و دمنه.....

    ملک گفت : من خود را در این رنج افگنده ام. گفت : سه تن خود را در رنج دارند : آن که در مصافْ خود را فروگذارد تا زخمی گران یابد؛ و بازرگان ِحریص ِبی وارث که مال از وجه ربا و حرام گرد می کند؛ ناگاه به قصد حاسدی [ سپری ] شود، وَبال باقی ماند؛ و پیری که زن نابکار خواهد، هر روز از وی سردی می شنوَد و از سوز او نهمت بر تمنی مرگ مقصور می گرداند و آخر هلاک او در آن باشد.
    ملک گفت : ما در چشم تو نیک حقیر می نماییم که گزارْد این سخن جایز می شمری ! گفت : مَخدوم در چشم سه طایفه سبک نماید : بنده ی فراخْ سخن که ادب مُفاوضتِ مخدومان نداند و گاه و بی گاه در خاست و نشست و چاشت و شام با ایشان برابر باشد، و مخدوم هم مزاح دوست و فحاش، و از رفعت منزلت و نِخوت سیاست بی بهر. و بنده ی خائن مُستولی بر اموال مخدوم، چنان که به مدت مال او از مال مخدوم درگذرد، و خود را رُجحانی صورت کند؛ و بنده ای که در حَرَم ِمخدوم بی استحقاق، منزلت اعتماد باید و به مُخالِطتِ ایشان بر اسرار واقف گردد و بدان مغرور شود.
    ملک گفت : تو را بادْ دستی مُضَیَّع و سَبُک سَری مُسرف یافتم، ای بلار ! گفت : سه تن بدین مُعاتـَب، توانند بود. آن که جاهل ِسفیه را به راه راست خواند و بر طلب علم تحریض نماید، چندان که جاهل مُستظهر گشت از وی بسی ناسزا شنود و ندامت فایده ندهد؛ و آن که احمقی بی عاقبت را به تألـُفِ نه در محل بر خویشتن مستولی گرداند و در اسرار محرم دارد. هر ساعت از وی دروغی روایت می کند و مُنکری به وی حوالت می شود و انگشت گزیدن دست نگیرد، و آن که سِر با کسی گوید که در کتمان راز خویش به تمالک و تـَیَقـُظ مذکور نباشد.
    ملک گفت : بدین کار بر تهتـُک تو دلیل گرفتم. گفت : جهل و خفت سه تن به حرکات و سکنات ایشان ظاهر گردد : آن که مال خود را به دست اجنبی ودیعت نهد و ناشناخته را میان خود و خصم حکم سازد؛ و آن که دعوی شجاعت و صبر و کسب مال و تألف دوستان و ضبط اعمال کند و آن را روز جنگ و هنگام نکبت و میان توانگران و وقت قهر ِدشمنان و به فرصت استیلا بر پادشاهان برهانی نتواند آورد، و آن که گوید «من از آرزوهای جسمانی فارغ ام و اقبال من بر لذت روحانی مقصور است.» و در همه احوال سُخره ی هوا باشد و قبله ی احکام خشم و شهوت را شناسد.
    ملک گفت : می خواهی تا ما را مُلک تلقین کنی و کفایت مُمَوَّه ومُزَوَر خود بر مردمان عرض دهی ؟ گفت : سه تن بر خود گـَمان مهارت دارند و هنوز در مقام جهالت باشند : مُطربی نوآموز که هر چند کوشد زخمه ی او با ساز و الحان یاران نسازد و نیامیزد، و تمزیج ِزیر و بم، برابر، در صعود و نزول نشناسد، و نقاش بی تجربت که دعوی صورت گری پیوندد و رنگ آمیزی نداند؛ و شوخی ِبی مایه که در محافل لافِ کارگزاری زند و چون در معرض مهمی آید از زیردستان در چند و چگونه سُفته خواهد.
     
  15. آفلاین

    Am!R~Mr

    پاسخ : داستان های کلیله و دمنه.....

    ملک گفت : به ناحق کشتی ایران دخت را، ای بلار ! گفت : سه تن به ناحق در کارها شرع کنند : آن که تصلـُف دروغ بسیار کند، و فعل و قول را به تحقیق نرساند، و کاهلی که بر خشم قادر نباشد؛ و پادشاهی که هرکسی را بر عَزایم خاصه در کارهای بزرگ اطلاع دهد. ملک گفت : ما از تو ترسانیم. ای بلار ! گفت : غلبه ی هراس بی موجبی بر چهار کس مَعهود است : آن مرغی خـُرد که بر شاخ باریک نشسته باشد و می ترسد از آن چه آسمان بر وی افتد، و از برای دفع آن پای در هوا می دارد، و [ کلنگ که ] هر دو پای از برای گرانی جسم خود بر زمین ننهد، و کرمی که غذای او خاک است و او ترسان از آن چه نماند، و خفاش که روز بیرون نیاید تا مردمان به جمال او مفتون نگردند و همچون دیگر مرغان اسیر دام و محبوس قفص نشود.
    ملک گفت : راحت دل و خرمی عیش را پَدرود باید کرد به فقد ایران دخت. گفت : دو تن همیشه از شادکامی بی نصیب باشند : عاقلی که به صحبت جاهلان مبتلا گردد ، و بدخویی که از اخلاق ِناپسندیده خود به هیچ تأویل خلاص نیابد.
    ملک گفت : مُزد از بَزَه و نیک از بد نمی شناسی، ای بلار ! گفت : چهار کس بدین معانی محیط نگردند : آن که به دردی دایم و علتی هایل مبتلا باشد و به اندیشه ای دیگر نپردازد، و بنده ی خائن ِگناه کار که در مواجهه ی مخدوم کامگار افتد؛ و آن که با دشمن شجاع در کارزار آید و ذهن او از تمامی کار منقطع شود؛ و ستم گاری بی باک که در دست ظالمی از خود قوی تر درماند و در انتظار بلاهای بزرگ بنشیند.
    ملک گفت : همه نیکی ها را گم کردی ! گفت : این وصفْ چهار تن را زیبا نماید : آن که جور و تهور را فضیلت شمرد؛ و آن که به رای خویش مُعْجَب باشد؛ و آن که با دزدان اِلف گیرد، و آن که زود در خشم و دیر به رضا گرایَد.
    ملک گفت : به تو واثق نشاید بود، ای بلار ! گفت : ثِقت خردمندان به چهار کس مستحکم نگردد : ماری آشفته؛ و ددی گرسنه؛ و پادشاهی بی رحمت، و حاکمی بی دیانت.
    ملک گفت : مُخالطت تو بر ما حرام است. گفت : مخالطت چهار چیز متعذر است : مصلح و مفسد و خیر و شر؛ نور و ظلمت؛ روز و شب.
    ملک گفت : اعتماد ما از تو برخاست. گفت : چهار کس را اهلیت اعتماد نتواند بود : دزدی مُقتحِم؛ حَشَم سِتـَنـْبَه؛ فحاش آزرده؛ اندک عقلی نادان.
     
  16. آفلاین

    Am!R~Mr

    پاسخ : داستان های کلیله و دمنه.....

    ملک گفت : [ رنج من بدان بی نهایت است که درمان دیگر دردهای من دیدار ایران دخت بودی و ] درد فراق ایران دخت را شفا نمی بینم. گفت : از جهت پنج نوع زنان غم خوردن مباح است : آن که اصلی کریم و ذاتِ شریف دارد و جمالی رایق و عفافی شایع؛ و آن که دانا و بردبار و مخلص و یکدل باشد؛ و آن که در همه ابواب نصیحت بَرزَد و حضور و غیبت جُفت بی رعایت نگذارد؛ و آن که در نیک و بد و خیر و شر موافقت و انقیاد را شِعار سازد؛ و آن که منفعت بسیار در صحبت او مشاهدت افتد.
    ملک گفت : اگر [ کسی ] ایران دخت را به ما بازرساند زیادت از تمنی او را مال دهیم. گفت : مال نزدیک چهار تن از جان عزیزتر است : آن که جنگ برای اجرت کند؛ و آن که زیر دیوارهای گران برای دانگانه سُمج گیرد؛ و آن که بازارگانی دریا کند؛ و آن که در مَعادن مُزدور ایستد.
    ملک گفت : در دل ما از تو جراحتی مُتمکن شد که به رفق چرخ و لطف دهر آن را مرهم نتوان کرد. گفت : عداوت میان چهار کس بر این طریق متصور است : گرگ و میش و؛ گربه و موش و؛ باز و دُراج و؛ بوم و زاغ.
    ملک گفت : بدین ارتکاب، خدمت همه عمر تباه کردی. گفت : هفت تن بدین عیب موسوم اند : آن که احسان و مروت خود را به منت و اذیت باطل کند؛ و پادشاهی که بنده ی کاهل و دروغ زن را تربیت فرماید؛ و مهتری درشت خوی که عقوبت او بر مَبَرَت او بچربد؛ و مادری مُشفق که در تعهُد فرزند عاق مبالغت نماید؛ و آزادمردی سَخی که بَد عهدِ مَکار را بر وَدیعت خویش مُعتمد پندارد؛ و آن که به بد گفت دوستان فخر کند؛ و آن که زاهدان را از عقیدت اجلال لازم نشمرد و ظاهر و باطن در حق ایشان یکسان بدارد.
    ملک گفت : باطل گردانیدی جمال ایران دخت را به کشتن او. گفت : پنج چیز همه اوصاف ستوده را باطل گرداند : خشمْ حِلم مرد را در لباس تهتـُک عرضه دهد و علم او را در صیغت جهل فرا نماید؛ غم عقل را بپوشاند و تن را نزار کند؛ کارزار دایم در مصاف ها نفس را به فنا سپارَد؛ گرسنگی و تشنگی جانوران را ناچیز کند.
    ملک گفت : ما را با تو پس از این کاری نماند، ای بلار ! گفت : خردمندان را با شش کس آشنایی نتواند بود : یکی آن که مشورت با کسی کند که از پیرایه ی علم عاطل است؛ و خُرد حوصله ای که از کارهای شایگانی تنگ آید؛ و دروغ زنی که به رای خود اعجاب نماید، و حریصی که مال را بر نفسْ ترجیح نهد؛ و ضعیفی که سفر دور دست اختیار کند؛ و خویشتن بینی که استاد و مخدوم سیرت او نپسندد.
    گفت : تو ناآزموده به بودی، ای بلار ! گفت : ده تن را بشاید آزمود : یکی شجاع را در جنگ، و یکی برزگر را در کشاورزی؛ و مخدوم را در ضُجرت، و بازرگان را در حساب؛ و دوست را در وقت حاجت؛ اهل را در ایام نکبت؛ زاهد را در احراز ثواب؛ فاقه زده را در درویشی به صلاح عزیمت؛ و کسی را که به ترک مال و زنان گفت از سر قدرت در خویشتن داری.
     
  17. آفلاین

    Am!R~Mr

    پاسخ : داستان های کلیله و دمنه.....

    چون سخن به این جا رسید و اثر تغیُر در بُشره ی ملک بدید بلار خاموش شد و با خود اندیشید :

    وقت است اگر نوبت غم درگذرد
    وقت است که ملک را به دیدار ایران دخت شادمان گردانم، که اشتیاق به کمال رسیده است؛ و نیز عظیم اغماضی فرمود بر چندین ژاژ و سَفساف که من ایراد کردم. و آنگاه گفت :
    زندگانی ملک دراز باد ! در روی زمین او را نظیری نمی دانم و در آن چه به ما رسیده است از تواریخ نشان نداده اند، و تا آخر عمر ِعالم هم نخواهد بود، که با حقارت قدر و خست منزلت خویش بر آن جمله سخن فراخ می راندم و قدم از اندازه ی خویش بیرون می نهادم، البته خشمی بر ملک غالب نگشت. ذات بزرگوار او چنان به جمال حلم و سکینت آراسته است و به زینت صبر و وقار مُتحَلی، و جمال حلم و بسطت علم او بی نهایت و، جانب عفو او بندگان را مُمَهَد و، خیرات او جملگی مردمان را شامل؛ و آثار کم آزاری و رأفت او شایع. و اگر از گردش چرخ بلایی نازل گردد و از تصرف دهر حادثه ای واقع شود که بعضی نعمت های آسمانی را مُنَغَص گرداند در آن هیچ کس ملک را غمناک نتواند دید، و جناب او از وَصمت جزع و قـَلـَق منزه باشد و، نفس ِکریم را در همه ی شَداید ریاضت دهد و، رضا را به قضا از فرایض شناسد، با آن که کمال استیلا و استعلا حاصل است و اسباب امکان و مَقدُرَت، ظاهر تجاوز و اغماض مَلکانه در حق بندگان مخلص بر این سیاقت است، و باز جماعتی که خویشتن در محل لِدات دارند اگر اندک نخوتی و تمردی اظهار کنند، و به تلویح و تصریح چیزی فرانمایند که به معارضه و موازنه مانند شود، در تقدیم و تعریک ایشان آن مبالغت رود که عزت و هیبت پادشاهی اقتضا کند. و خاص و عام و لشکر و رعیت را از عَجز و انقیاد آن مشاهدت کند.

    گرچرخ فلک خصم تو باشد تو به حجت با چرخ بکوشی به همه حال و برآیی
    و چون این قدرت بدیدند و سر به خط آوردند در اکرام و انعام فراخور علو همت و فرط سیادت، آن افراط فرموده می آید که تاریخ مَفاخر جهان و فهرست مآثر ملوک، بدان آراسته گردد و ذکر آن بر روی روزگار باقی ماند.
     
  18. آفلاین

    Am!R~Mr

    پاسخ : داستان های کلیله و دمنه.....

    بی طلعت تو مجلس بی ماه بوَد گردون بی قامت تو میدان، بی سرو بود بستان
    و تعجیل باید نمود تا زودتر بباید و بهجت و اعتداد ما که به حیات او تازه گشته است تمام گردانـَد، و ما نیز از حُجره ی مفارقت به حجله ی مواصلت خرامیم و مثال دهیم تا مجلس خرم بیارایند و بیارند.

    زان می که چو آه عاشقان از تـَف انگشت کند بر آب زورق را
    بلار گفت : صواب همین است و در امضای این عزیمت تردد نیست.

    می کش که غم ها می کشد، اندوه مردان وی کشد،
    در راه، رستم کی کشد، جز رخش بار روستم ؟
    پس بیرون آمد و به نزدیک ایران دخت رفت و گفت :

    روز مبارک، شد و مراد برآمد باز چو اقبال روزگار درآمد
    و بشارت خلاص و مثال حضور به هم برسانید. مستوره برفور ساخته و پسیجیده به خدمت، شتافت و هر دو به هم پیش ملک درآمدند. پس ایران دخت زمین ببوسید و گفت : شکر پادشاه را بر این بخشایش که فرمود چگونه توانم گزارد ؟ و اگر بلار به کمال حلم و رأفت و فرط کرم و رحمت مَلکانه ثقت مستحکم نداشتی هرگز آن تأنی و تأمل نیارستی کرد.
    ملک بلار را گفت : بزرگ منتی متوجه گردانیدی، و من همیشه به مناصحت تو واثق بوده ام لکن امروز زیادت گشت. قوی دل باش که دست تو در مملکت ما گشاده است و فرمان تو بر فرمان برداران نافذ است، و بر استصواب تو در حل و عقد و صرف و تقریر اعتراضی نخواهد رفت.
     
  19. آفلاین

    Am!R~Mr

    پاسخ : داستان های کلیله و دمنه.....

    بلارد گفت : دولت ملک در مَزید بَسطت و دوام قدرتْ دایم و پاینده باد ! بر بندگان تقدیم لوازم عبودیت و ادای فرایض طاعت، واجب است، و اگر توفیقی یابند بر آن مَحمَدت چشم ندارند، با آن که سوابق کرامات و سوالِف عواطف پادشاهانه بر خدمت بندگان رُجحان پیدا و روشن دارد، و اگر هزار سال عمر باشد و در طلب رضا و تحری ِفراغ، مُستـَغرَق گردانند هزارْ یک آن را شکر نتوانند گزارد. اما حاجت به بنده نوازی مَلک آن است که پس از این در کارها تعجیل نفرماید تا عواقب آن از ندامت و حسرت مسلم ماند.
    ملک گفت این مُناصحت را به سمع قبول اِصغا فرمودیم و در مُستقبل بی تأمل و مشاورت و تدبُر و استخارت مثالی ندهیم. و صِلتی گران ایران دخت را و بلار را ارزانی داشت.
    هر دو شرط خدمت به جای آوردند و در معنی کشتن آن طایفه از براهمه که خواب ها را بر آن نَمَط تعبیر کرده بودن بر آن رای قرار دادند، و ملک مثالی داد تا ایشان را نـَکال کردند، و بعضی را بر دار کشیدند. و کارایدون حکیم را حاضر خواست و به مَواهب خطیر مستغنی گردانید، و مثال داد تا براهمه را بر آن حال بدو نمودند؛ گفت : جزای خائنان و سزای غادران این است. روی به پادشاه آورد و آفرین ها کرد و بر لفظ راند :

    رضا ندادی جز صبح در جهان نمّام رها نکردی جز مُشک بر زمین غـَمّاز
    او برفت. ملک بلار را فرمود که : باز باید گشت و آسایشی داد تا ما هم به مجلس اُنس خرامیم، که راست نیاید چنین.

    در جهان شاهدی و ما فارغ در قدح جرعه ای و ما هُشیار
    خیز تا ز آب روی بنشانیم باد این خاک ، توده غدار
    ترک تازی کنیم و برشکنیم نفس ، زنگی مزاج را بازار
    این است داستان فضیلت حِلم و ترجیح آن بر دیگر اخلاق ملوک و عادات پادشاهان، بر خردمندان پوشیده نماند که فایده ی بیان این اَمثال اعتبار خوانندگان و انتباه مستعمان است. و هر که به عنایت ازلی مخصوص گشت نمودار او تجارب مُتقدمان و اشارت حکیمان باشد و بنای کارهای حال و استقبال و مَصالح امروز و فردا بر قاعده ی حکمت و بُنلاد حِصافت نهد.

    وَالله ُالمُوَفـَقُ لِما یَنفـَعُ فِی العاجـِل وَ الآجـِل
     
  20. آفلاین

    Am!R~Mr

    پاسخ : داستان های کلیله و دمنه.....

    باب الصائغ و السیاح
    رای گفت : شنودم مَثـل حلم و تفضیل آن بر دیگر مَحاسن ِاخلاق ِملوک و مناقب عادات جهان داران. اکنون بازگوید داستان ملوک در معنی اصطِناع به خدمتگاران و ترجیح جانبِ صواب در استخدام ایشان، تا مقرر گردد که کدام طایفه قدر تربیت نیکوتر شناسَند و شکر آن به سزاتر گزارند. برهمن جواب داد که :

    انَ الصَنیعة ًلاتـَکلمه مورد نظر شما در تالار فیلتر می باشد صَنیعَة ً حتـَّی یُصابَ بها طریقُ المَصنـَع ِ
    و قوی تر رُکنی در این معنی شناختن موضع اصطناع و محل اصطفاست، چه پادشاه باید که صنایع خود را به انواع امتحان بر سنگ زَنَد و عَیار رای و رویت و اخلاص و مُناصحت هر یک معلوم گرداند؛ و مُعَّول در آن تـَصَوّن و عفاف و توَرع و صلاح را داند، که مایه ی خدمت ملوک سَداد است، و عمده ی سداد خدای ترسی و دیانت، و آدمی را هیچ فضیلت از آن قوی تر نیست، که پیغمبر صلی الله علیه و سلم : کـُلـُکـُم بنو آدمَ طـَفُّ الصاع ِبالصاع ِ، لیسَ لأحَدٍ عَلی أحَدٍ فضلٌ الا بالتقوی.

    و صفت وَرَع آنگاه جمال گیرد که اَسلاف به نزاهت و تعفـُف مذکور باشند و به صیانت و تقـشُف مشهور؛ و هرگاه که سَلـَف را این شرف حاصل آمد و صحت انتمای خلف بدیشان از وجه عفتِ والده ثابت گشت، و هنر ذات و محاسن صفات، این مفاخر را بیاراست، استحقاق سعادت و استقلال ترشیح و تربیت روشن شود. و اگر در این شرایط شـُبهَتی ثابت شود البته نشاید که در معرض مَحرَمیت افتد، و در اسرار مُلک مَجال مُداخلت یابد، که از آن خلل ها زاید و اثر آن به مدت پیدا آید، و مَضرت بسیار به هر وقت در راه باشد و به هیچ تأویل منفعتی صورت نبندد.

    جگرت گر ز آتش است کباب تا ز ماهی نگر نجویی آب
    و چون در این طریق که اصل و عُمده است احتیاطی بلیغ رفت صدق خدمتگار و احتراز او از تحریف و تزویز و تفاوت و تناقض باید که هم تقریر پذیرد، و راستی و امانت در قول و فعل به تحقیق پیوندد، چه وَصمَت دروغ عظیم است و نزدیکان پادشاه را تحرُّز و تجنُب از آن لازم و فریضه باشد. و اگر کسی را این فضیلت فراهم آید تا به حق گزاری و وفاداری شهرتی تمام نیابد و اخلاص او در حق دیگران آزموده نشود ثقت پادشاهان با حزم و هرگز بدو مستحکم نگردد، که سست بُروت دون همت قدر انعام و کرامت به واجبی نداند و به هر جانب که باران بیند پوستین بگرداند، و کافی خردمند و داهی هنرمند جان دادن از این سَمْت کریه دوست تر دارد.